www.flickr.com

شکنجه گران بهشت

تابستان بود, بيست و هفتم مرداد سال 1378 داشتم صبحانه ميخوردم , ترم قبل نتوانسته بودم دو درس را پاس كنم همين شده بود براي اينكه از گير واحدهاي عمومي خلاص شوم دو درس اخلاق اسلامي و انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن را در ترم تابستاني ثبت نام كرده بودم براي همين عجله داشتم كه به دانشگاه برسم پس از صداي زنگ خانه مادرم آمد و گفت : دم در با تو كار دارند كمي تعجب كردم چون آنموقع با كسي كاري نداشتم , آمدم پائين آپارتمان و ديدم سرهنگ اكبر شرفي از ماموران اطلاعات نيروي انتظامي است .

مي شناختمش سلام وعليك و تعارف گفت : خيلي كار داريم بالا ديگر نمي آيم بيا با هم برويم ناتب * گفتم: باشد ولي الان نمي توانم كلاس دارم و بايد بروم كلاس شما برويد بعد از دانشكده خودم ميايم , گفت:نع ! همين الان بايد برويم تحكم خاصي در گفته اش بود چيزي كه باعث شد در ذهنم ورق بخورد نكند به خاطر استعفايم باشد نكند تهديد شان را عملي كرده باشند تا بفهمم "" كت تن كيه ؟"" اصلاً با من چكار دارند ؟ مگر قرار نبود ديگر با همديگر كاري نداشته باشيم ؟ و صدها سئوال ديگر اينجا بود كه كمي فكر كردم و با لحني متفاوت از معمول گفتم :به هر حال الان كه نميتوانم برو خودم تلفني با سرهنگ حسين مستوفي صحبت ميكنم و باز تكرار : نع !

كه يكباره دو نفر ديگر به سمتم آمدند كه تا آن موقع متوجه حضورشان در كنار يك پيكان تاكسي نشده بودم احساس خطر كردم و آمدم به سمت خانه بيايم كه متفقاً مراگرفتند و به زور داخل صندوق عقب تاكسي جاي دادند و منهم در برابرشان كاري جز تقلا و فرياد نداشتم كه انجام بدهم مادرم هم كه حالا يا عادت كنجكاوي هميشگي اش بوده و يا از صداي فرياد من اين ملاقات نه چندان دوستانه را از پنجره كه مي بييند خود را به پايين ميرساند كه تاكسي راه افتاده بود .

سريع به دژباني شهرك تلفن ميزند ولي تا آنها هم متوجه بشوند مرا از شهرك خارج كرده و خانواده ام به گمان ربايش من و يا گروگان گيري شروع به فرياد ميكند كه دزديدند خدا نشناسها بچه ام را همسايه ها همه جمع شده بودند وهر كس نظري ميدهد حتماً كار ضد انقلابهاست اينها منافق بودند كار حكومتي ها كه نيست مگر فرشاد از بچه هاي حزب الله نيست ؟ مگر از مريدان نظام نيست ؟ آري كار ماموران دولت نيست ! مگر با خودشان هم اينجوري ميكنند ؟ آري كار يا كار دزدهاست يا ضد انقلابها… و من با دست و پائي بسته كه پس از مدتي فرياد ايستادند و دهانم را هم بستند تا كه صدائي نشنوند كه بهتر به وظيفه شان برسند نيك ميدانستم كه تاوان ناسازگاري ام با حوادث كوي دانشگاه را دارم پس مي دهم و دوستان دست پيش گرفته اند تا فكر خيانت به سرم نزند البته هيچ وقت فكر نمي كردم تاوانش اينچنيني باشد .

در بدو ورودم به ناتب سرتيپ نجفي با دوسيلي آنچناني به استقبالم آمد پس از آن سرهنگ حسين مستوفي نيز به جمع دوستان اضافه شد تا نزديكيهاي غروب اين رفت و آمدها ادامه داشت و من فكر ميكردم باشب شدن اين مسخره بازيها تمام خواهد شد اما چه فكر باطلي بود… با تاريك شدن هوا مرا با استيشن پاساتي به بازداشتگاهي بردند كه بعدها دانستم نامش110 است و در حوالي ميدان ونك بدون كلامي به انفرادي 16 انتقالم دادند. يك شبانه روز بدون هيچ اتفاقي گذشت در دومين شب انفرادي نيمه هاي شب درسلول باز شد و مامور نگهبان ضمن بستن چشم و دستهايم مرا به بيرون هدايت نمود پس ازمدتي كورمال كورمال راه رفتن وارد سالني شدم كه بوي تعفن بسيار بدي داشت مرا به گوشهاي برد و پس از تذكر اينكه تكان نخور و سرت همچنان پائين باشد رفت و يا اينچنين وانمود كرد كه رفته است شايد چيزي در حدود پنج دقيقه همانطوري ايستاده بودم سكوت بود و سكوت كه يكباره پشتم سوخت كسي بي مقدمه و بدون هيچ حرفي باكابل بر پشتم ميزد و دستم نيز چون با دستبند از پشت بسته بود نيز از ضربات كابل بي نصيب نمي ماند حدودا" ضربه دهم بود كه ديگر نتوانستم بايستم و برزمين افتادم كه در همين حال بود كه با نعره و فرياد چند نفر ديگر نيز به جانم افتادند و ديگر همه جايم مورد ضربات كابل بود, براي اولين بار بود كه شايد معناي از ترس لرزيدن را تجربه ميكردم ‍!

نمي دانستم چه اتفاقي دارد مي افتد هيچ چيزي نمي گفتم ,نه داد و نه فرياد و نه تقاضاي پايان اين وضعيت ,البته سكوتم از مقاومت نبود, بلكه به واقع دهانم قفل شده بود, بعد ازحدود يك ربع ساعتي تمامش كردند و مرا كه ديگر رمقي نداشتم بلند كرده بروي صندلي نشانده و يك پارچي آب برويم خالي كردند فردي آمد و روبرويم نشست و شروع كرد به صحبت كردن كه البنه زود از صدايش شناختمش "سردار نجفي مدير اطلاعات ناتب" و اينكه: حتما" فهميدي كه ما با كسي شوخي نداريم پس بهتر است عاقل باشي و هر چي مي گوئيم گوش كني… وقتي به او گفتم :سردار منكه جرمي نكرده ام پس بهتر است اول بگوئيد اين كارها براي چه است ؟ خندهاي كرد وگفت: خيال كرده أي من حالا حالا ها باهات كار دارم اگه ازت تي ان تي نگرفتم اگه خودت نگفتي جاسوسي ,اگه ازت اسلحه و مهمات و بي سيم نگرفتيم ,اگه خودت به انحراف اخلاقي اعتراف نكردي اگه… كه من عصباني شدم وگفتم: گوش كن آقاي نجفي خودت مرا خوب مي شناسي و يا لااقل ميتواني از سرهنگ مستوفي سئوال كني اين حرفها چيست كه ميزني؟ و او نيز ديگر هيچ نگفت الا اينكه خود داني برو خوب فكر بكن … اين رفتار و شكنجه هاي روحي و رواني بارها و بارها تكرار مي شد و من نيز همچون كودكي مطيع و رام همچنان مدلهاي مختلف "عاقلانه فكر كردن"را مي گذرانيدم ,يك شب ساعتها ازپا آويزانم مي كردند و شب ديگر از دست.

اين وضعيت چيزي حدود يكماه ادامه يافت يكبار سرم شكست و هفده بخيه برداشت …مثل هرشب مرابه همان سالن متعفن "عاقلانه آموختن""برده چند روزي بود كه به اضافه دست بند پا بند نيز اضافه شده بود البته دست بند را در سلول كه بودم باز مي كردند اما پابند تماما" بسته بود راه رفتن با پا بند بسيار سخت است ,چراكه زنجير بسيار كوتاهي ميان دوحلقه اش است كه نمي گذارد براحتي قدم برداري برادر گرامي سردار نجفي چند روزي بود كه سخت بدنبال اين بود كه مي دانم تو سعيد حجاريان خط مي گيري و نفوذي ايشان در حزب الله هستي بايد اينرا بنويسي و بيائي پشت دوربين نيز بگوئي … به هر زحمتي بود به سالن رسيديم ,كيسه أي بدبو بر سرم كشيدند و هنوز شروع نكرده بودند كه سرهنگ اكبر شرفي پرسيدحرفي براي گفتن نداري؟ كه جواب دادم همه آنچه را كه عصر گفته ام,تمامش همان بود كه شرح آنكه چرا ازحزب الله جدا شده ام و چرا ديگر تمايل به رابطه با حسين الله كرم ندارم و… عصباني شدو گفت:باشه حالا معلوم مي شود ويكباره اين ضربات باتوم بود كه بر بدنم وارد مي شد در همين اوضاع و احوال بود كه يكي ازضربات باتوم به سرم خورد ,دردشديدي تمام بدنم را لرزاند و براي لحظه أي انگار بيهوش شدم پس از ثانيه ايكيسهاي كه بر سرم كشيده بودند پراز خون شده بود , خون را كه ديدند دست از كتك زدن برداشتند بدون هيچ اغراقي صداي فش فش خوني كه از سرم مي آمد را ميشد شنيد,بلندم كردند رمق راه رفتن نداشتم مرا توي چهار چرخه أي كه يكبار ديگر كه كف پايم باد كرده بود و نمي توانستم راه بروم گذاشتند و بردند به دستشوئي ماموري آمد و گفت:پيراهنت را در بيار و ببند روي سرت ,چيزي حدود ده دقيقه بعد فردي آمد و همانجا شروع كرد به بخيه زدن اول ميخواست كه موهاي سرم را بتراشد كه سردار نجفي كه تا آنموقع نمي دانستم آنجاست نگذاشت (ابتداي امر علت اين كاررانمي دانستم اماوقتي كه ديدم به مابقي بازجويان وشكنجه گران سفارش مي كند كه به صورتم ضربه نخورد فهميدم كه منظورشان چه است چرا كه ايشان سخت بدنبال اخذ اعتراف تصويري از من است و نمي خواهد قيافه ام به هم بخورد.) وقتي گفتم دكتر نمي شود يك أمپول بي حسي بزنيد سردار نجفي جواب داد كه: نع همينطوري بهتره آنرا‍‍‍ گذاشتيم براي وقتي كه مغزت آمد توي دهنت .هم از درد سرم وهماز درد اينچنين بخيه زدن به خودم مي پيچيدم نمي دانم بخيه چندم بود كه ديگر چيزي نفهميدم وازهوش رفتم … وقتي بهوش آمدم ديدم يك سرم بهم وصل است و توي سلول هستم ,سرم در حال تمام شدن بود زنگ نگباني را فشار دادم آمد سرم را قطع كرد و رفت ,اينبار بجاي چهار خرما ويك نان چيزي كه تحت عنوان صبحانه و نهار و شام هميشه ميدادند مقداري كوكوي سبزي و برنج آورد و رفت,نميدانستم نهار بود يا شام يا صبحانه كه پرسيدم الان چه وقتي است مي خواهم نماز بخوانم ؟ گفت:نزديك ظهراست .

فهميدم از ديشب تا بحال بيهوش بوده ام هرچند كه درد زيادي كشيدم اما ارزشش را داشت چرا كه سه روزي بسراغم نيامدند و از" عاقلانه آموختن" و…خبري نبود اما اين تعطيلي زياد طول نكشيد و شب چهارم دوباره بردنم بازجوئي كه باز سردار نجفي أمد و بعد از كلي نصيحت و صحبت و همدردي كه خودت مقصري كه كار به اينجور جاها مي كشد و سرت اينجوري شد بيا و حقيقت را بگو البته خود سعيد حجاريان كه وي مي گفت بازداشت شده همه چيز را گفته "ما همه چيزراميدانيم" كه گفتم:سردار من هم مي دانم شما همه چيزراميدانيد,ترا بخدا بس كنيد بهتر است شما هم كمي عاقلانه رفتار كنيد…كه بلندشد و رفت اينبار موقع بازجوئي يكنفر پشت سرم نشسته بود,پارچ استيل آبي روبرويم روي ميز بود ومنهم كه چشم بند داشتم البته از پائين چشم بند چيزهائي را مي ديدم ,ازجمله عكس سردار مسعود صدرالسلام راكه بروي پارچ آب افتاده بود سرجمع اين بازجوئي نيم ساعتي بيشتر طول نكشيد و هردو رفتند و مامور هم آمد مرا به همان سالن متعفن برد,سرهنگ اكبرشرفي آمدو پرسيد سرت چه طوره ؟ گفتم:بدنيست كه گفت الان خوب ميشه دونفر آمدند و پاهايم رابستند و آويزانم كردند و مثل پاندول ساعت حركتم ميدادند و يكنفرديگر با كابل بر شكم وپشتم ميزد درنتيجه اين نوازشها هم چانه ام تركيد و هم بخيه هاي سرم پاره شد,همان لحظه هاي اوليه بود كه از زور درد و بيرمقي ازهوش رفتم وقتي بهوش آمدم خودم راروي تخت بيمارستان وليعصر ناجا ديدم ....

بهوش كه آمدم يكي دوساعتي آنجابوديم و باز مرا كه دكترها هم ميگفتند بايد بمانم سوار استيشن پاسات كردند و به بازداشتگاه برگرداندند. اين آخرين باري بود كه"عاقلانه آموختن"راتجربه ميكردم .ديگر كارم همين بود كه بروم بنشينم و نصيحت بشنوم كه بيا و حقيقت را بگو و اعتقاد خودت را به انقلاب و حزب الله ثابت كن.و… هميشه موقع اين بازجوئي ها و يا بقول ايشان تلاش دوستانه براي بازگرداندن من به اصل و گذشته پرافتخارم سرهنگ اكبر شرفي و يا سردار نجفي براي اينكه حقانيت خودشان را ثابت كنند از امام و شهدا و انقلاب هزينه ميكردند و از كشف توطئه ها و خدماتي كه براي اين انقلاب شده مي گفتند و اينكه نخواهند گذاشت افرادي مثل سعيد حجاريان و…اين انقلاب را كه به مثابه بهشت روي زمين است را آلوده كنند و به آن ضربه بزنند ومن هميشه در خلوت سلول انفرادي به اين مسئله فكر ميكردم كه اينها كه خودرا مطيع اسلام ومقيد به انقلاب مي دانند واز فهواي كلامشان اينچنين بر مي آيدكه انگاري شب و روز فقط مشغول نگهباني از بهشت هستند ,پس اين چه رفتاري است كه دارندو مگردر بهشت هم سلول انفرادي است؟مگر در بهشت هم از شكنجه و اقرار گرفتن و دروغ خبري هست؟ اگر اين بهشت است پس جهنم كجاست؟

اينها با من كه از دوران كودكي عاشق اين انقلاب بوده ام و همواره خود را فدائي اين اين نظام ميدانستم اينچنين ميكنند پس با مخالفان نظام چه مي كنند؟ اينها همه فكرهائي بود كه شب و روز مرا در بازداشتگاه 110ناجا پركرده بود كه بعد از هشت ماه شكنجه و اذيت آزار مرا بدون دادگاه و تفهيم اتهامي در آخرين روزهاي سال 1378 رها نمودند,شايد كه ديگر گرفتن اعتراف عليه سعيد حجاريان احتياج نبود چراكه ""آقا سعيد زحمتش را كشيده بود "" چراكه قوه قضائيه مشغول ماست مالي كردن پرونده كوي دانشگاه بود. روزي كه آزاد شدم يك هفته اي بود كه سعيد حجاريان را ترور كرده بودند و دادگاه مهاجمين به كوي دانشگاه با آن فضاحت در حال بر گزاري بود. درآن هشت ماه من بهترين درسها را آموختم و نكته هائي را ديدم و فهميدم كه هرگز در ترم تابستاني دانشگاه و با درسهاي ""انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن"" و ""اخلاق اسلامي"" به آنها نمي رسيدم چرا كه در اين ترم كه البته بصورت خصوصي برايم برگزار شد هم ريشه هاي انقلاب اسلامي آنهائي كه به خلوص و صداقتشان شكي نداشتم را فهميدم و هم اخلاق اسلامي اين كليد داران بهشت را ديدم با يادگاري كه هميشه با من خواهد بود : جاي بخيه هاي سرم وچانه ام .



Amir Farshad Ebrahimi© 6:22 PM
  ');" target="_self"> | | Balatarin | | Donbaleh |

<< Home



Creative Commons License
حقوق این وب طبق پروانه‌ کریتیو کامن لایسنس محفوظ است

© 2009 ازسربند تا چشم بند | Site Feed Back to top
Designed by Graphit | For Goftaniha.org