از سربند تا چشم بند


زاده شدم در بیست و سه مرداد 1354
فارغ التحصیل دبیرستان البرز تهران 1372
دانش آموخته دانشگاه هنر ؛ کارشناسی کارگردانی سینما 1376
کارشناسی ارشد حقوق بین الملل دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران 1381
دانش آموخته در مقطع دکترای حقوق بشر دانشگاه خاورمیانه آنکارا – ترکیه 2006
دوازده ساله بودم که به عنوان بسیجی به جبهه جنگ تحمیلی رژیم بعثی بر ایران پيوستم و تا زمان پذيرش قطعنامه 598 افتخار رزمنده بودن را داشتم؛ پس از پایان جنگ و اخذ دیپلم به عضويت نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمدم .در سال 1372 به فرمان علی خامنه ای رهبر حکومت ایران همراه با تنی چند از سرداران و افسران سپاه "انصارحزب الله " را راه اندازی نموديم . در این گروه بمدت شش سال همکاری ام در سمتهای عضو موسس و عضو شورای مرکزی و همچنین دبیر سیاسی ادامه داشت تا که در سال 1378 در واقعه یورش نیروهای حزب الله به خوابگاه کوی دانشگاه تهران در اعتراض به این عمل از عضویت خویش استعفا داده و با حضور در میان دانشجویان با سخنرانی افشاگرانه ای رهبر حکومت ایران را مسئول این حادثه دانسته .بعد از این عمل بود که به مدت هشت ماه بصورت خودسرانه در بازداشت سپاه بودم که نهایت با پیگیری رئیس جمور وقت خاتمی و مجلس ششم موسوم به اصلاحات ابته تحت فشار افکار عمومی ومطبوعات آزاد شدم . پس از آزادی از زندان نیز مجددا در حضور دکتر شیرین عبادی وکیل مدافع خویش و دیده بان حقوق بشر الهه هیکس تمامی آنچه را که از نیروهای حزب الله و اقدامات خرابکارانه شان میدانستم در نواری تصویری افشا نمودم . این ویدئو به سرعت در داخل و خارج از کشور پخش شده و مورد توجه رسانه هایی بین المللی و مطبوعات مستقل از حاکمیت قرار گرفت . تاوان این عمل چهل و هشت ماه بازداشت بوده که به مدت 18 ماه آن انفرادی بوده ، این پرونده به عنوان نوارسازان معروف شد و سرآغاز تنش بین مجلس ششم و قوه قضائیه گردید ، مجلس با تشکیل هیات تحقیق و تفحص در مورد این پرونده و اظهاراتم خواهان آزادی من و بازداشت نیروهای خودسربود و قوه قضائیه محافظه کار در پی محکومیت بی چون و چرای من . دست آخر در پی فشار سازمانهای بین المللی حقوق بشر از جمله سازمان دیده بان حقوق بشر و عفو بین الملل و همچنین جریانهای مدافع حقوق بشر و افکار عمومی و مطبوعات به صورت موقت آزاد شدم . در سال 1382 در حالیکه از مراسم سخنرانی ای در سالگرد واقعه 18 تیر از دانشگاه تهران خارج می شدم بهمراه دکتر کشانی از معاونان دانشگاه تهران مورد سوء قصد قرار گرفتیم ویک گلوله از پنج گلوله شلیک شده نصیب من شد ! و به بیمارستان منتقل شدیم ،در این زمان در حالی که هم به اتهامات جدید مورد پیگرد بودم و هم حکم ده سال زندان و دو سال تبعید من تائید شده بود دادستانی به جای پیگرد ضاربین از تلویزیون و رسانه ها خبر تحت پیگرد بودن مرا صادر کرد و اینچنین بود که مجبور به ترک ایران شدم .از آن زمان تا به حال همچنان بر عهد خود با مردم ایران که همانا رسوایی این نظام بوده است امیدوارم وفادار مانده باشم ، انتشار دو کتاب به نامهای " ازسربند تا چشم بند " و " جمهوری اشباح " که البته هر دو پس از انتشار مورد توقیف قوه قضائیه قرار گرفته . وهمچنین ده ها مقاله و مصاحبه و یادداشت پیرو آن عهد است . در خاتمه هیچ ندارم بگویم جز اینکه از اینکه زمانی حامی این نظام بودم و در قوام دادن آن سهیم شرمسارم . همين

حديث اول
من اميرفرشاد ابراهيمي متولد محله زرگنده تهران در مردادي ترين روز سال 1354هستم . نسب پدري و مادري ام به يكي ازطوايف شهريار مي رسد كه باقي مانده هاي آنها همچنان در دشت هاي شهريار وموسي آباد وقاسم آباد شاهي كه امروزه اسلامشهر ميخوانندش به كشاورزي و دامپروري مشغولند. پدرم ازپرسنل نيروي هوائي بوده كه درسال1378خرقه نظاميگري راازتن بدرآورده پدربزرگم نيزسرپاسبان يكم محمد ابراهيم ابراهيمي ازبازنشستگان شهرباني پهلوي اول و دوم بوده عموهايم و حتا عمه ام نيزنظامي بوده غرض اينكه دريك خانواده كاملا نظامي بزرگ شده . ازدوران كودكي ام چيز به خصوصي ندارم كه بگويم و درحقيقت زندگي ام از ايام مقطع راهنمائي شروع شده كه رفته رفته ازشركت در گروه سرود و تئاتر و روزنامه ديواري شروع شده وبه بسيج و… ختم شد اينچنين بود كه من رفته رفته شدم يك عضو ثابت بسيج مسجد محـل و اردوهاي جبهه شـــايد نشود اسم اين را گذاشت انتخاب راه زندگي چراكه درآن سن وسـال بودن وازاين حرفها زدن كمي زود است . واقعيت اين است كه انسانها تابع شرايط فضا و حال و هوائي هستند كه درآن زندگي مي كنند و من نيز مثل هر بچه أي علاقه به ابراز عقيده وحضور داشتم وخب همانطوريكه گفتم نظاميگري هم كه درخونم بوده مثلا وقتي هفت هشت ساله بودم عاشق لباس پرواز بودم و هميشه درمقابل آينه كلاه نظامي سرم ميگذاشتم وخودم راديد ميزدم ! اينها عوالم دوران كودكي ام بود شايد همين اشتياقها ازيك طرف و بوق و كرناهاي آن وقت هم يك طرف ،چراكه تلويزيون وسينما وخيابان و مدرسه و خلاصه همه چيز وهمه جا شده بود جنگ و جنگيدن و تبليغ براي جنگ مگر نه اينكه امام خميني فرموده بودند «جنگ در راس همه امور است» خب اينها هم بي تاثير نبود ! ازسوي ديگر هم كه گفتم مدرسه و تبليغات بسيج و مربي تربيتيمان مسعود جليلي"كه بعدها شهيد شد همه و همه سلسله عواملي شدند تا پاي من به مسجد و مدرسه باز شود بعدها هم كه ديگرشرايط به نحوي شده بود كه انگار بسته به اين جريان شده ام البته بعدها كه بزرگتر شدم مثلا درايام نوجواني ودبيرستان حضور من دربسيج ديگر عشق به سربند و لباس خاكي رنگ بسيجي وكلاشينكوف وايست وبازرسي نبود بلكه ديگر مي شد اسم انتخاب برويش گذاشت ديگر معني گرايش وراه وزندگي را ميدانستم ومشتاق راه و ادبياتي شده بودم كه مملو بود از جنگ فقر وغنا,جنگ مظلومين ومرفهين وبدنبال آرمانشهري توحيدي وبي طبقه اسلام ناب دربسيج و مسجد ميگشتم . دوران دبيرستان را با اين حال وهوا و عضويت در بسيج وانجمن اسلامي در رشته ادبيات وعلوم انساني به پايان رسانيدم و باز در جستجوي همان آرمانشهر بود كه در بعد از پايان دوران متوسطه به سپاه پاسداران پيوستم و پس از فارغ التحصيلي از دانشكده علوم و فنون قدس در پادگان امام علي (ع) مشغول شدم البته تحصيل را نيز رها نكردم وخود را براي كنكور آماده ميكردم تااينكه درسال1372 دررشته كارگرداني سينما پذيرفته شدم و وارددانشگاه شدم. اما سپاه !جوسپاه را آنطوريكه شنيده بودم نيافتم ديگر گذشته بود آنزماني كه سرهرماه پول راميگذاشتند وسط و هر كس صادقانه هرچقدرميخواست و لازم داشت برميداشت و كسي هم كه نميخواست چيزي بر نمي داشت ديگر از آن عشق و صفاي دوران جنگ كمترخبري بود يكي افتاده بود به زراندوزي و ديگري درتقلاي كسب درجه بالاتري و آن يكي هم غرق درخط وخط بازيهاي سياسي و…نهايتا درسال1376ازعضويت درسپاه انصراف دادم وبه نوعي وارد جبهه فرهنگي انقلاب شدم .وحضور خودرادردانشگاه وانصار حزب الله بيشتر بسط دادم. و اما دلايلم براي انتخاب رشته سينما مختلف بود اول آنكه رفت و آمدهايم به چند گروه سينمائي وتلويزيوني باعث اين احساس شده بود واينكه نياز متعهدانه در اين عرصه رابه جهت حفظ وتحكيم فرهنگي انقلاب جدي ميدانستم البته درآن سالها رفت و آمدي به حوزه هنري ومجله سوره نيز داشتم وضمن آشنائي با سيدمرتضي آويني توصيه هاي وي نيز بي تاثيرنبود. جوحاكم بردانشكده هاي هنري معمولا متفاوت تراز مابقي است و با توجه به سر و وضع من كه به بصورت خيلي تابلوئي برادر بودم! و اوج ايام فعاليت من در حزب الله بود و كمابيش نيز همدوره أي هايم نيز اين مسئله رامي دانستند و البته هر از چندگاهي اين مسئله رابروي ميز درس و يا پشت درتوالت و…به من گوشزد مي كردند خلاصه اينطوري بگويم با اون سر و وضع وتفكر بد وصله ناجوري به دانشكده سينما بودم. سينما وكلاً هنر دنياي جالبي است و منهم رفته رفته شيفته اين رشته شده بودم وهم اينكه خودم رادرگير يك نبرد مي ديدم پس با خودم عهد كرده بودم هر طوري شده تا به آخرطي كنم اين راه را وجا خالي نكنم ازلحاظ درسي نيز وضعيتم بد نبود و در حديك دانشجوي ممتاز بودم اما كارگرداني سينما در تكوين و رشد معرفتي من خيلي موثر بود در درجه اول كارگرداني يعني مديريت هنر يا هنر مديريت يكنفر هستي كه بايد يك مجموعه را هماهنگ كني مجموعه أي پر از تضادها كه آخرش بايد يك روال وآهنگ داشته باشد يكسرش رفته تو صنعت و ميكانيك مثل ريل و تراولينگ و سر ديگرش رفته تو روانشناسي و جامــعه شناســي يــك بعــدش چيــدمان شخــصيتها و بازيگرداني است جنبه ديگرش نور و رنگبندي و معماري است شايد باوركردني نباشد اما من خوي تعامل و مــدارا رادر سينمــا آموختم اينها دستاورد دانشكده سينماست . دراين چهار پنج سالي كه به لحاظ تحصيلي ميبايست فيلمهاي روزرا مي ديدم و نقد ميكردم و آناليز يكروز فيلمي ازحاتمي كيا روز ديگر ازبيضائي و فردايش ازكيارستمي يا مخملباف و…اين بودكه هميشه خود را در دريائي ازحرف و ايده و انديشه ميديدم درآنجا ديگر از يك بعدي فكركردن و ميزان كردن انديشه ات بروي يكنفر خبري نبود ديگر تمام اعتقادات نمي شود چندنفر مثلا حسني ومصباح و يا بلكه حسينيان شهرفرنگي است از همه رنگ. نمي خواهم حالا دانشكده سينما را و يا خود سينما را يك اتوپياي بنامم اما حقيقت اين است كه اگر بخواهم منصفانه خودم را نقد بكنم اين تحول فكري و تجديد نظردر رفتارم را مديون حال و هواي دوران دانشگاه سينما و تئاتر ميباشم. يك افراطي بودم كه وارد دانشگاه شدم واين دانشگاه بود كه مرا فردي معتدل و دمكرات و. . .كرد. واصلا مگر ميشود كه به دانشگاه رفت درس خواند و جامعه را و نيازهايش را از نزديك لمس كرد و باز آلت دست افرادي چون جنتي و يزدي و پائين ترش الله كرم و . . . و عضوي از گروه فشار ماند اينجاست كه آرزو ميكنم كه اي كاش تمام بچه هاي انصار دانشجو بودند و پايشان به دانشگاه باز ميشد البته براي درس خواندن و تحصيل و گرنه براي مراسم و سخنراني برهم زدن كه باز باز است ! و آنهائي هم كه در دانشگاه هستند چشم و گوشهايشان را بروي حقيقت نبندند و تسليم تحولات زمانه شوند و دائي ناپلئون وار به جامعه نگاه نكنند و واقع بين بشوندواما چه شــد كه به انــصار و حــزب الله پيوستم ، پيشتر اشاره كردم كه مدتي در نشريه سوره نوجوانان و سوره حوزه هنري رفت و آمدي داشتم كه در اين مراودات افتخار آشنائي با سيد مرتضي آويني را پيدا ، مرتضي آويني همان موقع مشغول پروژه تصويربرداري از مناطق جنگي و جستجوي پيكرهاي شهدا بود و ارتباطاتي با آنها همچون قاسم دهقان داشت در يكي از اين مأموريتها كه بنده نيز همراهش بودم به گروهي برخورديم كه اله كرم نيز همراهشان بود ، البته وي را در سپاه هم مي شناختم و تمام اين سر فصلها بابي براي آشنائي ما شد و كم كم ارتباطاتمان بيشتر تا اينكه يكروز وي آمد به دفتر نشريه و گفت كه بهمراه عده اي تصميم دارد يك گروهي را راه اندازي كند كه بچه مسلمانها را دور هم جمع كند كه چيزي متفاوت تر از هياتهاي رزمندگان باشد و روي مسائل فرهنگي و مسائل روز تكيه زيادي داشت و اينكه بچه ها نبايد اينطوري غير منسجم كار بكنند و متناسب با روز حرف راشته باشند مواقعي مثل اعتراض به نشريه فاراد و يا همين فرهنگسراها (آنموقع شهرداري تهران داشت فرهنگسراها را يكي پس از ديگري راه اندازي مي نمود و جريان راست سنتي و ضد اصلاحات و توسـعه نيز با اين حركت مخالف بودند و دلايلشان هم اين بود كه اين فرهنگسراها كه در آنها كلاسهاي موسيقي و مجسمه سازي و حجم و … رايج بود يك مكتب انحرافي است و باعث ترويج فساد در بين جوانان مي شود و دخترها و پسرها هم به جهت جذاب بودن وهم جديد بودن حركت و نداشتن مكاني براي اوقات فراغت بصورت جالبي جذب فرهنگسراها شده بودندچراكه فرهنگسراهاازجمله مكانهاي مختلطي بوده كه انقلاب به بعد سابقه تشكيل نداشتند. البته علما و زعماي آن جريان كه هميشه نگران تقويت رقيب بودند ميدانستند كه اين حركت فرهنگي امكان تبديل شدن تريبوني براي رقيب رانيز دارد اما نگراني خودشان را اينطور بروز مي دادند كه فرهنگسراها باعث كم رونق شدن مساجد شده است ‍.خلاصه صحبتهاي آنروزوي كشيده شد به اينكه جماعتي بنام ياران حزب الله وانصارراه اندازي مي نمائيم ومي خواهيم يك نشريه نيز كه ارگان فكري ومطبوعاتي مان باشد داشته باشيم تجمع ميگذاريم و…آنروزكه اينهارا ميگفت ضمن آنكه فكر همه جا را نموده بودعنوان مينمودكه به اين نتيجه رسيديم ويا فكر كردم ديدم اينطوري بهتراست وهكذا ومن نيز فكر ميكردم كه واقعا همينطور است وبه فكر وبرنامه خلاقش احسنت ميگفتم اما حالاكه چيزي حدود ده-يازده سالي است كه مي شناسمش حاضرم قسم بخورم كه الله كرم به تنهائي متولي اين فكرنه بوده ونه ميتوانست باشد وآن طــرحها و برنامه ها از خودش نبوده بلكه مجري دستور وفرماني بوده كه از جائي گرفته تا اين فكررا عملي نمايد .نميدانم شايد اين شايعه حقيقت داشته باشدكه ميگويندوي ازسوي رهبري مسئول تشكيل انصار و هسته هاي حزب الله بوده و سپاه هم مأمور پشتيباني واجراي فرمان بوده. نمي دانم اينها گوشه هاي تاريكي است كه كمتر كسي از آنها اطلاع دارد اما وقتي كه مي ديدم افرادي چون ايشان كه در درون تشكيلات حزب الله بسيار مي باشند و جزو فعالين و مركزيت اين جريان بوده غالباً پاسدار مي باشند و درجات و رتبه هاي بالائي نيز دارند از سپاه حقوق مي گيرند و گاهاً حتا در خانه هاي سازماني اقامت دارند ولي جايگاه و سازماني ندارند و شب و روز بدنبال انصار و حزب الله هستند انگار كه محل خدمتشان و كارشان انصار مي باشد قبول كردن اين شايعه برايم سهل و آسانتر مي شود .بهر حال آنروز وي توضيحات كاملي داد و منهم كه كشته ومرده كار تشكيلاتي بودم قبول كردم و قرار شد براي اولين جلسه خبرم نمايد . چيزي حول و حوش يك ماه بعد اول ارديبهشت سال 1372 بود كه پس از آن صحبتهاي جسته گريخته بالاخره موعد جلسه كذايي شده بود . در اين مدت سيد مرتضي آويني در حين تهيه برنامه مستند روايت فتح بشهادت رسيده بود كه با توجه به آن تجليلي كه رهبر از وي بعمل آورده بود يك حال و هوا و فضاي خاصي بر جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي حاكم شده بود . اولين جلسه انصار حزب الله در ساختمــان بسيج دانشجـوئي دانشگاه تـهران بـرپا شـد . در آن جلسه كليات مــطرح شد و بچه هادانشگاه تهران برپا شد . در آن جلسه كليات مطرح شد و بچه ها نظراتشان را گفتند از جمله افرادي كه در آن جلسه بودند الله كرم , مسعود ده نمكي , محتشم (عبداللهي ) و حاج آقا پروازي , كشاني و… و هركسي پيشنهادات و شرايط خودش را اعلام مي نمود از جمله مواردي كه در آن جلسه گفتم و تا آخرين روزها هم بر آن اعتقاد داشتم ونيزدارم اين بود كه دو شرط براي سالم بودن و ادامـه راه اعلام نمودم اول آنكه از آنجا كه ما خود را حزب الله مي خوانيم پس بايد جميع شرايط اسلام را رعايت نمايم اسلامي كه در آن رحمت , تعامل و گفتگو وجود دارد در ثاني بايد كار تشكيلاتي و فراگيري را به انجام برسانيم ضمن آنكه قواعد بازي را هم رعايت نموده . در همان جلسه مقرر شد كه چه كساني در چه بخشي فعاليت نمايند و بنده نيز مشتاقانه اعلام نمودم كه در بخش كه در بخش مطبوعاتي فعاليت خواهم نمود در نشريه اي كه نامش يالثارات الحسين بود اين نام از فرازي از دعاي ندبه گرفته شده بود به معناي اي خونخواه حسين ! و اينچنين من قدم در راهي گذاشتم گه آغازش اخلاص و پايان كارش اوين بود آنروز نمي دانستم كه چه سابقه اي براي خودم درست مي كنم و فكر مي كردم كه اين عضو موسس بودن همواره برايم افتخار و باقي الصالحات خواهد شد اما افسوس و صد افسوس كه اين راه كه مي توانست ثمره هاي خوب و فراواني براي نظام و مملكت و اسلام داشته باشد از مسير اصلي اش منحرف شد و در حد استفاده هاي ابزاري محافظه كاران به گروه فشاري تنزل نمود كه عمده وظيفه اش تقابل با نظر و رأي مردم بود . آنروز در مسيري قرار گرفتم كه از نشريه به شوراي مركزي و بعد از آن زماني كه آمدم خود را كنار بكشم ديدم شده ام دبير سياسی حزب الله و در بسياري از اعمال و كردار آنها شريك ! نمي دانم چه بود سحر بود يا افيون كه معتادش كه شدي ديگر جدا شدن ازش برايت مثل مرگ باشد مثل يك سرطان كه ريشه هاي تمام سلولها و بافتهاي اندامت را در برمي گيرد و عمري بين ماندن و رفتن بين مرگ و زندگي دست وپا بزني نه توان رفتن داشته باشي و نه جان و ناي ماندن اگر بخواهم از آنچه كه در اين مدت ديده ام و بر من رفته است بگويم چگونه بگويم و از كجايش آغاز كنم ؟ از جزم انديشي و جنون فكري همراهانم بگويم يا از قساوتهايشان كه در پناه نام مبارك حزب الله انجام مي دادند . از بدعتها و حرمت شكستنها مثل يورش و اشغال حسينيه و بيت آيت الله منتظري بگويم يا از تكفير زدن و مزدور اعلام نمودن سروش و حجاريان و ملي مذهبي ها و … , از چپاول و رانت خوري هاي سرمايه هاي ملي مثل معدن سنگ كلاردشت و گل گهر و يا انحصار واردات شكر و كامپيوتر و … بگويم يا از بازداشتها و ترور ارعاب و ضرب و شتم هاي فرمــايشي و خــود سـرانه , ازسواستفاده و ابزار كردن مقدسات حتا پيكرهاي مطهر شهدا براي مطامع سياسي و … بگويم يا از تلاش براي تخريب خاتمي و ولايتمدار نشان دادن ناطق نوري براي ادامه حيات سياسي خودشان , از جلسات هماهنگي با سعيد امامي و محفل اش بگويم يا از اقدامات به آشوب كشاندن اجلاس سران كشورهاي اسلامي براي تضعيف و مخدوش كردن مديريت خاتمي از به آتش كشيدن «مرغ آمين »بگويم يا از «آمران آن »از تخريب و اشغال«پيام دانشجو» بگويم يـا از حـمله به « ايــران فردا »از به خاك و خـون از كشيده شدن تجمعات دانشجوئي بگويم يا از معاملات پشت پرده براي اين اقدامات . از دفاع از مستضعفين و ارزشها بگويم يا از «توكا تور »و « مجتمع پروش ميگو» و … از كوخ نشينان بگويم يا از مالك پاساژ طبقه اول ASP از مبارزه با ثروت هاي باد آورده بگويم يا از واردات خودروهاي سبك وسنگين عراقي از مريوان , از مبارزه با فساد و تهاجم فرهنگي بگويم و يا از خانم« الف . ك » دلال محبت و … از تجليل از شهيد خداكرم بگويم يا از « ف.م » قاچاقچي مافيايي مواد مخدر . نمي دانم . نمي دانم از كدامينش بگويم كه هم قلم عاجز و شرمناك از نوشتن است و هم بيمناك از عقوبت انشاي آنها ‍شايد روزي بيايد كه مردم خود پي به همه واقعيات ببرند ولي اگر روزي بشود گفت كه با نام اسلام و انقلاب و ارزشهاي ديني و مفاهيمي چون حزب الله چه ها انجام شده است شايد خيلي ها باور نكنند و خيلي ها هــم تا ابــد لــعن و نفرينشــان كنند و مــومنين و غيرتمندان ديني «واقعي » هم از آنچه مي شنوند دغ مرگ بشوند . چندين و چند بار در جلسات شوراي مركزي و حتا عمومي تناقضات رفتاري و گفتاري تشكيلات را بيان نمودم و حتا يك بار نيز در ديدار خصوصي كه با رهبر داشتيم عنوان نمودم كه البته نه تنها خاصيتي نداشت بلكه در ديگر ديدارها با دلايل و توجيهاتي از حضور بنده جلوگيري شد تا اينكه اين بغض فروخفته در ايام اغتشاشات تابستان 78 تركيد … در شب جمعه اي كه دانشجويان عضو دفترتحكيم وحدت در محوطه كوي دانشگاه تهران در اعتراض به توقيف روزنامه سلام قرار بود تجمع آرام اما اعتراض آميزي داشته باشند برنامه از قبل هماهنگ شده اي در«ستاد ضد اصلاحات » در حال اجرا بود … مقرر شده بود در اولين تجمع تحكيم وحدت يا گروه طبرزدي و يا هر تجمع دانشجوئي ديگر پروژه اي اجرا گردد تا با پليسي و نظامي كردن اوضاع ادامه اين روند تا انتخابات مجلس شوراي اسلامي برقرار گردد. بدين سان بود كه بمحض اطلاع از برگزاري اين تجمع «خيلي ها » به تكاپو افتادند , گروههاي نوپو ( نيروهاي ويژه پاسدار ولايت ) نيروهاي تحت امر قرارگاه … تهران و غالب نيروها و اعضاي فعال و هوادار انصار به يك نقطه فراخواند داده شدند البته با توجه به اينكه اين تجمع حسب اتفاق قرار بود در شب جمعه برگزار شود و دراين شب تجمع اكثر هواداران در چند محل عمده بــوده فقط لازم بود براي فراخواني آنها يك نفر به شهر ري برود و يك نفر به بهشت زهرا و چند نفر هم به پاتوقهايي من جمله چادر اتوبان آهنگ و … برود . همين چند نقطه براي اطلاع رساني به« همه » كافي بود كه به كوي دانشگاه آمده و از آنجا كه فكر «همه چيز » شده بود ابزاري چون ميله و چوب و شيلنگ به تعداد لازم نيز فراهم شده اكثر اعضاي فعال نيز كه داراي سلاح كلت سازماني «زيگزائو» و بي سيم بوده تا كار هماهنگي و هدايت نيروها انجام پذيرد . همه آماده شده بودند تا شاهد پيروزي جوانمردانه غيرتمندان ديني انصار انحصار تا بن دندان مسلح بر دانشجويان باشند كه به عينه ديدم تنها وسيله باز دارنده شان كيف وكلاسورشان بود كه بروي سرشان مي گرفتند تا سنگ و آجر و ميله گرد بر سر ورويشان نخورد . حول وحوش ساعت 8 شب بود كه براي دقايقي بوسيله يكي از خودروهاي معاونت اطلاعات به محل آمدم و اين صحنه كذايي را ديدم كه نيروهاي توجيه شده مشغول سنگ پراني و تهييج دانشجويان براي تحريك و ترغيب به شروع درگيري بودند كه آنها هم كمابيش داشتند بدون آنكه پي به اين ترفند ببرند وارد درگيري مي شدند البته تحريك فردي از بين دانشجويان كه قول همكاري به ما داده بود نيز بي تأثير نبود . صحنه را كه ديدم دلم گواهي داد كه اين رشته سر درازي خواهد داشت و ختم به خير ؟ ( يعني هماني كه ما ميخواستيم ) نخواهد شد , سريع برگشتم نزد مابقي حضرات كه در ساختماني در بلوار كشاورز جمع شده بودند كه در واقع ستاد عملياتي ما بود و سعي كردم اعضا را متقاعد كنم كه درگيري را تمام كنند كه به نتيجه اي نرسيدم برگشتم به مقر بچه هاي نوپو كه در ميدان انقلاب موقعيت الغدير بود و با افسر رابطم سرهنگ حسين مستوفي صحبت نمودم و تبعات اين غايله را گفتم كه آنهم نتيجه اي در بر نداشت. در نهايت به نشانه اعتراض استعفاي خود را اعلام نموده و رفتم به شــهريار كه نه تلــفن همراهم و نه بي سيم در دسترس نباشد اما همچنان تمام شب را نگران بودم صبح براي نماز جمعه برگشتم به تهران كه البته بعد از نماز تازه بچه هائي كه به نحوي ديشب خبردار نشده بودند متوجه شدند و آنها هم عازم كوي شدند كه درگيري تشديد شد باز برگشتم پيش بچه هاي شوراي مركزي و تحليل و خواسته ديشب را تكرار كردم البته حالا دو نفر ديگر نيز از بچه هاي شورا موافق اين خاتمه بودند اما هنوز مركزيت برادامه درگيري اعتقاد داشت در همين اثنا از اطلاعات ناجا نيز تماس گرفتند و گفتند بياييد و بچه هايتان را بكشيد عقب و قضيه را فيصله بدهيد كه ديگر دير شده بود . درست ديشب من همين وضع را پيش بيني نموده بودم كه اگر اين ماجرا كش پيدا كند تا نماز جمعه ديگر كسي جلوداراش نخواهد از بود . شعري را شروع كرده بودند كه حالا تو قافيه اش گيــر كردند ,حالا عمده بچه ها درگير ماجرا شده بودند من هنـوز اميد به خـاتمه اين غائله داشتم كه اگر همه اعضاي شوراي مركزي و چهره ها به محل مي آمدند و بچه ها را به عقب و خاتمه ماجرا دعوت ميكردند نيز هنوز دير نشده بود كه البته اين وضعيت تا حول وحوش ساعت 6 عصر كه ديگر از اين ساعت به بعد حقيقتاً از طرف هيچكدام از دو گروه فوق يعني هم دانشجوها و هم مهاجمين مهار نشدني بود وضعيتي كه قرار بود رقيب را گرفتار نمايد و به اضمحلالش بكشاند حالا تبديل به شرايطي شده بود كه كليت نظام را به خطر انداخته بود تهران گوئي نارنجك ضامن كشيـده اي بـــود كه انــفجار را به انتظار نشسته و منتظر تلنگري بود و دست بر قضا و مثل هميشه كه هر حرمت شكني و اهانت و بدعتي را خود محافظه كاران پايه گذارش هستند اين بار نيز اين تلنگر را هم اينان زده بودند ، وزارت اطلاعات كه ادعا نموده بود نامه محرمانه شوراي مشاوران وزارت خانه را روزنامه سلام منتشر نموده با شروع بحران بلافاصله شكايت خود را پس گرفته كه البته نه نتيجه حقوقي داشت و نه نتيجه رواني در خاتمه اين غائله , حضور نيروهاي يگان ويژه و ضد شورش نيز نه تنها تاثيري در وضعيت فوق نداشته بلكه بر اثر عدم تسلط فرماندهان ميدان وضع را وخيم تر نمود در همين اثنا بود كه خبر آوردند كه كيانوش مظفري در بين دانشجويان است و هم شعار ميدهد وهم بچه هاي انصار را كه داخل كوي هستند شناســـائي ميكنند و به دانشجــويــان معرفي مينمايد كه در همين حين «آقـاي دبير كل » با عصبانيتي حاكي از تنفر و استيصال حكم تير وي را صادر نمود . مـن كـه شـاهــد ايـن وضعيت بودم ومي ديدم چگونه به همين راحتي در مورد جان يك نفر انسان آنهم كسي كه دوست ويار ما بوده اينطوري تصميم گرفته ميشود عصباني شدم و با آقاي دبير كل بحثم شد كه كار كشيده شد به درگيري لفظي كه پس از مدتي كه ما درگير بوديم پشت بي سيم هاي اهدائي ناجا شنيدم كه به « همت بيست » اعلام ميشد كه دستور اجرا شد ‍! كه البته منظورش ترور كيانوش مظفري بود . دنيا دور سرم گشت آخـر به چه گنـاهي كيانوش كه بـــدبخت ترين عضو ما بود نه سن وسالي داشت و نه خانواده درست وحسابي .با مادري تنها و رنج كشيده كه بارها ديده بودمش حالا به جرم انشعاب و كناره گرفتن از اين تشكيلات بايد كشته ميشد؟ مي دانستم كه بعد ازآنكه از نزد ما رفته بود مخصوصاً اززمانيكه به نحوي از وي اطلاعاتي گرفته شده بود و در روزنامه صبح امروز چاپ شده بود با توجه به آنكه در خيلي از كارهاي ما حضور داشت از بيم آنكه مبادا مجدداً مورد استفاده عناصر رقيب قرار بگيرد پس از آنكه مدتي به مشهد فرستاده شده بود اما اين نيز كفايت ننموده و اينچنين حكم قتل وي را صادر مي كنند .همان شب استعفايم را نوشتم و براي شورا فرستادم . به محض رسيدن نامه حسين الله كرم تماس گرفت و پس از مــدتي صــحبت حــرف آخــرش ايــن بود كه «تو هم بريدي و لياقت در خط ولايت ماندن را از دست دادي برو … » ديگر خبري نبود تا اينكه پس از صحبت نه چندان دوستانه در بهشت زهرا و يك سري بحث مجدد با وي در آخر تهديد نمود كه : « تو هم ميخواهي آخر و عاقبت كيانوش را پيدا كني ؟ حالا ميفهمي كت تن كيه ؟ » آنروز منظور وي را درست نفهميدم ولي دقيقاً دو هفته بعد از آن يعني در 27/5/78 وقتي كه از مقابل منزلمان توسط عوامل معاونت اطلاعات ناجا ربوده شدم و هشت ماه بدون اتهام و دادگاهي در بدترين شرايط روحي و جسماني بازداشت بودم متوجه منظورش وفهميدم در اين مملكت بالاخره كت تن كيست.
شكنجه گران بهشت
تابستان بود, بيست و هفتم مرداد سال 1378 داشتم صبحانه ميخوردم , ترم قبل نتوانسته بودم دو درس را پاس كنم همين شده بود براي اينكه از گير واحدهاي عمومي خلاص شوم دو درس اخلاق اسلامي و انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن را در ترم تابستاني ثبت نام كرده بودم براي همين عجله داشتم كه به دانشگاه برسم پس از صداي زنگ خانه مادرم آمد و گفت : دم در با تو كار دارند كمي تعجب كردم چون آنموقع با كسي كاري نداشتم , آمدم پائين آپارتمان و ديدم سرهنگ اكبر شرفي از ماموران اطلاعات نيروي انتظامي است . مي شناختمش سلام وعليك و تعارف گفت : خيلي كار داريم بالا ديگر نمي آيم بيا با هم برويم ناتب * گفتم: باشد ولي الان نمي توانم كلاس دارم و بايد بروم كلاس شما برويد بعد از دانشكده خودم ميايم , گفت:نع ! همين الان بايد برويم تحكم خاصي در گفته اش بود چيزي كه باعث شد در ذهنم ورق بخورد نكند به خاطر استعفايم باشد نكند تهديد شان را عملي كرده باشند تا بفهمم "" كت تن كيه ؟"" اصلاً با من چكار دارند ؟ مگر قرار نبود ديگر با همديگر كاري نداشته باشيم ؟ و صدها سئوال ديگر اينجا بود كه كمي فكر كردم و با لحني متفاوت از معمول گفتم :به هر حال الان كه نميتوانم برو خودم تلفني با سرهنگ حسين مستوفي صحبت ميكنم و باز تكرار : نع ! كه يكباره دو نفر ديگر به سمتم آمدند كه تا آن موقع متوجه حضورشان در كنار يك پيكان تاكسي نشده بودم احساس خطر كردم و آمدم به سمت خانه بيايم كه متفقاً مراگرفتند و به زور داخل صندوق عقب تاكسي جاي دادند و منهم در برابرشان كاري جز تقلا و فرياد نداشتم كه انجام بدهم مادرم هم كه حالا يا عادت كنجكاوي هميشگي اش بوده و يا از صداي فرياد من اين ملاقات نه چندان دوستانه را از پنجره كه مي بييند خود را به پايين ميرساند كه تاكسي راه افتاده بود . سريع به دژباني شهرك تلفن ميزند ولي تا آنها هم متوجه بشوند مرا از شهرك خارج كرده و خانواده ام به گمان ربايش من و يا گروگان گيري شروع به فرياد ميكند كه دزديدند خدا نشناسها بچه ام را همسايه ها همه جمع شده بودند وهر كس نظري ميدهد حتماً كار ضد انقلابهاست اينها منافق بودند كار حكومتي ها كه نيست مگر فرشاد از بچه هاي حزب الله نيست ؟ مگر از مريدان نظام نيست ؟ آري كار ماموران دولت نيست ! مگر با خودشان هم اينجوري ميكنند ؟ آري كار يا كار دزدهاست يا ضد انقلابها… و من با دست و پائي بسته كه پس از مدتي فرياد ايستادند و دهانم را هم بستند تا كه صدائي نشنوند كه بهتر به وظيفه شان برسند نيك ميدانستم كه تاوان ناسازگاري ام با حوادث كوي دانشگاه را دارم پس مي دهم و دوستان دست پيش گرفته اند تا فكر خيانت به سرم نزند البته هيچ وقت فكر نمي كردم تاوانش اينچنيني باشد . در بدو ورودم به ناتب سرتيپ نجفي با دوسيلي آنچناني به استقبالم آمد پس از آن سرهنگ حسين مستوفي نيز به جمع دوستان اضافه شد تا نزديكيهاي غروب اين رفت و آمدها ادامه داشت و من فكر ميكردم باشب شدن اين مسخره بازيها تمام خواهد شد اما چه فكر باطلي بود… با تاريك شدن هوا مرا با استيشن پاساتي به بازداشتگاهي بردند كه بعدها دانستم نامش110 است و در حوالي ميدان ونك بدون كلامي به انفرادي 16 انتقالم دادند. يك شبانه روز بدون هيچ اتفاقي گذشت در دومين شب انفرادي نيمه هاي شب درسلول باز شد و مامور نگهبان ضمن بستن چشم و دستهايم مرا به بيرون هدايت نمود پس ازمدتي كورمال كورمال راه رفتن وارد سالني شدم كه بوي تعفن بسيار بدي داشت مرا به گوشهاي برد و پس از تذكر اينكه تكان نخور و سرت همچنان پائين باشد رفت و يا اينچنين وانمود كرد كه رفته است شايد چيزي در حدود پنج دقيقه همانطوري ايستاده بودم سكوت بود و سكوت كه يكباره پشتم سوخت كسي بي مقدمه و بدون هيچ حرفي باكابل بر پشتم ميزد و دستم نيز چون با دستبند از پشت بسته بود نيز از ضربات كابل بي نصيب نمي ماند حدودا" ضربه دهم بود كه ديگر نتوانستم بايستم و برزمين افتادم كه در همين حال بود كه با نعره و فرياد چند نفر ديگر نيز به جانم افتادند و ديگر همه جايم مورد ضربات كابل بود, براي اولين بار بود كه شايد معناي از ترس لرزيدن را تجربه ميكردم ‍! نمي دانستم چه اتفاقي دارد مي افتد هيچ چيزي نمي گفتم ,نه داد و نه فرياد و نه تقاضاي پايان اين وضعيت ,البته سكوتم از مقاومت نبود, بلكه به واقع دهانم قفل شده بود, بعد ازحدود يك ربع ساعتي تمامش كردند و مرا كه ديگر رمقي نداشتم بلند كرده بروي صندلي نشانده و يك پارچي آب برويم خالي كردند فردي آمد و روبرويم نشست و شروع كرد به صحبت كردن كه البنه زود از صدايش شناختمش "سردار نجفي مدير اطلاعات ناتب" و اينكه: حتما" فهميدي كه ما با كسي شوخي نداريم پس بهتر است عاقل باشي و هر چي مي گوئيم گوش كني… وقتي به او گفتم :سردار منكه جرمي نكرده ام پس بهتر است اول بگوئيد اين كارها براي چه است ؟ خندهاي كرد وگفت: خيال كرده أي من حالا حالا ها باهات كار دارم اگه ازت تي ان تي نگرفتم اگه خودت نگفتي جاسوسي ,اگه ازت اسلحه و مهمات و بي سيم نگرفتيم ,اگه خودت به انحراف اخلاقي اعتراف نكردي اگه… كه من عصباني شدم وگفتم: گوش كن آقاي نجفي خودت مرا خوب مي شناسي و يا لااقل ميتواني از سرهنگ مستوفي سئوال كني اين حرفها چيست كه ميزني؟ و او نيز ديگر هيچ نگفت الا اينكه خود داني برو خوب فكر بكن … اين رفتار و شكنجه هاي روحي و رواني بارها و بارها تكرار مي شد و من نيز همچون كودكي مطيع و رام همچنان مدلهاي مختلف "عاقلانه فكر كردن"را مي گذرانيدم ,يك شب ساعتها ازپا آويزانم مي كردند و شب ديگر از دست. اين وضعيت چيزي حدود يكماه ادامه يافت يكبار سرم شكست و هفده بخيه برداشت …مثل هرشب مرابه همان سالن متعفن "عاقلانه آموختن""برده چند روزي بود كه به اضافه دست بند پا بند نيز اضافه شده بود البته دست بند را در سلول كه بودم باز مي كردند اما پابند تماما" بسته بود راه رفتن با پا بند بسيار سخت است ,چراكه زنجير بسيار كوتاهي ميان دوحلقه اش است كه نمي گذارد براحتي قدم برداري برادر گرامي سردار نجفي چند روزي بود كه سخت بدنبال اين بود كه مي دانم تو سعيد حجاريان خط مي گيري و نفوذي ايشان در حزب الله هستي بايد اينرا بنويسي و بيائي پشت دوربين نيز بگوئي … به هر زحمتي بود به سالن رسيديم ,كيسه أي بدبو بر سرم كشيدند و هنوز شروع نكرده بودند كه سرهنگ اكبر شرفي پرسيدحرفي براي گفتن نداري؟ كه جواب دادم همه آنچه را كه عصر گفته ام,تمامش همان بود كه شرح آنكه چرا ازحزب الله جدا شده ام و چرا ديگر تمايل به رابطه با حسين الله كرم ندارم و… عصباني شدو گفت:باشه حالا معلوم مي شود ويكباره اين ضربات باتوم بود كه بر بدنم وارد مي شد در همين اوضاع و احوال بود كه يكي ازضربات باتوم به سرم خورد ,دردشديدي تمام بدنم را لرزاند و براي لحظه أي انگار بيهوش شدم پس از ثانيه ايكيسهاي كه بر سرم كشيده بودند پراز خون شده بود , خون را كه ديدند دست از كتك زدن برداشتند بدون هيچ اغراقي صداي فش فش خوني كه از سرم مي آمد را ميشد شنيد,بلندم كردند رمق راه رفتن نداشتم مرا توي چهار چرخه أي كه يكبار ديگر كه كف پايم باد كرده بود و نمي توانستم راه بروم گذاشتند و بردند به دستشوئي ماموري آمد و گفت:پيراهنت را در بيار و ببند روي سرت ,چيزي حدود ده دقيقه بعد فردي آمد و همانجا شروع كرد به بخيه زدن اول ميخواست كه موهاي سرم را بتراشد كه سردار نجفي كه تا آنموقع نمي دانستم آنجاست نگذاشت (ابتداي امر علت اين كاررانمي دانستم اماوقتي كه ديدم به مابقي بازجويان وشكنجه گران سفارش مي كند كه به صورتم ضربه نخورد فهميدم كه منظورشان چه است چرا كه ايشان سخت بدنبال اخذ اعتراف تصويري از من است و نمي خواهد قيافه ام به هم بخورد.) وقتي گفتم دكتر نمي شود يك أمپول بي حسي بزنيد سردار نجفي جواب داد كه:نع همينطوري بهتره أنرا‍‍‍ گذاشتيم براي وقتي كه مغزت أمد توي دهنت .هم از درد سرم وهماز درد اينچنين بخيه زدن به خودم مي پيچيدم نمي دانم بخيه چندم بود كه ديگر چيزي نفهميدم وازهوش رفتم … وقتي بهوش أمدم ديدم يك سرم بهم وصل است و توي سلول هستم ,سرم در حال تمام شدن بود زنگ نگباني را فشار دادم أمد سرم را قطع كرد و رفت ,اينبار بجاي چهار خرما ويك نان /چيزي كه تحت عنوان صبحانه و نهار و شام هميشه ميدادند /مقداري كوكوي سبزي و برنج أورد و رفت,نميدانستم نهار بود يا شام يا صبحانه كه پرسيدم الان چه وقتي است مي خواهم نماز بخوانم ؟ گفت:نزديك ظهراست .فهميدم از ديشب تا بحال بيهوش بوده ام هرچند كه درد زيادي كشيدم اما ارزشش را داشت چرا كه سه روزي بسراغم نيامدند و از" عاقلانه أموختن" و…خبري نبود اما اين تعطيلي زياد طول نكشيد و شب چهارم دوباره بردنم بازجوئي كه باز سردار نجفي أمد و بعد از كلي نصيحت و صحبت و همدردي كه خودت مقصري كه كار به اينجور جاها مي كشد و سرت اينجوري شد بيا و حقيقت را بگو البته خود سعيد حجاريان كه وي مي گفت بازداشت شده همه چيز را گفته "ما همه چيزراميدانيم" كه گفتم:سردار من هم مي دانم شما همه چيزراميدانيد,ترا بخدا بس كنيد بهتر است شما هم كمي عاقلانه رفتار كنيد…كه بلندشد و رفت اينبار موقع بازجوئي يكنفر پشت سرم نشسته بود,پارچ استيل أبي روبرويم روي ميز بود ومنهم كه چشم بند داشتم البته از پائين چشم بند چيزهائي را مي ديدم ,ازجمله عكس سردار مسعود صدرالسلام راكه بروي پارچ أب افتاده بودسرجمع اين بازجوئي نيم ساعتي بيشتر طول نكشيد و هردو رفتند و مامور هم أمد مرا به همان سالن متعفن برد,سرهنگ اكبرشرفي أمدو پرسيد سرت چه طوره ؟ گفتم:بدنيست كه گفت الان خوب ميشه دونفر أمدند و پاهايم رابستند و أويزانم كردند و مثل پاندول ساعت حركتم ميدادند و يكنفرديگر با كابل بر شكم وپشتم ميزد درنتيجه اين نوازشها هم چانه ام تركيد و هم بخيه هاي سرم پاره شد,همان لحظه هاي اوليه بود كه از زور درد و بيرمقي ازهوش رفتم وقتي بهوش أمدم خودم راروي تخت بيمارستان وليعصر ناجا ديدم ,بهوش كه أمدم يكي دوساعتي أنجابوديم و باز مرا كه دكترها هم ميگفتند بايد بمانم سوار استيشن پاسات كردند و به بازداشتگاه برگرداندند. اين آخرين باري بود كه"عاقلانه آموختن"راتجربه ميكردم .ديگر كارم همين بود كه بروم بنشينم و نصيحت بشنوم كه بيا و حقيقت را بگو و اعتقاد خودت را به انقلاب و حزب الله ثابت كن.و… هميشه موقع اين بازجوئي ها و يا بقول ايشان تلاش دوستانه براي بازگرداندن من به اصل و گذشته پرافتخارم سرهنگ اكبر شرفي و يا سردار نجفي براي اينكه حقانيت خودشان را ثابت كنند از امام و شهدا و انقلاب هزينه ميكردند و از كشف توطئه ها و خدماتي كه براي اين انقلاب شده مي گفتند و اينكه نخواهند گذاشت افرادي مثل سعيد حجاريان و…اين انقلاب را كه به مثابه بهشت روي زمين است را آلوده كنند و به آن ضربه بزنند ومن هميشه در خلوت سلول انفرادي به اين مسئله فكر ميكردم كه اينها كه خودرا مطيع اسلام ومقيد به انقلاب مي دانند واز فهواي كلامشان اينچنين بر مي آيدكه انگاري شب و روز فقط مشغول نگهباني از بهشت هستند ,پس اين چه رفتاري است كه دارندو مگردر بهشت هم سلول انفرادي است؟مگر در بهشت هم از شكنجه و اقرار گرفتن و دروغ خبري هست؟ اگر اين بهشت است پس جهنم كجاست؟ اينها با من كه از دوران كودكي عاشق اين انقلاب بوده ام و همواره خود را فدائي اين اين نظام ميدانستم اينچنين ميكنند پس با مخالفان نظام چه مي كنند؟ اينها همه فكرهائي بود كه شب و روز مرا در بازداشتگاه 110ناجا پركرده بود كه بعد از هشت ماه شكنجه و اذيت آزار مرا بدون دادگاه و تفهيم اتهامي در آخرين روزهاي سال 1378 رها نمودند,شايد كه ديگر گرفتن اعتراف عليه سعيد حجاريان احتياج نبود چراكه ""آقا سعيد زحمتش را كشيده بود "" چراكه قوه قضائيه مشغول ماست مالي كردن پرونده كوي دانشگاه بود. روزي كه آزاد شدم يك هفته أي بود كه سعيد حجاريان را ترور كرده بودند و دادگاه مهاجمين به كوي دانشگاه با آن فضاحت در حال بر گزاري بود. درآن هشت ماه من بهترين درسها را آموختم و نكته هائي را ديدم و فهميدم كه هرگز در ترم تابستاني دانشگاه و با درسهاي ""انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن"" و ""اخلاق اسلامي"" به آنها نمي رسيدم چرا كه در اين ترم كه البته بصورت خصوصي برايم برگزار شد هم ريشه هاي انقلاب اسلامي آنهائي كه به خلوص و صداقتشان شكي نداشتم را فهميدم و هم اخلاق اسلامي اين كليد داران بهشت را ديدم با يادگاري كه هميشه با من خواهد بود :جاي بخيه هاي سرم وچانه ام
تولدي ديگر

براي چند روزي جهت تحقيقات فعلاً بازداشت هستيد ! اين تنها جملاتي بود كه قاضي گفت و مرا با يك آمبولانس تويوتاي سپاه روانه بازداشتگاه كرد البته بعد از اينكه فيلمي كه مي گفت براي «حاج آقا» است از من گرفتند و من دفاعي اجمالي از اتهاماتم كردم و اينكه سالم هستم و «آزادانه» اين مطالب را مي گويم قاضي روي اين «آزادانه» سفارش اكيدي داشت كه حتماً بايد بگويم . نزديكيهاي خيابان سعدي كه رسيديم يك چشم بند هم بروي چشمم بستند تا با دست بندم ست بشود ! فردي كه بغل دستم توي آمبولانس نشسته بود گفت: حواست جمع باشد اسمت از اين به بعد در بازداشتگاه «محمد بروجردي فرزند عباس» است اين براي حفظ جان خودت است راجع به جرم و اتهامت هم به كسي اگر به غير از بازجوهايت سئوال كردند چيزي نگو بگو از خدمت فرار كرده ام فهميدي؟ بعدها علت اين بازيها را فهميدم من درزنداني غيرقانوني بودم كه خارج از نظارت سازمان زندانها و براي اطلاعات سپاه بوده و در ثاني نمي خواستند كسي از وجود من در اين بازداشتگاه مطلع باشد چرا كه غالــب بچه هاي سپاه و يا حــداقل معاونت اطلاعات سپاه مرا مي شناختند حالا يا از ترس «عوامل خودسر» بوده كه مباداكاري بكنند و يا اينكه نكند از اينكه دبير سياسي شوراي مركزي حزب الله بخاطر گفتن واضحات و بديهيات كارش به اينجا كشيده شده شايد در روحيه شان تاثير بگذارد چرا كه درست است كه مطالبي را كه من گفتم براي خيلي ها تازه باشد و حتا فكرش راهم نمي كردند اما براي خودي ها مسئله تازه اي نبود و ديگر مدتهاست كه اينها برايشان عادي شده است . بعد از مدتي آمبولانس ايستاد در حاليكه چشم بند بر چشمم بود و نگهبان روزنامه لوله شده اي داده بود دستم و مرا بسوي خود ميكشيد (قبلا شنيده بودم مجاهدين خلق را اينطورمي بردند چرا كه به قرائت دادگاه انقلاب نجس هستند اما مطمئن بودم كه بخاطر تضعيف روحيه با من اينكار را مي كنند شايد هم نجس باشم و خودم خبر دار نباشم ؟) وارد سالني شديم هر چه كه داشتم پول,ساعت, انگشتر و…همه را گرفتند ,يكنفر داد زد گوني را بياوريد ترس برم داشت ,يعني مي خواهند مرا توي گوني بياندازند؟ صداي پائي آمد و يك گوني را انداخت پيش پايم و گفت:هرچه داري بريز اين تو لباسهايت را هم عوض كن ,كمي صبر كردم فرياد زد كه چرا معطلي؟ فهميدم كه خجالت و حجب و حيا اينجا معنا ندارد هر طوري بود لباسهايم را عوض كردم و يكدست پيراهن و شلواري كه هم كهنه بود و هم سه چهار سايز بزرگتر پوشيــدم لـباســهائي بـود طـوسي رنگ و دوباره با همان وضع قبلي روزنامه لوله شده …مرا حركت دادند و وارد سلول شماره 43 شدم تا صبح همانجوري چمباتمه زده گوشه اي نشسته بودم و فقط فكر مي كردم به گذشته و آينده محتومي كه درانتظارم هست صبح شده بود و صداي مارش نظامي و رژه مي آمد, دوشنبه بود مطمئن شدم كه هرجا هستم براي سپاه است دوشنبه ها در پادگانهاي سپاه مراسم صبحگاه مشترك است ,بعدها فهميدم حدسم درست بوده ,بازداشتگاه 59 سپاه پادگان وليعصر (عشرت آباد) بودم. طرفهاي ظهر درسلول غژي كردوباز شد دوباره چشم بند وروزنامه…با همان آمبولانس به دادگاه برگشتيم وازآنجا هم با خودروئي كه آدرس منزلمان را خوب بلد بود راه افتاديم به سمت خانه اما نه براي ديد وبازديد كه انگار گمشده اي داشتند دوازده سيزده مامور به تفتيش خانه پرداختند ماموران وظيفه شناس هر كدام سهمي از خانه نود متري راانتخاب كردند وخوب ميكاويدند اماچيزي جز مشتي ورق پاره وكتاب نيافتند ومن فقط نگاه مي كردم به چهره غمزده پدرم كه چون كوه دماوند ايستاده بود ودر برابر اين زيروروكردن ميهمانان ناخوانده حرفي نداشت .به مادرم كه چون ابر بهاري فقط مي گريست وخواهر وبرادر كوچكم كه همچون كبوتران ياكريم در گوشه اي مچاله شده بودند ورنگ بررخسار نداشتندومن فقط نگاه مي كـردم وهيچ ومــاموران هــم در طلب گمشده خويش بودند كه گاه در آلبوم خانوادگي به جستجويش بودند وگاه در كمد لباسها. وبعدهم همه خسته براه افتاديم مادرم درست مثل همان وقتي كه به جبهه مي رفتم ,درست مثل وقتي كه به لبنان وبوسني ميرفتم به بدرقه ام آمد اززير قرآن ردم كرد و يك كلام بيشتر نگفت «خودت با ش حق وحقيقت»! ودست آخر از پشت شيشه هاي دودي ماشين ديدم كه پياله اي آب به پشت سرم ريخت ومن فقط نگاه مي كردم ودر خود مي شكستم كه مادر اين رفتن از آن رفتنها نيست ودر دلم حرفها مي زدم با او كه مطلع تمامي اش اين بود كه دوستت دارم مرا ببخش كه ترا پيش نامردان خوار نمودم ببخش كه صندوقچه ات را كه هيچ كس جرات دست زدن به آنرا نداشت به يادگار كودكي وجواني ات به صندوقچه اسرارت بي احترامي شد واينچنين پخش اتاق شد پدر ببخش كه حريم خانه ات دست خوش تجاوز چكمه پوشان شد ببخش كه اينچنين غرور مردانگي ات را لگد مال كردند در پيش چشم اهل خانه . از سرازيري معروف اوين گذشتيم و وارد زندان اوين شديم با لباسي كه پراز نقش و نگار ترازوهاي عدالت بود عكسي انداختم نه به يادگار كه براي الصاق بروي كارتي كه مرا زنداني شماره 7912980 مي خواند و شدم زنداني ويژه (بخوانيد سياسي) با اتهام نشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي . ودر دل با خود مي گفتم براستي جرم من نشر اكاذيب بوده؟ براستي من باعث مشوش شدن اذهان عمومي شده ام؟ وبراستي اين عــموم كه هستند؟ كه هستند كه از گفتن حقيقت وحرف حق مشــوش شـده اند؟ومگر كسي از حرف حق مي شورد؟ براستي كه حرف حق تلخ است… يك شبي در بند انفرادي240 بودم و فردا آقائي "تهراني" نام با لهجه غليظ اصفهاني! آمد سراغم وبا تويوتاي هايسي مرا به زندان توحيد برد يكدست لباس راحتي قهوه اي رنگ يك بشقاب استيل و يك پارچ آب و ليوان پلاستيكي هزار بار مصرف ! و يك قاشق اينها تمام وسائل زندگي نا معلومي است كه توحيد به ميهمانانش مي دهد به غير از لباسهاي طوسي و قهوه اي رنگ بدون نقش ترازوي عدالت اولين چيزي كه زندان توحيد را لو مي دهد صداي زنگ بانك سپه ميدان توپخانه است . از فردايش6/3/79بازجوئي هايم شروع شد ديگر كارم شده بود همين سلول انفرادي و شبها بازجوئي «صداقت و احمدي » دو بشري كه بازجوهايم بودند . هي بر سر كاغذهائي كه بالايش نوشته شده بود «النجاه في الصدق »برايم سر مشق مي نوشتند و منهم درست مثل يك شاگرد زرنگ درسخوان قلم ميزدم اما نه آدمي را آدميت لازم است نه ادب مرد به ز دولت اوست نه نيست بر لوح دلم جز, الف قامت يار … كه آن روز كي بود و آنجا كجا بود كه بعد از فيلم برداري با شيرين چه خورديد با چــه مــاشيني آمــديد و با چه رفتيد … و من رفته رفته به اين زندگي انفرادي عادت ميكردم اما سلول انفرادي فقط اسمش انفــرادي است نميــدانم چه حكمتي در اين اتاق يك در سه متري نهفته است كه دنيايي درش جــا ميگيرد كه يكـبار ميبردتت وسط شلوغي هاي تهران مي اندازدت يكبار ميبردتت به كودكي و بار ديگر خاطرات جنگلهاي گيلان را برايت زنده ميكند و در آخر تو به قول زندانيها مي بري اما اين بريدن نه به معناي تسليم شدن در برابر بازجوست كه تو را رها ميكند و چون پر كاهي سبك ميشوي و گريه وگريه و شايد به اندازه تمام عمرت گريه ميكني و هي سبك ميشوي و كسي هم نيست كه مزاحم خلوتت بشود آزاد آزاد هستي درست مثل وقتي كه مادر بزرگ عزيزم « مرحمت » مرده بود و من گريه ميكردم و همه ميگفتند : كاريش نداشته باشيد بگذاريد گريه كند سبك شود درست مثل آنروزها گريه ميكردم اما نه براي مادر بزرگم نه براي وضعيتي كه گرفتارش شده بودم نه براي مادرم كه مظلومانه آب پشت سرم مي ريخت و نه براي خودم فقط گريه ميكردم آنقدر كه به هين هين مي افتادم و از فرط گريه سكسكه ام ميگرفت و چقدر با صفا بود آن حال و چه حال عجيبي بود مرا ميبرد به آسمان هفتم شايد هم بالاتر نمي دانم آنقدر كه سرم ميخورد به سقف دنيا و اينچنين بود كه من هنوز باور ندارم آن اتاق يك در سه متري كوچك است و تنگ وتاريك نـع! ســلول انفرادي بهترين جاي دنياست بهترين جائي كه دچار بي وزني ميشوي آدم در آن تاريكي تنها به غير از دو پتوي رنگ رو رفته كه بر زمين سرد سيماني افتاده هيچ چيز ندارد هيچ چيز حتي اختيار خودش را و يك كاسه توالت استيل ساخت فرنگ و شير آبي كه مدام چكه ميكند و با موسيقي اش هي پتك ميكوبد بر مغزت . تو تاريكي دراز ميكشيدم و آواز آشناي اي ايران اي مرز پر گهر با فردي كه هر روز صبح با صداي خفيفي آهنگش را با سوت مينواخت زمزمه مي كردم(بعد از آزادي فهميدم كه آن شخص مهندس حشمت الله طبرزدي بوده است .) اين وضع هشت ماه طول كشيد در اين مدت 240 روز تا چه حد به مرز ديوانگي و جنون رسيده بودم خدا ميداند ياد فيلم پاپيون افتادم من فيلم پاپيون را هيچوقت نديده بودم يعني نخواستم ببينم فقط شنيده بودم راجع به چيست سينما خوانده ام كارگرداني هميشه از همان سالهاي اول دانشگاه علاقه داشتم راجع به يك زنداني فيلم بسازم براي همين بودم كه نمي خواستم فيلم پاپيون را ببينم تا مبادا ازش تاثير بگيرم اما دراين جا در اين سلول انفرادي آرزو ميكردم اي كاش ديده بودمش شايد چيزي ازش ياد ميگرفتم . در باز شد نگهبان پير كه «دائي »مي خواندنش آمد و گفت : بازجوئي داري چشم بند بزن و بيا بيرون دوباره آغاز مكافات بود باز دوباره پنج شش ساعت جهنمي آغاز شده بود بايد دوباره پنج شش ساعت سرمشق و جواب كلنجار رفتن و بحث و جدل الكي بي آنكه به اصل ماجرا يعني حرفهايم در آن نوار بپردازند , بازجوئي هايم هميشه يك روال داشت اول همان سرمشق و جواب بعد تطميع و قول آزادي و بعدش هم تهديد و ارعاب و فحاشي دست آخر هم چند دست چك و لگد و كتك , هميشه همينجوري بود ! بعد هم بر مي گشتم تو اتاق تنهائي هايم سلول انفرادي در بسته مي شد و چشم بند را بر مي داشتم و نگاهي به دور وبر سلول خودم بود ؟ آري فقط پتوهايم را بهم ريخته بودمد نمي دانم در اينجا هم دنبال دنبال چه بودند چيزي را گم كرده بودند يا براي بهم ريختن اعصاب و خلوت تنهائي هايم درغياب من در بازجوئي سلول را زير وبالا ميكردند ديگر برايم عادي شده بود پتوها را مرتب ميكردم و دراز ميكشيدم و فقط من بودم و من و درد بود ودرد بعضي وقتها خود بازجو به جاي دائي مرا تا دم سلول مي آورد و در آخرمي پرسيد مشكلي نداري ؟ وبي آنكه منتظر جوابي باشد مي رفت . براي اين دنيا متاسفم براي تمام اين دنياي بيمار، درونم چنان از تنفر شديد لبريز شده بود كه مضاعف شده بود بر درد كليه هايم , تمام بدنم مي لرزيد نه از ترس نه از سرما كه از شدت تنفر . همه آن فكرها باز به سراغم مي آمد خانه مادر پدر دانشگاه ودرس رشته حقوق راستي حقــوق ! چه خنده داراست و احمقانه اين حقوق . حقوقي كه فقط لاي كتابهاست و دانشكده حقوق و باز همه وهمه از ذهنم تهي ميشد مگر تنفر اين تنفر شامل حال اين زندانبان پير « دائي » و يا آن بازجو با آن كابلي كه در دست داشت وميگفت : متهم عاقل كن است ويا آن قاضي با خنده هاي بي ربط احمقانه اش و يا اين ترازوي هميشه ميزان عدالت نمي شود . تنفر از خاطره هايم تنفر از اين يك دهه اي كــه بـه بـطالـت در ميان مدعياني حزب الله گذرانيده ام ميشود . به دور وبرم نگاه ميكنم هيچ چيزي نيست كه در اين مدت تغير كرده باشد هيچ چيزي حركتي ندارد جز دريچه كوچكي در پايين در كه در شبانه روز سه بار باز ميشود و غذايي و تكه ناني خشك را دستي به داخل مي گذارد و بي كلامي ميرود اشتهايي نيست اما هميشه خودم را وادار مي كردم تا ذره آخرش را بخورم در وضعيتي بودم كه فكر ميكنم هر انسان ديگري را از پا در مياورد و دچار ياس و نااميدي كامل مي كرد . نه حامي , نه كمكي و نه اميد به عدالتي اما اهورائي نيرو بخش در نهادم دلداري ام مي داد به اميد فردا , فردائي كه خواهد آمد خواهد آمد و به اين وضعيت خاتمه خواهد داد , خونم مي جوشيد و جوششي مملو از اراده و خرسندي و همين برايم بس بود ! خاطره ها و گــذشــته هــايم مانند عكسهائي متحرك از مقابل چشمانم مي گذاشتند حتا خاطره هاي از كساني كه هيچ كاه نه ديده بودمشان , خاطره هائي دور كه هميشه قصه هاي مادربزرگم بود , از درگيري پدر بزرگم با خانهاي ظالم از محاصره ده توسط قزاقهاي چكمه پوش … عكسها و خاطره ها مدام مي چرخند در ذهنم مي رقصند , پدرم سركار نمي رود مي گويد همه نيروي هوائي اعتصاب كرده اند , ديروز با گارد در گير شده بوديم , دوشان تپه بود و آتش و خون مي چرخد . نيمي از قهرمانان خاطراتم الان ارواحي شده اند و به تاريخ پيوسته اند , اينطـرفتر در حاليكه سنم سيزده سال بيشترنيست،خوشحالم كه عضو بسيج محل شـده ام , لباس خاكي رنگ رزمنده ها را پوشيده ام و سربندي سرخ بر پيشاني ام , اتوبوسي با شيشه هائي گل خورده . گردان كميل , لشكر 27 حضرت رسول (ص) مرتضي خانجاني , محمد زندي , جواد موحدي , مسعود باقرزاده همه شهيد شده اند . پادگان دو كوهه , دو كوهه محبوب , مي چرخد ساختمانهاي پنج طبقه كه هر كدام اسمي داشت حبيب , مقداد , كميل , تخريب , عمار , زمين صبحگاه , رزم شبانه , مناجات اميرالمومنين , حركت قطار از مقابل پادگان تهران , مرخصي شهري به دزفول , عكس يادگاري كنار پل خرمشهر , رفتن قاسم دهقان روي مين , تكه پاره شدن مرتضي آويني …. همگي به تاريخ پيوسته اند , اما همه شان بخشي از من بودند و هستند و سازش ناپذير , زير لب مي گويم : من به شما خيانت نخواهم كرد و اوليــن قـدم باز يافتن روحيه و نيروي جسمي ام هست . سلول كوچك است اما روزانه يكساعت در اين فضاي كوچك قدم مي زدم و بعد مسائل و معادلات رياضي را براي خودم طرح و حل مي كردم . شعر مي خواندم و قطعه هاي ادبي را كه زماني جزئي از زندگي ام بودند و با اشتياق وصف ناپذير به « سوره نوجوانان » براي چاپ مي سپردمشان , باز تك تك آنها را با خودم مرور مي كردم نمي دانستم در اين سلول چند زنداني براي هميشه خرد و نابود و يا بقول اينها « حذف » شده اند , اين برايم عذاب آور بود . ديوار نوشته ها و چوب خطهاي بروي سلول نشان از رفت و آمدها ي زياد مي داد انگار حكم است كه هركه آمده بايد چيزي بر روي ديوار مي نوشتند ، يكي از نامردي و خيانت رفيقش ناليده ديگري در غم و فراق يگانه فرزنــدش ناليــده يكي ازمعرفت نوشته و شعري : معرفت در گراني است به هر كس ندهند پر طاووس قشنگ است به كركس ندهند يكي فقط و فقط نوشته مادر و آن يكي خدايا غلط كردم ديگر بس است و منهم در خودم احساس وظيفه اي كردم كه حتماً بايد چيزي بنويسم پس تسليم شدم و با گوشه قاشق به كندن اين شعر بروي ديوار پرداختم كه :چرا هميشه غمينم نگاه بايد داشتچه كرده ام كه چنينم نگاه بايد داشتاگر نه لايق لطفم , براي جور خوشممگر نه , بهر همينم نگاه بايد داشت .نمي دانم اين شعر را از كه شنيده بودم ولي احساس كردم بهترين چيزي است كه بايد نوشت . در باز شد و دائي آمد و گفت : چشم بند بزن بازجوئي داري ظاهراً اين آخرين باز جوئي ام بود چون در آخر نوشته اي از من گرفتند كه از روند بازجوئي ام راضي بودام و هيچگونه فشار و اذيتي در كار نبوده , پشتم هنوز از درد كابلهاي ديشب درد ميكرد , بازجو گفت : امضا كن , نگاهش كردم گفت: براي خودت است اينطوري بهتره مگر نه ؟ دوباره تنفر درونم موجي زد و گفتم : آره بهتره وامضا كردم و زير لب گفتم همه اينها را مي توانم ببخشم ولي هرگز فراموش نخواهم كرد . دادگاهم به سرعت و بطور غير علني بدون هيات منصفه و حضور وكيل بطور مسخره آميزي شروع و تمام شد و محكومم كرد به نشر اكاذيب و تشويش اذهان عمومي . بدون اينكه اين « اكاذيب » بررسي شود و يكباره بپرسند چه بوده ! البته بيش از اين هم از اين خرابه هفتاد ساله بقول خودشان انتظاري بيش نداشتم و يكماه ديگر هم جهت اطمينان بيشتر در سلول انفرادي نگهم داشتند تا اينكه يكروز صبح در حاليكه ديگر چوب خطهاي روي سلول تعدادشان به 545 رسيده بود يكنفر آمد و گفت : آماده شو قراره سلولت عوض شود نگاهي به دور وبرم انداختم طوري كه انگار در وديوار مي شنوند گفتم : خداحافظ هشتت ماه خـلوت وتنـهائـي ام , خـداحافظ اي محرم اسرارم . خداحافظ اي صبورترين ديوارها , خداحافظ اي سلول 57 اي بزرگترين اتاق دنيا … . به همراه ماموري راه افتادم بسمت بند 269 اوين كه آموزشگاه مي خوانندش ديگر از چشم بند خبري نبود و اين بعد از هشت ماه يعني بهترين حالت انسان بودن . مسئول بند كه قورچيان نام داشت مردي بود حدود 35 الي 40 ساله مي گفت : خوش آمدي آقاي نوارسازان ! مي دانستم دارد متلك مي گويد بروي خودم نياوردم و فقط به دنياي كاغذي اش خنديدم نگاهي كرد و ادامه داد : سعي كن راحت باشي , همه چيز را ساده بگير , هر وقت كاري داشتي به نگهبانها بگو بياورندت پيش من ومنرابردند سالن 5 اتاق 99 اينرا بروي كاغذي نوشـــت و بــدست مامــور دادراه افتاديم از راه پله اي گذشتيم چهره هاي متفاوت نگاهم مي كردند حالت چهره ها از بي تفاوتي تا عصبانيت متغير بود احساس مي كردم در اقيانوسي غريب و در كابوسي دهشتناك و بي انتها گام گذاشته ام فريادهاي دروني ام كم كم بصورت بغضي آشكار در آمده بود نگهبان در سالن را باز كرد و گفت برو اتاق 99 . من در خانه جديدم بودم !. اتاقها يا سلولهاي عمومي زندان براي اسكان ده نفر ساخته شده است اما حالا در هر سلول از 20 الي 30 نفر زندگي مي كنند در همه بندهاوضع همينطور است هـزاران زنـداني اعـم از سياسي و مواد مخدر ومالي و… در همين اوين بسر مي برند و همه شان بجاي تربيت و تنبه ( چيزي كه هميشه مسئولان زندان مي گويند ) به غير از تقويت تنفر و كشيدن نقشه هاي انتقام كار ديگري نمي كنند سيستمي احمقانه و بيرحم است اين زندان و كاري هم از دست كسي ساخته نيست . نظام چرا ندارد ! بند 269 , سالن 5 اتاق 99 ديگر براي آينده و تا وقت آزادي خانه من است عجب آدرس سرراستي اما براي كه ؟ اين آدرس از آن آدرسها نيست كه به دوستان و آشنايان بدهي كه مثلاً امشب تشريف بياوريد , اين آدرس از آنها هست كه اگر آمدي ديگر رفتنت با خودت نيست اينقدر بايد بماني كه صاحبخانه دلزده بشود و خسته بشود و بفرستدت بيرون تا يكنفر ديگر بيايد درست مثل من تا ديروز محمد قوچاني اينجا بوده صبح رفته درست ســرجايش من آمدم وبعد من هم نمي دانم قرعه فال به نام كي بيفتد وارد اتاق شدم , سلام منرا اينجا فرستاده اند هم سلولي هاي جديدم به من زل زده اند , زنداني جديد با لباس زندان و ساكي در دست در ذهنشان مي گذرد جرمش چيست ؟ همنشين خوبي است ؟ چقدر حرف جديد دارد برايمان بزند و… سكوت آنقدر طول نكشيد يكنفرشان كه نامش مجتبي بود سلامي گفت وتعارف كرد بنشينيم اسمم را پرسيد . گفتم : فرشاد ابراهيمي كـه ســريعاً تمام اتاق انگار كه اين سمفوني را بارها تكرار كرده بودند . گفتند: نوارسازان , آخ كه چقدر از اين نام مسخره ساخته شده در اتاق جنگ رواني محافظه كاران بدم مي آيد , گفتم : بله كه يكهو انگار سالهاست با اينها دمخور ورفيق بوده ام يكي ساكم را گرفت و در گوشه اي نهاد ديگري برايم چائي ريخت وآن يكي به خيال سيگاري بودنم سيگاري تعارفم كرد و خلاصه در همان لحظات اول رگبار سئوالهاي پي در پي و عجيب بود كه در برابرش قرار گرفتم : راست است كه نوري را حزب اللهي ها ميخواستند بكشند ؟ واقعاً مصباح يزدي بشما خط مي داد ؟ اين قدر چماقدارها پول از كجا مياورند ؟ از پيروز دواني خبري نداري ؟ حسين شريعتمداري راستي واقعا شكنجه گر بوده و است ؟ گفتم عجله نكنيد دو سالي براي اين حرفها وقت است ! نيست ؟ كه دوباره سئوالها شروع شد محكوم شدي ؟ حكمت قطعي است ؟ با سند نمي ري ؟ منكه فكر مي كنم به همين زودي ميري ؟ نگران نباش زود ميگذره … يكهو احساس كردم وه كه چقدر مهربانند نگاه كه كردم ديدم جلويم از چاي و شكلات و آجيل و هرچه كه فكر ميكني پر است نمي دانم از چه بوده كه بغضي گلويم را گرفته بود خوشحالي بود , شكر بود , از اينهمه محبت ذوق زده شده بودم نمي دانم فقط اينرا مي دانم كه چيز عجيبي بود , سرهنگ هي به آجيل تعارفم ميكرد بخود آمدم و ساكت شدم و تا نيمه هاي شب حرف زدم , حرف زدم تو گويي كه انگار در اين هيجده ماه بسان ساليان سال حرف نگفته داشتم و چه زود به وضعيت جديد وفق گرفتم اما هنوز يك ناراحتي ته دلم قل قل مي زد ملاقات با خانواده ام.! اين هيجده ماه بجز چند ملاقات آنهم در حال رفتن به دادگاه و توي پله هاي كاخ دادگستري و دو بار تلفن سه دقيقه اي هيچ خبري از خانواده نداشتم . ياد حرف مسئول بند افتادم : « هر وقت كاري داشتي بيا پيش خودم» با خودم گفتم صبح درست مي شود و صبح رفتم پيش نگهبان : «من با مسئول بند كار دارم » نگاهم كرد و با تمسخر گفت : چشم همين الان مي فرستمش خدمتتان . گفتم : نه بي احترامي نباشد خودش گفته . اما نگهبان در را بست و رفت دوباره در زدم اينبار آمد ولي كاملاً عصباني تا آمدم حرف بزنم گفت : فكر ميكني كي هستي نكند فكر ميكني آمدي هتل ؟ ها اشتباه نيامدي هتل كمي پايين تره ! اگر يكبار ديگر در بزني مي فرستمت سوراخي ! و سوراخي منظورش همان سلول انفرادي بود بناچار برگشتم به اتاق يكي ازبچه ها گفت : زياد فكر نكن مطمئن بـــاش ملاقاتت هم آزاد ميشود مجبور بودم قبول كنم .آره فردا درست ميشود و فردا ميامدبي آنكه چيزي عوض شود . دو ماه گذشت ! كه يك روز صبح اسمم را بلندگو صدا زد: « امير فرشاد ابراهيمي فرزند پرويز هرچه سريعتر افسر نگهباني ملاقات ! » نمي دانم چه جوري حالم را بنويسم براي اولين بار فهميدم چقدر خانواده ام را دوست دارم چيزي بين غم و شادي بين دلتنگي و خوشحالي نمي دانمش چيست تعريف ناشدني است و احساس ميكنم هرچه بود حال است و به زبان قال نيايد ونشود گفتش آماده شدم و نه بروي زمين كه از ابرها خودم را رساندم به نگهباني و از آنجا كابين ملاقات مادر ، پدر، دو خواهرم و برادرم يكباره غم دنيا را بروي خودم ديدم خانواده ام از پشت شيشه هاي ملاقات مرا بوسه باران كردند نه آنها گوشي آيفون را برداشتند نه من . چيزي براي گفتن نبود و مگر گفتن فقط با زبان است مگر مادر و فرزند با چشمها نمي توانند صحبت كنند ؟ آه مادر در اين هفت هشت ماه تو چقدر پير شده اي . پدر موهايت به اين سپيدي نبود . فرناز و مهشاد خواهرانم شما چرا به اين روز افتاده ايد ميثم چقدر فرق كردي به مردان مي ماند ديگر آن پسرك بازيگوش نيست و كل نيم ساعت ملاقات فقط به نگاه و گريه وخنده گذشت و ديگر يكشنبه ها ،يكشنبه هاي انتظار بود و فقط يگانه دلخوشي ام همين بود كه يكشنبه خواهند آمد … و من به اين زندگي ديگر عادت كرده بودم . زمان در اوين نه كند و نه تند فقط مي گذرد . زمان مفهومي ندارد , اگر كسي از من نپرسد زمان يعني چه مي دانمش چيست ولي اگر بپرسد چيست راستي چه جــوابي بايد بدهم روال زندگي در زندان يكجور است و يكنواخت ديروز مثل امروز و امروز مثل فردا بدون تغييريساعت 6 صبح آمار و اعزام كساني كه دادگاه دارند ساعت 5/7 صبح صبحانه ساعت 9 صبح باز شدن در هوا خوري و حياط ساعت 1 ظهر نهار ساعت 6 عصر شام ساعت 30/6 بسته شدن درهاي حياط ساعت 7 عصر آمار ساعت 10 شب خاموشي و سكوتقوانين زندان تغيير ناپذيرند زندان روال و موسيقي خاص خودش را دارد تمامش پر از صداي قدم زدن و بسته شدن و باز شدن در آهني . پچ پچ هاي بي پايان و شبها سكوت و فريادهاي سربازاني كه در برجكهاي نگهباني به همديگر علامت مدهند . ديوارهاي بلند سيماني پنجره هائي با ميله هاي آهني و سيمهاي خاردار و رايحه هميشگي كسالت و دلتنگي . اينها عناصر ثابت اوين هستند . دربند عمومي بهترين اوقاتم در هواخوري بود . اسم هواخوري در ابتدا شايد برايت مأنوس نباشد اما بعد رفته رفته برايت مي شود نامي آشنا درست مثل پارك . ملت . پارك نياوران و… يعني جائي كه مي تواني آزاد و رها قدم بزني و هــواي تازه بخـوري در اين فضاي محصور به ديوارهاي بلند سيماني و سيم خاردار هميشه آزادي موج مي زد , دليلش را هم زود فهميدم آسمان را مي توانم ببينم ابرهاي كومولوس دامنه هاي كوههاي توچال , هواپيمائي كه در آرامش مسافرانش را مي برد و خورشيد كه پرتــو افــشاني مي كند . زندانيها د رآرامش قدم مي زنند و شايعات بي پايه و اساس كه بازارش گرم است و نوعي سرگرمي است رد وبدل مي شود و تمامش راجع به اصلاح قانون چك و دادگاهها و عفو عمومي است و… روزهاي يكشنبه روز ملاقات سالن است و سالن حال وهواي ديگري دارد البته اين روز را حتي اگر ايام هفته را هم نداني به آساني ميتواني حدس بزني و براحتي ميشود فهميد كدام زنداني چشم انتظار است و ملاقات دارد اين زندانيها حمام مي گيرند . اصلاح مي كنند و لباسهاي ترازو نشانشان را مي شويند و با لبخند به ملاقات مي روند و با حالتي معمولاً پكر و دمغ برمي گردند و به زير پتو سر فرو مي برند صبحهاي يكشنبه سالن شاد است و عصرها عجب دلگير و ساكت . «علي آمريكائي» زنداني چند ساله كه صبح رفته بود ملاقات بازنش عصركه آمد سر به زير پتو فرو برد و ساكت گريست چرا كه زنش برگه احضاريه دادگاه خانواده را تسليمش كرده بود . حاج كاظم پيرمرد با صفاي سالن همچون بيد مجنون مي لرزيد كه نمي دانم شهريه دانشگاه دخترم را چه جوري تأمين كنم بخدا ديگر دستانم پوست پوست شده اينقدر لباس شستم و …. مدتي گـذشــت امـــاعليرغم پيگيري ها و نامه هايم هيچ تغييري دروضغيتـم حاصل نشدوانگار كه دچار سرنوشتي محتوم شده ام نهايت دست به روزه سياسي زدم ديگر هيچ نخوردم و نامه اعتصاب غذايم را هم تحويل نگهبان سالـن دادم و بار ديگر مسئول بند مرا خواست گفت :« برو غذا بخوراين ادا اطوارها هم براي اينجا نيست وقتي رفتي فرانسه رفتي ياآمريكا آنجا اعتصاب غذا بكن» . گفتم : من ميخواهم قانون نسبت به من اجراشود ماندن و نگه داشتن من غير قانوني است من حكم ندارم بايد مثل بقيه مثل شيرين عبادي مثل دكتر رهامي با وثيقه آزاد بشوم نگاهي عاقل اندر مجنون كرد و خيلي رك وراست گفت: قانون ؟‍ ‍‍‍‍‍‍‍‍ از چي حرف مي زني سرم نمي شود تو با يك نامه آمدي زندان با يك نامه هم بايد بروي . من از قانون فقط همين را مي دانم اما اعتصاب ادامه يافت به مطبوعات و راديوهاي فارسي زبان خارج از كشور كشيد تا اينكه روز 25 دي 79 صدايم كردند رفتم پائين دم افسر نگهباني كه بك خودروي تويوتاي هايس آمد و سوار شدم اتاقك تويوتا پنجره نداشت و معلوم نبود به كجا مي رويم اما معلوم بود كه اين مسافت د رخارج از زندان است پس از يك ودو ساعتي ماشين ايستاد و باز دوباره چشم بند و حركتم دادند داخل ساختماني و مرا بردند به سلول مانندي و دم غروب فردي آمد و مرا به اتاقي برد و روبروي ديوار نشاند و پشت سر من نشست و شروع كرد از اسلام ونظام و خداو قرآن و … حرف زدن درست مثل يك نوار ضبط شده گاهي هم براي اثبات حقانيت و صـداقتش به تربـت پـاك امام خميني قسم مي خورد و قرآن را مثال مي آورد اون مي گفت و مـن هم به حال قرآن و اسلام مي سوخت و فكر مي كردم كه بعضي وقتها قرآن تو دست اينجورها آدمها از عرق و شـراب دسـت الكلــي ها بـدتر و خطرناكتر است درست مثل همين آقاي متشرع كه بد جوري نگران است كه اعتصاب غذاي من به اسلام وقرآن و نظام ضربه بزند يعني كاري كه در هشت سال سربازان تا بن دندان مسلح بعث عراق نتوانستند انجام بدهند و جمهوري اسلا مي ايران را ساقط بكنند اين اعتصاب غذاي من مي تواند بكند . اينها چه جوري خودشان را راضي ميكنند كه تمام كارهايشان را به حساب قرآن بگذرند و دم از خدا و پيامبر بزنند و بعد هم خيلي راحت از آدم مي خواهند تا بياد و د ربرگه هاي « النجاه في الصدق » دروغ بنويسد خلاصه آخر حرف اين آقاي بسيار مسلمان و پيرو خط ولايت فقيه اين بود كه اگر ميخواهي اين دنيا و اون دنيا شرمنده امام زمان و شهدا نباشي بيا و بگو تاج زاده و الهه هيكس مرا بدبخت كرده اند و … ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنند و دلم را به دريا زدم و گفتم : حيف شما به اين آقائي و متشرعي كه نفهم تشريف داريد ‍‍‍‍! البته عاقبت كار هم معلوم بود . كتك ,شكنجه و يا به اسم و ادعاي ايشان تعزير ‍! و دوباره صحبت و انذار براستي كه هيچ وقت ياد نمي گيرند تو اين دنيا بايد چه جوري زندگي و اعمال اين دنيا چيست ؟ نتيجه اين است ديگر من اعتصاب غذا كرده ام تا مشكلم حل بشود و اعتـراض كـرده ام بـه وضعيـت خــودم مــرا بــرداشتـند آوردنــداينها كه معلوم نيست اصلاً كجاست و اينها كي هستند و مي گويند بيا و بر عليه تاج زاده و دوم خـردادي ها و الهه هيكس حرف بزن و دروغ بگو تا مشكلاتت حل بشود! نمي دانم اين زعماي ويرانه هفتاد ساله چه جوري فكر مي كنند هر كس حق داره هر طور بخواهد خودش فكر كند اما نميتواند براي ديگران هم فكر كند من خودم قبل ا زاينكه با ديگران زندگي كنم بايد بتوانم با خودم كنار بيايم و زندگي كنم وجدان آدم تنها چيزي است كه نميتواند تابع نظر ديگران باشد آخر من چه جوري به خودم بقبولانم كه براي حفظ اسلام و انقلاب بايد بيايم و دروغ بنويسم و بعدش هم آزاد بشوم از اين زندان كوچك تا پايم را به زندان بزرگتري بگذارم چرا كه آنوقت نگاههاي مردم و … برايم زندان است اين روال چند باري تكرار شد تا يكبار در زير كتك ها و مشت و لگدهاي آن آقاي بسيار متشرع و حافظ قرآن و انقلاب بيهوش شدم ونفهميدم كي بهم سرم وصل كرده بودند لباسهاي تنم تكه وپاره شده بود فردايش مرابا همان لباسهاي تكه پاره شده به اوين منتقل كردند.وارد اوين كه شدم مرابه بند انفرادي 240 منتقل نمودند دم دماي غروب بودكه «شيخ صالح»كه بين زندانيان سالهاست به جلاداوين مشهور است ومسئول جوخه اعدام زندان ازسالهاي63-1362 است آمد و مرا به اتاقي برد وشماره تلفن خانه امان را گرفت و گوشي راداد دست من پدرم بود و گفت اعتصاب غذايت را بشكن اينها حرف كه حاليشون نيست بيخودي به خودت هم ضــررنــزن وكــاررا ازهـمين كـه هسـت خرابتر نكــن چيزي نگفتم وخداحافظي كردم بعدها فهميدم كه خانواده ام هم مقابل مجلس تحصن كرده بودند واعتصاب غذا كرده بودند .شب كه شد آقاي ملا حسيني مسئول حفاظت اطلاعات زندان اوين با عليپوريان قاضي(؟) پرونده ام آمددرسلول وشروع كرد همان حرفهاي مزخرف قبلي اش رازدن واينكه ما به اين كارها توجهي نمي كنيم قوه قضائيه مستقل است وبيا اعتصاب غذايت رابشكن وبروبند عمومي يااينكه همين جا بمان ! به همين آساني البته راست هم مي گفت قوه قضائيه مستقل است واز هيچ كس جز همپالكي هاي محافظه كارش حرف شنوي ندارد . روز دوازدهم بود كه يكنفر كه خودش را دكتر قوه قضائيه اعلام ميكرد بهمراه دونفر ديگركه لواساني ومولائي نام داشتند واز هيات ويژه قوه قضائيه بودند آمدند وقول دادتد كه ظرف مدت يكماه مشكلهاي موجود در پرونده را مرتفع خواهند كردوپس ز صحبتهايشان شيريني وچاي آوردند ومنهم قبول كردم البته نه اينكه حرفهايشان را قبول كرده باشم نع! ديگر اصلا اميدم را نسبت به عدالت وقانون ازدست دادم وهمان شب به بند 269 بند قبلي ام برگردانده شدم ودوباره زندگي ام رادراسالن 5 اتاق99شروع كردم. دوباره باز همان صحبتهاي بي پايان شبانه با هم بندي ها,قدم زدن درهواخوري و ملاقات روزهاي يكشنبه,بازرسي هاي هر ازچندگاهي سـالن كه تمام اتاق را بدنبال نميدانم چه زيروبالا ميكردند و… همان دور هميشگي و تكرارمكررات و منهم كه هيچ راهي نداشتم جز صبروتسليم در برابر زمانه با دنياي بظاهر كوچك اوين خو گرفته بودم و در لحظه لحظه هايش غوطه ور بودم . ايام انتخابات رياست جمهوري بود . بعضي از خانوده ها كه به ملاقات مي آمدند گاهاً عكسي و بروشوري به بچه ها مي دادند كه عمدتاً از تقويم آنها استفاده مي كردند . خواهر من نيز عكسي از آقاي خاتمي را آورده بود كه در كنارش شعري از حافظ بود : سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد . آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد كه اين عكس را بر بالاي تختم زده بودم . سه روز قبل ازانتخابات آقاي ملاحسيني كه مسئول حفاظت اوين بود بهمراه چند سرباز به تمام سالنهاي آموزشگاه ريخته . هرچه عكس خاتمي بود جمع كردند و در برابر اعتراض زندانيان گفته مي شد كه استفاده از امكانات دولتي جهت تبليغات انتخاباتي ممنوع است ! « ديگر اينكه تا چند روز قبل از انتخابات اعلام شده بود كه زندانيان مي توانند با همان كارت عكس هويت زنداني مطابق هميشه و قبل رأي بدهند اما روز انتخابات بيكباره اعلام شد كه فقط شناسنامه بايد باشد و طيبعي است كه خيلي از زندانيان شناسنامه هايشان را همراه نداشتند و نتوانستند رأي بدهند . پس فرداي انتخابات كه مصادف بود با ميلاد حضرت رسول و امام صادق (ع) تعدادي از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي براي بازديد اززندانها بهمراه نقل وشيريني و شكلات كه آقــاي ســليمانـي مسئول پخش آن بود به زندان آمدند حالا نمي دانــم ايــن شيــريني ميـلاد بود يا بمناسبت پيروزي آقاي خاتمي و يا اينكه بمناسبت هردويش بود ، از خانم هاي نماينده حقيقت جو و كولائي بودند و از آقايان هم موسوي خوئيني و سليماني و تعدادي ديگر ، مدتي از وضعيت پرونده ام صحبت شد و اميدواري به اينكه بزودي هيأت تحقيق و تفحص مجلس راجع به پرونده قضائي بنده نظرش را اعلام خواهد كرد فرداي آنروز دوشنبه 21/03/80 نگهباني مرا خواستند كه بيا پايين دادياري زندان با شما كار دارد ، بنده نيز اجابت نمودم ولي به محض اينكه از محوطه آموزشگاه شهيد كچوئي خارج شدم و مطابق معمول با ميني بوس بايد به محوطه اداري مي رفتيم يك تويوتا لندكروز با شيشه هاي دودي منتظرم بود بدون حرفي در جواب منكه مگر قرارنيست به دادياري برويم ؟ چشمهايم را بستند و دستبندي به دستهايم زدند و حركت كرديم بعد از آن كه به مقصد رسيديم و به سلول انفرادي منتظم نمودند متوجه شدم كه در بازداشتگاه 59 سپاه هستيم حالا به چه اتهامي خدا مي داند ! از فردايش بازجوئي دوباره شروع شد ، مأمور بازجو كه از بچه هاي سازمان حفاظت و اطلاعات سپاه بود خود را مسعود نيا معرفي كرد و با لهجه شيرين گيلكي صحبت مي نمود گرچه برخورد بسيار ملايم و خوبي داشت و هردفعه كه بازجوئي مي آمد خود را مقيد به آوردن چاي و ميــوه وشيريني مي دانست و بقول خودش مي خواست « ناگفته هاي پرونده نوارسازان » را كشف كند ، گرچه دستور قضائي از سوي دادگاه داشت و خودش اعــلام مــي كرد تمـام هفده جلد پرونده رامطالعه نموده و حتي «هويت » همه را هم مي شناسد اما در عمل فهميدم كه اينطور نبوده مثلاً در اولين سئوالش كه البته خــــطش را خودش بايد مي خواند نوشت : « نقش خانم الهه ويكس چه بوده است ؟ » حال اصلاً كار ندارم به اينكه ايشان اصلاً نقشي داشتند با خير در صورتيكه اگر ايشان حداقل يكبار پرونده را خوانده بودند و يا واقعاً «هويت » ايشان را مي دانست هيچوقت هيكس را ويكس نمي گفت ! و با اينكه حداقل متن حكم دادگاه بدوي را در اختيار داشت ، نه اينكه فتوكپي حكم را كه در يكي از نشريات كه بطور غير قانوني و حذف و تعديل هاي مطابق ميلشان چاپ كرده اند را بر مي داشت مي آورد براي بازجوئي اين روند 34 روز به طول انجاميد گرچه بنده اعتراض خودم را اعلام نمودم گرچه علي القاعده هر بازجوئي بايد در ابتدايش تفهيم اتهامي صورت گيرد و اين بازجوئي كه پيرامون پرونده نوار اعترافات بنده آخرين دفاع و حتي ختم دادرسي با صدور دادگاه اعلام شده است حالا پس از يكسال مجدداً آمده اند و روز از نو روزي از نو در آخرين روزهاي بازجوئي البته هدف آنها را فهميدم و اينكه مسئله بازجوئي و نحقيق از نوار يك حركت انحرافي بوده و وقتي سئوالات رسيد به آقاي عزت الله سحابي و علي افشاري و حبيب الله پيمان كه نظرت راجع به اينان چيست ؟ آيــا تــا بــه حـال برخوردي با ايشان داشته اي ، با گروه ملي مذهبي ها چطور ؟ كه نشستم كلي صحبت با آقاي بازجوي محترم نمودم كه ترا بخدا بس است اينقـدر افتضاح بــازي و… كـه وي دوباره با همان لهجه شيرين گيلكي اش گفت : خوب باشد پس نمي خواهي چيزي بگي ! فردايش مرا به دادگاه انقلاب سر شعب26 نزد قاضي حداد بـــردند ايشان نيز يكساعتي صحبت كرد واينكه ما حتي راجع به روال پرونده ات با مسئولين قوه قضائيه صحبت كرده ام منهم مي دانم تخلف زياد شده است و هزار وعده ووعيد و قول كه حالا منكه اينقدر براي تو دلسوزي مي نمايم تو هم بيا و حقيقت را بگو و خيلي خودماني گفت : خدا وكيلي تو با ملي مذهبي ها رابطه نداشتي ؟ كه منهم با همان لحن گفتم : حضرت عباسي نه ! از آقاي حداد چيزهاي خوبي نشنيده بودم ولي برخوردش با من بد نبود بعد از اين قسم و آيه نان و پنيري با هم خورديم و دستور عودت مرا به زندان اوين داد و ظاهراً قضيه ختم به خير و همان نان وپنير شد ! دوباره زندان اوين ، دوباره سالن پنج و دوباره اتاق 99 و تكرار تكرار و ملاقات و روزهاي يكشنبه و خبرهاي ضد و نقيض كه اين گفته آزاد مي شوي ، آن يكي گفته نه حالا حالاها ايشان آزاد نمي شوند و اينكه تسليم زمانه شدند تا كه چه روزي از اين بازي ها خسته مي شوند و تن به قانون مي دهند ، چرا كه طبق قانون بنده آزاد بوده حالا به هرروايت كه ايشان مي گفتند اگر بنده محكوم پرونده برخورد با آقايان مهاجراني و نوري هستم اولاً پس بقيه متهمان كجا هستند ؟ چرا حكم فقط براي بنده اجرا مي گردد و آن شانزده تن ديگر كه محكوم شده اند و هنوز از فعالين «انصار» مي باشند كماكان ا ز مصونيت برخوردارند ؟! در ثاني اين حكم چرا بـه هــيچ وجــه به بنــده ابــلاغ نمي شود ؟ از همه اينها كه بگذريم اين فقط بايد با شكايت شاكي خصوصي آغاز گردد و بعد اگر مدعي العموم خواست شكايت نمايد و پيــگيري ادامه پيدا كند در حاليكه آقايان مهاجراني و نوري اعلام نموده اند و حتي مجدداً نيزكتباً به دادگستري نوشته اند كه به هيچ وجه شكايت نداشته و ندارند حالا از تمام اينها بگذريم و همه اين موارد را نديده بگيريم و تن به اين سال زنداني هم بدهيم بنده مشمول عفو عمومي 22 بهمن سال 79 شده ام و اگر متهم و زنداني پرونده نوار هم باشم كه وثيقه درخواستي را تأمين نموده ام پس آيا جز اين است كه اراده اي فوق قضائي بر آن است كه بنده در زندان بمانم تا حضرات موافقت نمايند . بالاخره پس از گذشت هيجده ماه از غير قانوني نگه داشتن بنده در زندان در در نهم آبانماه سال 1380 كه شب تولد امام زمان (عج) بود و اتفاقاً برحسب سال قمري همين شبها ايام تولد خودم نيز بود ساعتهاي آخر شب در حـاليـكه بـروي تختم دراز كشيده بودم و به اين بيست و شش ،هفت سال عمرم فكر ميكردم و اينكه چه كسي فكر مي كرد سرنوشت من به اينجا ها كشيده شود و هزاران فكرديگر كه افسر نگهبان آمد به اتاق كه فوراً وسايل هايت را جمع كن بيا پايين و من كه اصلاً فكر نمي كردم آزاد شده باشم چرا كه همين امروز براي ملاقات پدر بزرگم كه سخت بيمار بود تقاضاي مرخصي هشت ساعته كرده بودم و مخالفت مي شد ، حالا امشب آزادم ؟! به گمان اينكه حـتماً دوبــاره انتقالم خواهند كرد به زندان ديگري از بچه ها خداحافظي كردم و وسايلم را را جمع كرده ، مهندس خـــداحافظ ، مهـــــران بچه خوب شهسوار خداحافظ ، اورنگ دوستتان دارم ، دادگر مرد مهربان يزدي خداحافظ ، اي كاش ميشد اينجا مي ماندم و به زندان ديگر نمي رفتم مجتبي دوست و برادر عزيزم مگر من دلم مي آيد از شما خداخافظي كنم ، شما كه چونان پدري مهربان با فرزندش با من رفتار كرديد ، درست مثل همان لحظه هاي اوليه ورودم دوباره بغض و بغض و خودم را براي سرنوشت محتوم ديگري آماده مي كردم مجتبي وسايلهايم را جمع كرد و سرهنگ هم مثل هميشه فقط گفت : خب خب خدا شكر ،! انشاءالله خير است ، ناراخت نباش ، چيزي نيست ! سوار آمبولانسي شدم كه رويش نوشته شده بود «پزشكي قانوني » حركت كرديم ، در ذهنم مدام ورق ميخورد يعني ابنبار ديگر چه شده است ؟ آيا دوباره انفرادي است ؟ آخر به چه اتهامي ؟ پس از ساعتي آمبولانس ايستاد و مأموري آمد پايين و اثـرانگشتي ازمن گرفت كه بر بالاي ورقه نوشته شده بود : «ابلاغيه آزادي» مات و مبهوت بودم گفت: بيا پايين ، آمدم و بي كلامي ديگر آمبولانس حركت و در شلوغي خيابان گم شد . نگاهي به دور و بر انداختم ، ميدان سعادت آباد يعني چه ؟! اينجا كه خيابان خانه مان است ، يعني آزاد شده ام ؟‌خب چرا از همان اول نگفتيد ، يعني تاآخرين لحظه هم بايد آدم را در فشار روحي بگذارند ! و باز در كمال ناباوري بسمت خانه راه افتادم . آري ؛ ديگر بايد قبول كرد آزاد شده ام ، در شب تولدم و تولدي ديگر ، دنيائي ديگر واعتقادات و نظري ديگر و فردائي ديگر
آخرين دفاعيه من در دادگاه - دوشنبه 7/6/1379

اين دادگاه برگزار شده است تا به اتهامات نشر اكاذيب و افترا بقصد تشويش اذهان عمومي كه در فيلمي ويدئوئي ضبط شده است رسيدگي نمايد و دفاع از اين اتهام در اين فضا و كيفيت برايم بسيار سخت است و ناممكن و در توانم نيست و بر وفق قانون است كه اين وظيفه را وكيل مدافعي حال چه تسخيري و يا چه انتخابي بر دوش گيرد اما حال كه جناب آقاي قاضي با اين اصل قانوني و حق بنده به دليل نمي دانم چه مخالفت نموده پس بناچار بنده نيز دفاعي حقوقی ندارم ودفاعیاتم را به گونه دیگری تقديم مي دارم كه انشاءالله ميسر واقع شود .در خانواده اي سنتي و متوسط ديده به اين سفينه خاكي گشوده ام ، پدرم نظامي نيروي هوائي بوده و اكنون نيز كه پس از 30 سال خدمت در اين نظام پدرم لباس خدمت را از تن بركنده و در خانه اي استيجاري مي نشينيم و نه خود ونه خانواده ام شايد تا بحال يك ميليون تومان بيشتر را يكجا نديده ايم و نه داشتـه ايم ، خانه مان را هم كه مأموران وظيفه شناس قوه قضائيه بكلي زيرورو نمودند ديديد كه كل اثاثيه آن شايد ازدو سه ميليون بالاتر نرود ، اين تمام زندگي بنده و خانواده ام هست در حاليكه همين شكات محترم مدافع ارزشها و مستضعفان كه مدام از جامعه ولائي علوي و مظلومان هزينه مي كنند خودروهاي مدل بالايشان نرخ دست دومش از تمام زندگي بنده بالاتر است و در خانه هاي مصادره اي با قراولي در دربش ( اشاره قاضي كه از اتهامات دفاع كنيد ) اتفاقاً دارم همين كار را مي كنم بهر حال بايد بنده و اين شكات محترم شناخته شوند ( قاضي : شكات تماماً از خادمين نظام و ياران انقلاب و جانبازها و رزمندگان هشت سال دفاع مقدس هستند بهر حال شاكي خصوصي هستند و ما به اموال كسي كاري نداريم از اتهامات دفاع كنيد ) مگر من كي هستم من از سن نوجواني از فرط عشق و علاقه به نظامي كه مكتبي و انقلابي مي دانستمش و در آن ادبياتي همچون جنگ فقر و غناء ستيز مستضعفان و مستكبران ، اسلام آمريكائي و اسلام پا برهنگان ، مرفهان بي درد و مظلومان و كوخ نشينان و كاخ نشينان و… يافت مي شد را در عالم نوجوانانه ام منكه طعم تلخ فقر را چشيده بودم مقصود يافتم و با جان و دل پذيرايش شدم . هنگامي كه براي اعزام به پادگان آموزشي بسيج در سال 66 مي رفتيم كوچكترين سايز پوتين نظامي 32 نيز به پايم بزرگ بود و لق لق مي كرد و بناچار كتاني ساقدارچینی رابرپاي كردم ، غرض خودنمائي و به رخ كشيــدن گذشتـه ام نيست منظورم اين است كه بدانيد كه اين متهم رديف اول كه در جامعه مثل يك غول و خائن انقلاب و پروده ضد انقلاب و … معرفي كــرده ايد كيست ( قاضي : ما شما را مي شناسيم بازهم تكرار ميكنم از اتهامات دفاع كنيد ). دفاع بنده همين است مگر اين دفاع نيست كه من كه هستم مني كه طبق سنت همين شهدا كه شكات روحشان را جريحه دار مي دانند با اين فيلم ، لباس مقدس خاكي رنگ بسيجي را با غسل شهادت بر تن نمودم و سربند سرخ لبيك يا خميني را با گلاب ديدگانم شستشو دادم و بوسيدم و بر پيشاني بستم . بعدها كه نردبان اتصال زمين و آسمان و باب شهادت و مجاهدت بسته شد باب جهاد اكبرراگشوده ديديم و خيمه و خرگاهي برپا نموديم و نام انصار حزب الله ، يعني انصار بهترين ياران خدا كه همان برادران و دوستان شهيدمان بودند را بر ارودگاه خويش نهاديم اما اينبار ديگر اسلحه اي در ميان نبود ، سلاح را به فرمان امام خميني بر زمين نهاده بوديم و همپياله شده بوديم با وي در جام زهر اما خاكريزها همچنان بود كه جنگ فقر و غنا ، جنگ مرفهان و مظلومان ابدي است از آدم تا خاتم از خاتم تا عاشورا تا يوم الجزا برپاست اين جنگ تمامي ندارد. آموختم آموختني ها را در پاي منابر و مكاتب همين شكات آري هرچه هستم و هرچه مي گويم ريشه د رهمين ها دارد يا در مسجد امام بازار تهران يا در مدرسه علميه حقاني يا در مكتب و منبر آيات عظام مصباح و نوري همداني و جنتي و حسن زاده و ….
در همه اين ايام جز به اداي تكليف و وظيفه نمي اندشيدم چرا كه پير جماران گفته : همه ما مكلفيم به انجام وظيفه در اين انقلاب . و من در اين جبهه گشوده شده و نهضت جهاني اسلام سربازي فدائي و گمنام بوده و براي خود مرزي قائل نبوده روزي در كسوت پاسدار درنيروي قدس سپاه روز ديگر در كسوت دانشجو در دانشگاه و جبهه فرهنگي يكروز در ميدان ولي عصر تهران در مبارزه با مهاجمين فرهنگي و مرفهين نوكيسه بي درد روز ديگر در سيستان و بلوچستان در مبارزه با اشرار يكروز در مبارزه با اراذل و اوباش روز ديگر در مبارزه با اشقل اشقيا و صهيون يكروز در كنار رزمندگان لبناني روز ديگر در كنار مجاهدين بوسنيايي .آري اگر بنا بر جنگ مستضعفين و مستكبرين باشد تمام اين سفينه پر است از خاكريز و هر زمان عاشورا و هر مكان كربلا . اما هميشه و هميشه اين كلام د رگوشم از مولا علي (ع) زنگ مي زند كه سياست 2 روز است يكروز براي تو و روز دوم بر عليه تو . حال از كلام ورينو خطاب زيردست فرانسوي بگذريم كه گفته است : « انقلاب فرزندان خود را مي بلعد» و با زير گيوتين رفتن خودش و تمام ژيروندنها در فرانسه اين كلام را ثابت كرد و براستي مگر در اينجا نيز در اين انقلاب نيز اينطور نبوده است ؟ قطار انقلاب تا به حال چه مسافراني داشته است كه پياده نموده مهندس بازرگان و همفكرانش ، آيت الله منتظري ، مهندس موسوي ، دكتر سروش ، مــوسوي خوئيني ها ، عبدالله نوري ، آيت الله طاهري ، اسدالله بيات ، دكتر يزدي و كوچكترها هم مثل مخملباف و … و براستي اينها كه بودند و جرم عزلت نشيني شان چه است ؟ آيا چيزي جز امثال همين اتهام كه بر بنده وارد كرديد نيست ؟( قاضي : خودتان را با كسي مقايسه نكنيد . اسم كسي را نبريد يا از اتهام دفاع كنيد با بنشينيد) . اينها تماماً دفاع است و حرفهائي است كه بايد زده شود بنده نيز همواره به 2 اصل پاي بند بوده ام تعامل و رعايت قواعد بازي و پس از سالها كه همراهان خويش را مقاوم در برابر اين 2 اصل ديدم در ايام كوي دانشگاه تهران بود كه اين بغض فرو خفته به ناگهان تركيد و در تكريم خون شهيدان اين يورش و دانشجويان مظلومي كه من تمامي شان را فرزندان همين انقلاب و نسل 57 مي دانم خودم را كنار كشيدم و استعفا دادم معمول است كه در چنين اوقاتي براي كسي كه پس از سالها فعاليت خود را كنار مي كشد مجلس توديعي براي بزرگداشت و خداحافظي برپا مي كنند اما معرفت اين عزيزان همين حد بود كه مراسم مرا هشت ماه در زندان توحيد و شكنجه گاههاي مخوفش برگزار نمودند .در همه اين سالهاي كوتاه عمرم همچنان كه جميع شكات خود مو به مو خلقياتم را آگاه مي باشند هيچگاه اهل فرياد نبوده ام جز براي خدا و دفاع از حق پايمال شده اما اينبار كه حق و حرمت مرا كه خدا حرمت مومن را از حرمت پرده كعبه بالاتر مي داند پايمال نموديد نيز فرياد نزدم و همچنان پاي بندي خود را به قانون و رعايت قواعد بازي را مراعات نمودم ، د رحاليكه بند بند تنم مجروح از شكنجه هاي هشت ماهه عمال و ياران همين شكات بود در طلب احقاق حق خود در بدنه نظام و مراجع امنيتي و قضائي بر آمدم كه اولين قدم استحضار ايشان از آنچه بوده و شده بود كه بهترين راه براي اين اطلاع رساني به ايشان ضبط وارسال اين نوار كذائي بوده است . اما چه انتظار بيهوده اي شكايت داروغه را به داروغه برده بودم من صفحه شطرنج گسترانيده بودم و رقيب با پنجه بوكس آمده پاي صفحه و اكنون نيز به جرم بيان بديهيات و واضحات در برابر شمايم .اكنون نيز نه خود را دوم خردادي مي دانم و نه حزب اللهي كه به اين نبودن ها هم افتخار ميكنم بلكه امروز هم خود را مستضعف و مظلومي مي بينم در برابر مستكبران و مرفهان و نوكيسه گان سياسي خود را فرزند اين انقلاب مي دانم كه امواج توطئه در حال غلطاندن من به دهان كوسه اي است كه قصد بلعيدن مرا دارد . عزيزان ! شكات بزرگوار ! باشيد ، من نه قصد انشعاب و نه قصد تخريب چهره شما و سازمانتان را دارم باشيد ، اما اين كلام را از دوست قديمي تان بشنويد كه خودتان باشيد نه انعكاس و پژواك ديگران من هرچه هستم ، اگر ناشر اكاذيب مي خوانيدم ، اگر عنصر نفوذي اگر پباده نظام ملي مذهبي ها مي دانيدم هرچه كه مي خوانيدم هر كجا در پشت تربيون نماز جمعه ، پشت تلويزيون ، در روزنـامه هـايتان هر كجا هر لقبي را به من مي خواهيد بدهيد اما در خلوت خود با خدا كمي فكر كنيد آيا سزاوار بود بجاي چفيه و سربند در اين مراسم توديع چشم بندي اينچنيني (چشم بند سياه را نشان همگان داده ) به من هديه كنيد ؟! باز خدا شكر كه سهم بازنششتگي من همچون كيانوش مظفري تكه اي سرب داغ نبوده ، تا همين جا هم ممنونتان هستم ! با خودتان فكر كنيد اين قدرت و سياست چيست و آيا واقعاً ارزشش را دارد و به روز دوم خودتان طبق كلام مولا علي (ع) بينديشيد كه شايد دير نباشد كه شما هم در اين خرقه ترازو نشان و پشت اين تريبون و در اين منصب جاي گبريد .هيچ دفاع ديگري ندارم جز اينكه نه روال دادگاه و نه اين بازجوئي و نه اين اتهام را هيچكدام را قبول ندارم اما هنوز هم بر اعتقاد قانونمندي خويش پاي بندم و هنوز تن دادن به قانون را اول وظيفه هر شهروندي مي دانم و هر حكمي هم كه بدهيد قبول ولي دفاع اكمل و مستدل خود را وامي گذارم به ايام بعد از تحمل حبس و آزادي در حضور قضاوت و دادگاه ملي. اما دوستان يك نكته را در آخر بگويم كه مطمئن باشيد من و امثال من ته مانده هاي نسلي هستيم كه با زبان قانون و كاغذ با شما حرف مي زنند و من نيز اگر براي بيان مخالفتم به دادگاه رفتم ديگر امثال من و ما نخواهند آمد و با زبان ديگري با شما صحبت خواهند كرد .
آتشي كاندر نهاد من فتاد گرچه من را سوخت اما زنده باد
زنده باد اين آتش رسواي من آتش پوينده در رگهاي من
رگ رگ من شعله گير آتش است تار و پودمن اسير آتش است
سوختم اما سر فرياد نيست شكوه كار مرد آتش زاد نيست
چيست آتش ؟ عشق مردم داشتن دل به زير نيش كژدم داشتن
و السلام
امير فرشاد ابراهيمي
گفت وگوي هفته نامه شهروند با اميرفرشاد ابراهيمي

من حزب اللهي نيستم و به حزب اللهي نبودنم افتخار ميكنم

گفت وگوگر: خسرو شميراني

اشاره:
اميرفرشاد ابراهيمي عضو پيشين شوراي مركزي دانشجويان و فارغ التحصيلان حزب الله ، پس از حوادث تير ماه 78 دانشگاه تهران به دليل اعتراض به عملكرد "انصار حزب الله" در هجوم به دانشجويان، استعفا داد. پس از استعفا دستگير و ماه ها در زندانهاي مختلف شكنجه شد. پس از آزادي به شيرين عبادي (وكيل دادگستري) مراجعه كرد. اظهارات امير فرشاد ابراهيمي به منظور ارائه به مراجع ذيصلاح و تحقيق در اين زمينه، توسط شيرين عبادي ضبط ويديويي شد كه همين امر موضوع پرونده تازه اي به نام "نوارسازان" شد كه طي آن اميرفرشاد ابراهيمي به عنوان متهم اصلي، شيرين عبادي و محسن رهامي وكلاي مدافع دانشجويان بر صندلي اتهام قرار گرفتند.
اميرفرشاد ابراهيمي مجددا زنداني شد و ماه هاي متوالي را در زندان هاي مختلف گذراند. او در 31 اكتبر سال 2001 با قرار 20 ميليون تومان وثيقه از زندان آزاد شد.
در گفتگويي كه قبل از آزادي اميرفرشاد با مادر ايشان داشتيم، توضيحاتي در مورد پرونده وي و همچنين شخص او داد كه در شهروند چاپ شد. در اينجا از زبان خود او با امروز و گذشته اش آشنا ميشويم .
تأكيد يك نكته ضروريست و آن اينكه انجام اين گفت وگو در شرايط اميرفرشاد ابراهيمي شهامت بسيار ميطلبد. گرچه او خود ميگويد كه "آب از سرش گذشته و مدتهاست به تنفس در زير آب عادت كرده است."
از ايشان براي انجام اين گفت وگو سپاسگزاريم .
خ . ش

مقدمه
بيست و سه سال پيش در ماه هاي اول بعد از انقلاب بهمن 57، گروه هايي در تهران و شهرستانهاي ايران شكل گرفتند كه غالباً "چماقداران" خوانده ميشدند. بعدها "چماقداران" به "حزب اللهي"ها تغيير نام يافتند. اين گروهها غالباً افراد خودانگيخته اي بودند كه ارتباط ارگانيك با يكديگر و يا با ارگانهاي حكومتي نداشتند.
در زمان رياست جمهوري علي اكبر هاشمي رفسنجاني، پروسه سازماندهي اين گروهها و برقراري ارتباط ارگانيك آنها با دستگاه هاي حكومتي آغاز شد.
اين گزارش بر آن است تا گوشه اي از روند تشكل يابي اين نيروها را كه هم اكنون به عنوان لباس شخصي ها، و يا موتورسواران نيز معروفند، آشكار كرده و درهم تنيدگي اين نيروها را با ارگانهاي رسمي حكومتي همچون قوه قضاييه، شوراي نگهبان، نيروهاي انتظامي، سپاه پاسداران و بسيج نشان دهد.
اين مطلب براساس گفته هاي آقاي اميرفرشاد ابراهيمي تنظيم شده است. او متهم اصلي پرونده نوارسازان بود كه در تاريخ 31 اكتبر 2001 با قيد وثيقه آزاد شد.
او در گفتگو با ما جريان دستگيري و شكنجه هاي بسيار شديدي را كه طي ماه ها زندان بر او رفته است، بيان داشت. نسخه اي از شكايتنامه وي به سازمان قضايي نيروهاي مسلح در دست ماست كه در آن نيز اميرفرشاد ابراهيمي چگونگي دستگيري و يا به عبارت بهتر ربودن خود از خانه اش را توضيح داده و انواع شكنجه هايي كه بر او رفته با نام برخي شكنجه گران كه مورد شكايت هستند ذكر كرده است.
لازم به توضيح است كه چارت تشكيلاتي "انصار حزب الله" كه در اينجا ارائه شده است نيز غالباً براساس گفته ها و بعضاً براساس كنايه هاي اميرفرشاد ابراهيمي است. آقاي ابراهيمي در پاسخ به سئوالي ميگويد:"وقتي كه من در يك كفه ترازوي عدالت و آقاي جنتي و يا عسگراولادي در كفه ديگر آن باشد..." در اينجا اشاره وي به اظهاراتي است كه او درباره رابطه اين دو فرد با لباس شخصي ها بيان كرده است. اين اظهارات در نوار ويديويي كه موضوع پرونده نوارسازان شد، ثبت شده است.
هنگامي كه او در زندان و به گفته خودش تحت شديدترين شكنجه ها بود، اعلام شد كه او اظهاراتش را پس گرفته است . اما در اين گفت وگو و بيرون از زندان ابراهيمي بر صحت تك تك گفته هايش تأكيد كرده و ميگويد كه توانايي اثبات آنها را در دادگاهي منصف و يا در دادگاه ملت داراست.
وي توسط فردي به نام سرهنگ حسين مستوفي با اطلاعات ناجا در رابطه بوده است و يك بي سيم "فعال" اين نيرو را در اختيار داشته و با كد "ذوالفقار" از آن استفاده ميكرده است. پس از زنداني شدن او اعلام شد كه بي سيمش از نيروهاي انتظامي به سرقت رفته بوده است. اما علي يونسي وزير اطلاعات جمهوري اسلامي بر "فعال" بودن بي سيم وي صحه گذاشته است (كيهان مورخ 5/6/79) اين بدان معني است كه مكالمات ضبط شده ي وي در اتاق كنترل موجود بوده و بي سيم از طرف ناجا به او واگذار شده است .
ابراهيمي در جاي ديگري اظهار ميدارد كه تيمسار نقدي در روز حمله به نوري و مهاجراني براي دادن پوشش امنيتي به لباس شخصي هاي مهاجم (كه خود ابراهيمي يكي از آنها بوده است) در محل حضور داشته است. اين نكته آنگاه اهميت بيشتر مي يابد كه به جمله ديگر اميرفرشاد ابراهيمي ، دبير سياسي وقت شوراي مركزي دانشجويان حزب الله دقت كنيم "... ما در آن روز مأموريت قتل آقاي نوري را داشتيم."
من ديگر از او نميپرسم كه آيا اين دستور مستقيماً از سوي آيت الله مصباح يزدي و يا آيت الله جنتي صادر شده بود، زيرا تا همين جا ميدانم كه او زياد گفته است. او خود ميگويد كه پس از آزادي از زندان وقتي از خانه خارج ميشود حس ميكند كه تابوت خود را به همراه ميكشد.
اينكه لباس شخصي ها و دستگاه قضايي ايران به لحاظ فكري در كنار يكديگر قرار دارند بر كسي پوشيده نيست و مستقل از آن موضوع بحث ما نيز نميباشد، اما اينكه آنها با يكديگر هماهنگ ميشوند نكته قابل توجهي است كه ابراهيمي بيان كرده و شواهدي در اثبات آن بيان ميدارد.
در13 شهريور ماه سال 77 آقايان مهاجراني و نوري مورد تهاجم لباس شخصي ها قرار گرفتند. دو روز پس از آن يعني يكشنبه 15 شهريور، 17 تن از حمله كنندگان به ايشان توسط شعبه 6 دادگستري تهران به رياست آقاي طاهري محاكمه شده و تبرئه ميشوند. پس از آن رئيس جمهوري از اين افراد شكايت كرده و 7 روز بعد يعني در 22 شهريور توسط همان شعبه و همان قاضي اين افراد مجددا محاكمه شده و به 2 سال حبس محكوم ميشوند. اين حكم به هيچ يك از آنها ابلاغ نشده و در مورد هيچ كدام اجرا نگرديده است، تا زماني كه اميرفرشاد ابراهيمي به خاطر اعتراض به حمله انصار حزب الله در تيرماه 78 به كوي دانشگاه از عضويت در اين سازمان استعفا ميدهد(استعفانامه خطي او در اختيار ما قرار دارد) مدتي بعد از خانه ربوده ميشود و ماه هاي بعد را تحت بدترين شكنجه ها در بازداشتگاههاي مختلف به سر ميبرد.
او خود ميگويد كه اين احكام در حقيقت ابزاري براي زير فشار قرار دادن اعضاي حزب هستند. تخطي از مشي ميتواند به اجراي حكم بينجامد. همانطور كه در مورد وي اتفاق افتاد. اين نكته عيان تر از آن است كه نياز به توضيح داشته باشد. يعني اجرا يا عدم اجراي اين حكم در هماهنگي با قوه قضائيه، نيروي انتظامي و رهبري اصلي (مافوق شوراي مركزي) "انصار" صورت ميگيرد. نمونه هاي ديگري در بيانات ابراهيمي وجود دارند كه هماهنگي قوه قضائيه با رهبري اين نيرو را عيان ميكنند. از جمله او در شكايت نامه خود به سازمان قضايي . .. مينويسد: در شعبه 209 عمومي تهران، در حالي كه آثار جراحات حاصل از شكنجه تماما مشهود بود به خيال عدالت به قاضي عنوان كردم كه مرا شكنجه كرده اند. جواب قاضي يعني داور اجراي قوانين در كشور در عين سادگي بسيار جالب است. او ميگويد: "هر كسي شگرد خود را دارد بيا حقيقت را بگو و خود را راحت كن." اينكه حقيقتي كه قاضي به دنبال آن است كدام است، در جاي ديگري از شكايت نامه از زبان شكنجه گران عنوان شده است: بگو كه نفوذي دو خردادي ها در حزب الله هستي.
رابطه اين "حزب" با سپاه پاسداران و بسيج نيز رازي آشكار است. اولا غالب افراد اين جريان در استخدام سپاه و يا عضو بسيج هستند. داستان بسيجي و پاسدار بودن امير فرشاد ابراهيمي را از زيان خودش در گفتگو ميخوانيم. دبيركل حزب الله حسين الله كرم افسر سپاه پاسداران بوده و در مكانهاي مختلف و جلسات انصار با يونيفورم ظاهر ميشود. ابراهيمي بعد از استعفا از "انصار" بخشي از شكنجه هايش را در زندان، سپاه متحمل ميشود و . . . مسئول سابق انصار تبريز محمدجواد فرهنگي كه در قضاياي دانشگاه تبريز كشته شد برادر فرمانده سپاه پاسدارن تبريز است.
اينها شواهد انكار ناپذيري ست كه شايد هر كدام به تنهايي بي اهميت باشد و دليل رابطه ي "انصار" با سپاه به حساب نيايد اما وقتي كه كنارهم گذاشته ميشوند تصويري كمتر قابل ترديد به وجود ميآورند. براي ارتباط شوراي نگهبان با انصار حزب الله ما اسنادي در دست نداريم. در اين گفتگو ابراهيمي اشاره اي گذرا به آيت الله جنتي دارد. واقعيت اين است كه در نوار ويديويي يادشده او به تفصيل درباره رابطه آيت الله جنتي و مصباح يزدي با "انصار" توضيح داده است. او در اين گفتگوهم بارها تاكيد ميكند كه نه تنها تمام اظهاراتش در آن نوار عين حقيقت و قابل اثبات است بلكه ادعا ميكند كه اين نوار قرار بود شروعي باشد براي تحقيق توسط ارگانهاي ذيصلاح و او ميخواست توضيحات مبسوط تر و مدارك كامل را به آن دادگاه ارائه كند.
رابطه آيت الله جنتي با "انصار" به عنوان يك فرد دليل رابطه شوراي نگهبان با اين جريان نيست.
اما ادامه ي سرنوشت آن نوار ويديويي و به وجود آمدن پرونده نوارسازان كه در آن دو تن از برجسته ترين وكلاي كشور شيرين عبادي و محسن رهامي نيز به عنوان متهم در كنار آقاي ابراهيمي قرار گرفتند جاي شك بسيار باقي ميگذارد كه آيا اين داستان سر درازتري ندارد؟ و "انصار حزب الله" بالاخره به كجا ختم ميشود؟
* آقاي ابراهيمي خواهش ميكنم ابتدا كمي از خودتان بگوييد.
ـ بيست و هفت ساله هستم . تحصيلاتم تا مقطع كارشناسي ارشد سينماست. هم اكنون دانشجوي رشته حقوق هستم. از سال 74 عضو شوراي مركزي دانشجويان حزب الله شدم و در سال 77 و 78 نيز دبير سياسي اتحاديه دانشجويان و فارغ التحصيلان حزب الله كشور بودم.

* كمي به عقب برويم و از زماني شروع كنيم كه جذب نيروهاي حزب الله شديد.
ـ نزديكي من به اين نيرو بازميگردد به سالهاي 66ـ65، يعني زماني كه هنوز محصل بودم. آن زمان در مدرسه گروه تئاتري داشتيم و در رابطه با رزمندگان نمايش هايي برپا ميكرديم . سال بعد كه وارد دبيرستان شدم به خاطر فعاليتهاي گذشته كمي شناخته شده بودم و به همين دليل به عضويت انجمن اسلامي دبيرستان "پاسداران اسلام" درآمدم و مسئوليت آن نيز به عهده من گذاشته شد. در همين دبيرستان در رشته علوم انساني ديپلم گرفتم در حالي كه مستمراً با و براي انجمن اسلامي فعاليت ميكردم. بعد از اخذ ديپلم در كنكور سراسري شركت كردم كه قبول نشدم . به خاطر رفت وآمدها و رابطه هاي موجود به استخدام سپاه درآمدم. در آن زمان 17 ساله بودم. سال بعد مجددا در كنكور شركت كردم، قبول شدم و همانطور كه گفتم رشته سينما با گرايش كارگرداني را در دانشگاه هنر به اتمام رساندم. در دانشگاه شرايط متفاوت بود. ارتباطات وسيع تر بودند، فضا بازتر بود، سطح و عمق مطالعات افزايش مي يافت، در عين حال فعاليتهايم در مسجد محل نيز بيشتر شده بود ، همچنين مرتب به نماز جمعه ميرفتم. زماني بود كه به قول معروف خود را شناخته بودم و راه خودم را انتخاب كرده بودم .
حول و حوش سال 72 در ارتباط با رشته تحصيلي پايم به "روايت فتح" باز شد. "روايت فتح" گروهي بود كه بيشتر با خاطرات رزمندگان كار ميكرد. به مناطق سابق جنگي مي رفت و خاطرات رزمندگان را بازسازي ميكرد. كارگردان گروه شهيد آويني بود. وي در همان سال 72 در حال تهيه فيلم بر اثر انفجار يك مين شهيد شد.
اولين كاري كه من در آن شركت داشتم و سازماندهي شده بود در رابطه با مجله "فاراد" بود. ظاهراً اين مجله يك نشريه تخصصي الكترونيكي بود.( فكر ميكنم نامش هم به نوعي ترانزيستور و يا چيزي مشابه آن بازميگردد) به امام خميني توهين كرده بود كه البته بعداً تعطيل شد. من و بقيه بچه ها متوجه شديم كه اين شرايط مناسبي براي يك حركت است . اين زماني بود كه تازه گروه هاي خياباني انسجام مي يافتند و هنوز تحت نامهاي "موتورسوارها" و يا "بچه هاي رزمنده" و غيره معروف بودند.
سال 71 بود كه آقاي اله كرم كه او را در ارتباط با "روايت فتح" ميشناختم پيش من آمد و گفت كه ميخواهد گروهي تشكيل دهد و به من نيز چون سابقه فرهنگي دارم، در اين گروه نياز است. منظور ايشان از سابقه فرهنگي همكاري من با روايت فتح و همچنين نشريه "سوره" به مسئوليت آقاي آويني بود. ديگر اينكه من دانشجوي رشته سينما بودم و در عين حال نسبت به همسن و سالان خودم فعالتر بودم و در خيلي كارها شركت ميكردم كه خودم نام آن را درد دين و يا درد جامعه داشتن ميگذارم. در همين رابطه بود كه من به نشريه "يالثارات الحسين" رفتم . نشريه حزب الله كه هنوز هم منتشر ميشود. به همين ترتيب ناخواسته رابطه من با اين گروه بيشتر و بيشتر شد و روزي به خود آمدم و ديدم كه در شوراي مركزي نشسته ام. اما از همان ابتدا من همكاري ام را مشروط كرده بودم . روزي كه آقاي اله كرم به من پيشنهاد عضويت در انصار حزب الله را داد، من گفتم تنها به شرطي كه ما اصولگرا بمانيم. زيرا مجموعه اين گروه همواره تأكيد داشته است كه يك گروه ارزشي بوده و اهل تعامل است و قواعد بازي را رعايت ميكند. او شرط مرا پذيرفت و گفت: بله ، ما همينطور هستيم و خواهيم ماند. همكاري من شروع شد و ادامه يافت تا اينكه در سال 76ـ75 اختلافات من با آنها آغاز شد. من معتقد بودم كه تكفير رقيب رعايت قواعد بازي نيست ، ميگفتم كه اگر مثلا در صحنه انتخابات ميبازيم نبايد طرف مقابل را تخريب كنيم، ديگر اينكه با حمله به دفاتر طرف مقابل مخالف بودم. اما من يكي از پنج عضو شورا بودم و ديگران همچنان بر اعتقادات و روش خود پايبند بودند. روند دوري من ادامه يافت. تا رسيد به حوادث دانشگاه . من جزئيات آن را در آن فيلم * كذايي توضيح دادم.
شب اول حادثه (18 تير 78) من به خاطر اعتراضي كه داشتم همراه بچه ها نبودم. آن شب همراه با خانواده ام به شهريار رفتم. روز يكشنبه كه در آنجا حضور پيدا كردم، سعي در آرام كردن بچه ها داشتم. به آنها ميگفتم كه اين حركت، يك پيراهن عثماني خواهد شد و ديگر ما را ول نخواهند كرد. از اين گذشته مجموعه آن عمل از هر ديدگاهي زشت و زننده بود. حتي اگر امروز هم خود را محافظه كار و وابسته به جناح راست بدانم، يعني از منظر محافظه كارانه نيز اين عمل زننده بود. از ديدگاه چپ نيز زشت بود و خلاصه اينكه از هر نقطه نظري غيرقابل توجيه بود. شايد جناح راست هم اكنون خود نيز پشيمان شده باشد، زيرا كاري را آغاز كرد كه هزينه زيادي در بر داشت و طرف مقابل هرگز آن را رها نخواهد كرد.

* بگذاريد قبل از ادامه بحث ببينيم تشكيلات حزب الله چگونه است؟ شما از شوراي مركزي، هيئت دبيران و انتخابات گفتيد؛ آيا اصلاً انتخاباتي صورت ميگرفت؟
ـ تا سال 78 كه من با آنها همكاري ميكردم، در چندين شهرستان و استان ما دفاتر نمايندگي داشتيم. ميتوانم از انصار حزب الله اصفهان نام ببرم كه برادران كاوه آن را اداره ميكنند. نمونه ديگر انصار مشهد بود كه تحت مسئوليت حميد استاد اداره ميشد، انصار حزب الله همدان يكي ديگر از شعبات ما بود. خلاصه بگويم كه يكي از اهداف ما توسعه سازمان حزب الله بود.
ما هر تابستان نشستي برگزار ميكرديم كه كنگره نام داشت. در همين دوره بود كه بچه هاي تهران، شوراي تهران را انتخاب كردند. در هر شهرستان ديگري نيز شوراي آن شهر توسط اعضاي آن شاخه انتخاب ميشدند. در نهايت از ميان اعضاي انتخاب شده شوراها اعضاي شوراي مركزي انتخاب ميشدند. گرچه در حال حاضر من از فرم تشكيلاتي بي اطلاع هستم، اما احتمالاً اين روش همچنان رعايت ميشود. اخيرا شنيده ام كه آقاي ده نمكي نيز از شوراي مركزي خارج شده است. لازم به توضيح است كه شكلي كه درباره آن صحبت شد، تنها بر روي كاغذ بود و ما پز دمكرات بودن ميداديم ، در حالي كه اعمال نفوذ بسيار ميشد و اگر تصميم بر آن بود كه آقاي ايكس انتخاب شود، حتي اگر دو رأي بيشتر نمي آورد، او انتخاب ميشد. چيزي كه فكر ميكنم فقط مختص حزب الله نبود و بسياري تشكل هاي سياسي به همين ترتيب عمل ميكردند.

*آيا تحصيل در رشته كارگرداني انتخاب خودت بود يا اينكه توصيه اي در اين زمينه دريافت كردي؟ در مورد رشته حقوق چطور؟
ـ در حقيقت رشته حقوق انتخاب خودم (براي خودم) بود . من به دانشگاه هنر رفتم زيرا معتقد بودم كه بچه هاي انقلاب و نظام كمتر در آن دانشگاه حضور دارند. و اگر شما به شرايط اين دانشگاه آشنايي داشته باشيد، ميدانيد جايي نيست كه براي بچه هاي حزب الله جذاب باشد. پس دليل اول اين بود كه ميخواستم ثابت كنم ميشود حزب اللهي بود و در دانشگاه هنر هم تحصيل كرد. علت ديگر آن نيز تأثير حرف هاي آويني بود و حضور من در "روايت فتح" و انجام كارهاي فني مثل مونتاژ و غيره .
اما اصل قضيه اين بود كه ميخواستم نشان بدهم كه حزب اللهي به دانشگاه هنر رفته ام و حزب اللهي از آنجا خارج شده ام! چرا كه برخي فكر ميكردند كه ورود به اين دانشگاه يعني روغن به مو زدن و تيپ هِوي متال درست كردن است. بچه ها ميگفتند اين دانشگاه مورد شديدترين هجوم فرهنگي بوده و من ميخواستم يك خط شكن باشم. اگرچه امروز ديگر اين اعتقاد را ندارم و در اساس با اصطلاح تهاجم فرهنگي مخالفم . زيرا فكر ميكنم به فرهنگ نميتوان تهاجم كرد. عنوان پايان نامه من كه هنوز از آن دفاع نكرده ام "سينماي انقلاب اسلامي" بود.
بعد از اينكه در سال 72 فارغ التحصيل شدم ، براي حقوق و علوم سياسي ثبت نام كردم كه در رشته حقوق دانشگاه آزاد تهران قبول شدم ولي متأسفانه نتوانستم مستمراً آن را ادامه دهم، زيرا پس از دو ترم براي قضيه دانشگاه و سپس بعد از يك ترم به خاطر پرونده نوار دستگير شدم .
الان نيز بين زمين و هوا هستم. بايد كميته انضباطي تشكيل بشود و در آنجا معلوم خواهد شد كه آيا ميتوانم ادامه بدهم يا خير؟

* در دوران تحصيل در رشته سينما، طبيعتاً با كارهاي كساني چون كيارستمي و مخملباف آشنا شدي. آيا فكر نميكني هنر هم در تحول فكري تو تأثير داشت؟
ـ به طور مشخص كارهاي كيارستمي شايد نه، ولي مجموعه فضاي دانشگاهي چرا . براي نمونه فشارهايي كه بر دانشجويان وارد ميشد كه هجوم ما به تك تك نشست هاي تحكيم وحدت جزء آن بود و در نقطه مقابل ما هر لحظه ميتوانستيم به نام جامعه اسلامي دانشجويي و يا بسيج دانشجويي برنامه برگزار كنيم، بر من تأثير داشت. ديگر اينكه ميديدم بچه هاي انجمن اسلامي براي هر برنامه كوچكي بايد در به در به دنبال منابع مالي آن ميگشتند در حالي كه مشكل مالي اصلاً دغدغه ما نبود. گاه در خلوت به مجموعه اين مسائل فكر ميكردم و اينكه بالاخره كدام ما برحق هستيم. خود سينما نيز شايد تأثيري كوچك در اين روند داشته است، زيرا من خود را به سينما مقيد ميدانستم . براي نمونه وقتي كه بچه ها به سينماي وليعصر حمله كردند، من با آنها مخالفت بسيار كردم . حمله به خاطر نمايش فيلم "تحفه هند" بود كه اكبر عبدي با لباس زنانه در آن فيلم ميرقصيد و بچه ها ميگفتند به اسلام و اصلاً خلقت انسان توهين شده است. در حالي كه هيچكدام اين فيلم را نديده بودند. يا مثلا حملاتي كه به هنر سينما ميشد به نظر من كوركورانه بود. به عنوان مثال آقاي بهنود فيلمنامه اي نوشت به نام "شاه" كه سروصداي زيادي برپا كرد. من فيلمنامه را خواندم براي خودم آن را دكوپاژ كردم و در ذهن لوكيشن هاي آن را بررسي كردم و به اين نتيجه رسيدم كه ايرادي به اين فيلمنامه وارد نيست، در حالي كه آنها ميگفتند به انقلاب توهين شده است.
سعي ميكردم بچه ها را توجيه كنم كه اين فيلم موردي ندارد اما وقتي كه ميخواستم توضيح بدهم كه "سناريو" اين فيلم قوي ست و ... اصلا مشكل اولم اين بود كه آنها نميدانستند "سناريو" چيست!
اما وقتي به طور مشخص به فيلمهاي كيارستمي و مخملباف اشاره ميكنيد، خير. من اصلا آن زمان از ديدگاه انزجار به آنها نگاه ميكردم. به خاطر دارم كه من روي "طعم خوش گيلاس" نقدي به نام "طعم تلخ گيلاس" نوشتم .

* برگرديم به پرونده نوارسازان. گفته ميشود كه در حمله به آقاي نوري و مهاجراني، آقاي نقدي شخصا عمليات را نظارت ميكرده است كه احتمالاً شما نيز در نوار كذايي به آن اشاره كرده ايد...
ـ ببينيد من هرچه در آن نوار گفته ام، عين حقيقت است و براي اثبات ادعاهاي خود نيز مدارك فراوان دارم. مسئله بدينگونه بود كه حمله به ايشان از مدتها پيش برنامه ريزي شده بود، ولي به هيچ وجه قرار نبود من در آن شركت داشته باشم ، زيرا كه چهره شناخته شده حزب الله و نمازجمعه بودم. روال اين بود كه براي چنين كارهايي بچه ها را از شهرستانها مي آورديم كه در اينجا ناشناس هستند. ولي شب قبل از آن روز، ضرب الاجل گفته شد كه نوري و مهاجراني در نمازجمعه شركت ميكنند، ديگر وقت براي آوردن بروبچه ها نبود و تمام نيروهاي حاضر از جمله من گرد آمديم .

* پس يعني حضور شما و آقاي نقدي در حقيقت نقص سازماندهي به دليل كمبود زمان بود.
ـ اين در مورد من صادق است . اما آقاي نقدي همانطور كه در فيلم گفته ام به هرترتيب در آن ماجرا شركت ميكردند. زيرا وظيفه ايشان ساختن يك چتر امنيتي براي بچه هاي ضارب بود.

*بار اول چگونه، توسط چه كسي و به چه دليلي دستگير شديد؟ من هميشه فكر ميكردم كه شما بعد از قضيه حمله به آقاي مهاجراني دستگير شديد؟
ـ خير، اصلاً نام آن را نميتوانم دستگيري بگذارم. زيرا كه چند بار ما را خواستند و ما نرفتيم و بالاخره خيلي محترمانه به دنبال ما آمدند. دادگاه جالبي برگزار شد و همه ما برائت گرفتيم، زيرا همه ما مدعي شديم كه اصلا در نماز جمعه نبوده ايم. همانطور كه امروز آقاي نقدي همچنان تأكيد دارد كه آن روز در نماز جمعه نبوده است. ابتدا ما توسط ناجا به دادگاه برده شديم و سريعاً هم برائت گرفتيم اما بعداً آقاي خاتمي شكايت كرد و خواستار دستگيري ما شد . ما نيز از دادگاهي كه چند روز پيش برائت گرفته بوديم، دو سال حبس گرفتيم .

* آيا اين محكوميت بعد از قضيه كوي دانشگاه بود، يا قبل از آن ؟
ـ ببينيد، 13 شهريور سال 77 نماز جمعه بود، بعد دو روز بعد از آن يعني يكشنبه ما دستگير شديم، روز پنجشنبه برائت گرفتيم و آزاد شديم، روز يكشنبه بعد از آن دوباره توسط وزارت اطلاعات بازداشت شديم و سريعاً دادگاهي و به دو سال حبس محكوم شديم . آن حكم موجود است و خاك ميخورد. ما 17 نفر بوديم كه محكوم شديم و اين حكم در مورد آن بقيه هنوز در دادگستري موجود است و خاك ميخورد و فقط در مورد من اجرا شد. در حقيقت اين احكام وسيله فشاري بود تا هركس از مواضع خودش عدول كرد حكم را در مورد او اجرا كنند. همانطور كه ميدانيد اين حكم سال 77 براي من صادر شد و در سال 80 اجرا شد. يقيناً اطمينان دارم كه اگر از حزب الله خارج نميشدم اين حكم همچنان براي من نيز اجرا نميشد.

* توسط كدام شعبه و كدام قاضي در اين دو بار تبرئه و بار ديگر محكوم شديد؟
ـ هر دو دادگاه در شعبه 6 بود و قاضي پرونده نيز هر دو بار آقاي طاهري بود كه هم اكنون تعليق شده است. يعني توسط يك شعبه و يك قاضي و در جريان يك پرونده ظرف يك هفته يك بار تبرئه و بار ديگر محكوم شدم. داستان ادامه يافت تا رسيديم به جريان كوي دانشگاه . پس از اين ماجرا من رسماً استعفانامه ام را نوشتم . عنوان استعفانامه بود:"من حزب اللهي نيستم" و در آن توضيح داده بودم كه اگر حزب اللهي چنين است پس من نيستم و به حزب اللهي نبودنم افتخار ميكنم. البته به همين خاطر از سوي "شلمچه" و ديگران مورد حمله قرار گرفتم .

* آيا استعفانامه شما علناً منتشر شد؟
ـ يك نسخه اين نامه را براي اداره سياسي وزارت كشور فرستادم چرا كه نام من به عنوان يكي از مؤسسان "اتحاديه دانشجويان و فارغ التحصيلان حزب الله " در مجوز صادره از وزارت كشور درج شده بود.
نسخه ديگري را نيز براي شوراي مركزي حزب الله فرستادم. گرچه براي خبرگزاريها چيزي ارسال نكردم اما به خاطر دارم كه "صبح امروز" خبر استعفاي مرا درج كرد و دليل آن را نيز به درستي اعتراض به ماجراي دانشگاه اعلام نمود. البته هنوز براي من سئوال است كه آنها چگونه اين خبر را دريافت كردند.
استعفاي من در تاريخ 20 تير 78 انجام شد و در تاريخ 27 مرداد من براي بار ديگر دستگير شدم.

* پس شما يك بار در شهريور 77 توسط ناجا و چند روز پس از آن توسط وزارت اطلاعات دستگير شديد و مرداد 78 در حقيقت سومين دستگيري شما بود. گرچه در گفت وگويي كه من با مادر شما داشتم نحوه غيرمتعارف آن بازداشت را توضيح داده بودند، اما خواهش ميكنم خودتان آن را توضيح دهيد.
ـ واقعيت اين است كه وقتي استعفا دادم حساب يك سري برخوردها را ميكردم اما اينكه تا اين حد پيش بروند، برايم قابل تصور نبود. فكر ميكردم حداكثر شب نامه اي در خانه ام بياندازند و يا چيزي از اين قبيل . يك روز حدود ساعت 7 صبح يكي از بچه هاي اطلاعات ناجا كه شرفي نام دارد، دنبال من آمد. بعد از سلام و عليك گفت : يك دقيقه بيا كارت دارم. رفتم جلوي ساختمان شروع به قدم زدن و صحبت كرديم. چند قدمي بعد يك تاكسي پيكان در كنار ما توقف كرد و آشناي ديگري كه مقدم نام دارد از ماشين پياده شد و با كمك يكديگر مرا داخل صندوق عقب ماشين كردند و محل را ترك كردند. از سروصداي من خانواده متوجه شدند. ظاهراً مادرم از پنجره ماجرا را ديده بود و تصور كرده بود كه نيروهاي ضدانقلاب قصد آزار و يا ربودن مرا دارند. ما در آن هنگام در منازل سازماني ارتش زندگي ميكرديم كه ورود و خروج توسط دژباني كنترل ميشد، پس مادر با دژباني تماس ميگيرد كه مانع شود اما اينها به هر ترتيب موفق شدند كه مرا از محدوده خارج كنند.
اين دستگيري به چندين ماه زندان تحت بدترين شرايط انجاميد. شكنجه هاي وارده بر من چنان بود كه الان از تعريف كردن آنها مو بر تن من راست ميشود و اين را به معناي واقعي كلمه ميگويم و نه به مفهوم رايج اغراق آميز آن ! گاه آنقدر با كابل و زنجير بر كف پاهايم ميكوبيدند كه توانايي راه رفتن نداشتم و با چرخهاي حمل غذا مرا به سلول آورده و يا از آنجا براي بازجويي ميبردند. گاه مرا از پاهايم آويزان كرده و با باتوم بر پشتم ميكوبيدند. در اثر شكنجه ها در دو نوبت سر و فك پايينم شكست. جراحات وارده در ابتدايي ترين شرايط بخيه ميشدند. وقتي كه به خاطر درد شديد تقاضاي مسكن كردم آقاي نجفي يكي از بازجويان و از اطلاعات ناجا به من گفت:"آن را براي موقعي نگه داشتيم كه مغزت آمد توي دهنت" در صورتي كه همين فرد از دوستان من بود كه بارها همسفر بوديم و آقاي اكبر شرفي نيز چندين بار در حين بازجويي سر مرا در كاسه توالت فرنگي فرو كرد. آن موقع با خود فكر ميكردم اينها كه با يك حزب اللهي كه خود را سرباز ولايت ميداند اينچنين رفتار ميكنند چه بر سر مخالفان نظام خواهند آورد. تعجب من از اين بود كه چگونه اينها كه از دوستان من بودند و ميدانستند من صادقانه در اين راه گام ميزدم از من ميخواستند كه اقرار كنم كه نفوذي دو خردادي در حزب الله هستم و چنان بلاهايي را سر من آوردند.
اصلا يكي از مسئولين امنيتي در دادگاه ميگفت:"هرجايي در اين كشور اتفاقي مي افتد از گروگان گيري در سيستان و بلوچستان تا شلوغي هاي اصفهان، قبل از آن كه استاندار خبردار شود فرشاد در محل حضور داشته است ." يعني خودم را با بچه ها از تهران به آنجا ميرساندم و آنها با من كه سابقه اينگونه فعاليتها را داشتم چنين ميكردند.

*آيا در مدتي كه زندان بوديد هيچگاه اله كرم شخصاً به ملاقاتتان آمد؟
ـ تنها زماني كه در زندان 66 سپاه بودم و شك كرده بودند كه من نفوذي ملي مذهبي ها بوده ام اله كرم پيغامي براي من فرستاد مبني بر اينكه بيا و حقيقت را بگو. من هم جواب دادم كه دچار فراموشي شده ام و كسي را به نام اله كرم نمي شناسم و ديگر از او خبري نشد.

* آيا پرونده اول شما در ارتباط با ضرب و شتم آقايان نوري و مهاجراني بسته شده است؟
ـ بله ! من زنداني خودم را كشيدم و نسبت به اين مسئله اعتراضي هم ندارم زيرا كه موافق مراعات قانون هستم. من در آن زمان مستقل از اعتقاداتم، تخلفي انجام دادم و بايد كيفر آن را نيز متحمل ميشدم. اعتراض من در تمام مدت كه به اعتصاب غذا نيز انجاميد اين بود كه چرا اين حكم كه ميگوييد قطعي شده است، فقط در رابطه با من اجرا ميشود. حتماً مدتي پيش در روزنامه ها خوانديد كه برادران كاوه نيز به زندان و تبعيد محكوم شده اند. چرا حكم آنها اجرا نميشود و آزادانه در اصفهان مشغول گشت و گذار هستند. حميد استاد يكي ديگر از افرادي ست كه محكوم شده اما حكمش اجرا نميشود. بابك شهرستاني، عباس بيجارچي و خود حسين اله كرم نيز با من هم پرونده بودند، چرا حكم درباره آنها اجرا نميشود. واقعيت اين است كه حكم محكوميت من هيچگاه به من ابلاغ نشد و دليل آن بود كه اسامي تمام اين افراد در حكم مكتوب بود. به اعتقاد من همانطور كه حكم موجود وسيله فشاري در دست اله كرم بود كه با استفاده از آن به من، بابك و كيانوش ميگفت كه اگر از حزب الله تخطي كنيم، حكم اجرا خواهد شد، احتمالاً او نيز خود تحت همين فشار است و به او ميگويند اگر تخطي كند حكم در مورد او نيز اجرا ميشود.

* منظور شما از "به او ميگويند" چيست ؟ چه كسي بالاتر از او قرار دارد و برايش تعيين تكليف ميكند؟
ـ ببينيد من در آن نوار به اين موارد اشاره كرده ام . نكته ديگر اينكه من مطمئن هستم گفتگوي ما شنود ميشود. اما به هر ترتيب اضافه ميكنم كه هر چه در نوار گفته ام صحت دارد و توانايي اثبات ادعاهايم را دارم . و آن نوار تنها يك آغاز بود. خانم عبادي به من گفت كه اين نوار به مراجع ذيصلاح خواهد رفت و در آنجا گفته هاي من بررسي خواهد شد. هدف من آن بود كه در آنجا گفته هايم را كامل كنم. هفت هشت سال همكاري با اين جريان زمان كوتاهي نيست. دانسته هاي من كمك خواهد كرد كه به جريان دانشگاه از ديدگاه ديگري پرداخته شود. اينكه برنامه چه بود و قرار بود چگونه جلو برود و به كجا بيانجامد، خود داستاني ست . و ارتباط آن با شكايات از مطبوعات و تعطيلي آنها . بسياري از اين شكايت ها از سوي خود من اقدام ميشد و به عنوان مدعي العموم مطرح ميشد . ببينيد اگر بگوييم كه گفته هاي من بايد به اثبات برسند من در چه محكمه اي بايد آنها را ثابت كنم، در حالي كه در يك كفه ترازوي عدالت من و طرف ديگر آن مثلا آقاي عسگراولادي مسلمان و يا آيت الله جنتي قرار دارند، يقيناً من محكوم خواهم شد. اينجا ديگر عدالت مطرح نيست، بلكه افراد مطرح هستند. در اين سيستم قضايي اگر من هنگام ظهر بگويم كه روز است و آقاي عسگراولادي بگويد كه شب است يقيناً حرف وي پذيرفته خواهد شد و نه گفته من . آيا جايي وجود دارد كه من در شرايط عادلانه بتوانم ادعاي خودم را مبني بر اينكه ما در روز 13 شهريور 77 از سوي جريان محافظه كار دستور قتل آقاي نوري را داشتيم، ثابت كنم؟

* چگونه از زندان آزاد شديد؟
ـ آزادي از زندان نيز با شكنجه روحي توأم بود. نيمه شعبان (31 اكتبر) حدود ساعت 12 شب سراغم آمدند و خواستند كه وسايلم را جمع كنم. پرسيدم كجا؟ گفتند خودت ميفهمي . فكر كردم ميخواهند اعدامم كنند. مرا سوار يك آمبولانس پزشك قانوني كردند . دوباره پرسيدم مرا كجا ميبريد؟ جواب قبلي را تكرار كردند. ترسم بيشتر شد. تا بالاخره در را باز كردند و ديدم كه در مقابل خانه مان هستم. همانجا رهايم كردند. با خودم گفتم، مشكل من اين است كه شما كه ميگوييد اسلامي، انقلابي و قانوني عمل ميكنيد، اگر اين درست است چرا مانند دزدها رفتار ميكنيد، مخفيانه ميگيريد و مخفيانه آزاد ميكنيد. آيا پس از 23 سال اين برخوردها كافي نيست؟
من معتقدم كه اين ها تاوان سختي پس خواهند داد. آقاي عمادالدين باقي در زندان به من ميگفت كه خداگير شده اي و چوب كارهايي را كه كرده اي ميخوري . من كه از اصولگراهاي آنها بودم چنين شدم واي به حال بقيه!

* از بازجويانتان كداميك را ميشناختيد؟
ـ هميشه حين بازجويي چشمانم بسته بود، و اگر لازم بود چيزي بنويسم مرا رو به ديوار ميگذاشتند كه كسي را نبينم. اما از بازجوهاي نيروي انتظامي ميتوانم از سرهنگ اكبر شرفي و تيمسار نجفي مسئول اطلاعات ناجاي تهران بزرگ نام ببرم . فرد ديگري نيز كه برخوردش نسبتاً انساني بود، سرهنگ حسين مستوفي بود كه زمان همكاري من با حزب الله رابط من با اطلاعات ناجا بود.
اما در دور دوم زندانم كه بازجوها، بازجوهاي وزارت اطلاعات بودند، وضعيت غيرقابل تصور بود. همواره چشم بند داشتم و فقط در مقابل ساختمان دادگاه بود كه چشم بندم را برداشتند. آن روز را فراموش نميكنم . در مسير اولين جلسه دادگاه خانواده هاي زيادي در راه من ايستاده بودند، نقل و گل بر سر من ميريختند و صلوات ميفرستادند. اين امر سبب اطمينان من از راهي شد كه در آن قدم گذاشته بودم، زيرا تا آن هنگام وقتي كه به عنوان حزب اللهي در راه بودم جز فحش چيزي از مردم نميشنيدم . اين اولين باري بود كه از سوي مردم پذيرفته ميشدم .

* دادگاه در كدام شعبه توسط كدام قاضي و چگونه برگزار شد؟
ـ در شعبه 16 عمومي تهران به رياست آقاي علي پوريان و بسيار مضحك و تأسف آور انجام شد. منِ متهم در كناري نشسته بودم ، قاضي آن بالا بود و آقاي اله كرم و چند نفر ديگر به عنوان شاكي در سوي ديگر قرار داشتند. آنها شكايت خود را اعلام كردند و قاضي تاييد كرد. گفتم اجازه بدهيد دفاع كنم . قاضي گفت:"از چه ميخواهي دفاع كني، اين مسائل روشن هستند."

* آيا در اين جلسه خانم عبادي نيز حضور داشت؟
ـ بله . هم خانم عبادي و هم آقاي رهامي حضور داشتند. در يكي از جلسات حتي آقاي علي پوريان به من گفت كه اگر وكيل بگيرم مرا اعدام خواهند كرد. اين در حالي است كه در سيستم قضايي ما وكلا نقش بزرگي بازي نميكنند، اما با اين وجود آنها نميخواستند من وكيل داشته باشم زيرا وكيل حق دارد كه پرونده را مطالعه كند و آنها نميخواستند اين اتفاق بيفتد.
اينها شصت هفتاد صفحه به عنوان اظهارات من در دادگاه، پرونده كرده اند در حالي كه من كلمه اي حرف نزدم و فقط در آخرين دفاع گفتم كه من هيچ چيز نميگويم تا روزي از زندان آزاد شوم و در يك دادگاه ملي محاكمه شوم . من از روزي كه آزاد شده ام از برخورد دوست و آشنا، اقوام، هم محلي ها و فروشنده محل و ... مي بينيم كه در دادگاه ملي تبرئه شده ام، گرچه دادگاه محافظه كار ايران مرا محكوم كرده است! ولي هنوز اميد ناچيزي به دادگاه تجديدنظر وجود دارد.

* حال كه از زندان آزاد شده ايد نميخواهيد دفاعيات خودتان را به قضاوت مردم بگذاريد ؟
ـ دقيقاً در حال انجام اين كار هستم. دفاعيات خود را در جزوه اي به نام "خط تشنج" گرد آورده ام و دارم كوشش ميكنم آن را منتشر كنم. بعضاً مداركي را كه صحت ادعاهاي مرا در آن نوار كذايي تاييد ميكنند، ارائه كرده ام. مثلا براي اثبات ادعاي تغذيه مالي از طرف فلان فرد، شماره چكِ مربوطه را ارائه كرده ام . مورد ديگر اينكه آقاي مصباح يزدي ادعا كرده است مرا نميشناسد. عكس هايي را كه با ايشان دارم نيز در كتاب منتشر خواهم كرد.

* آيا در "انصار" كه بوديد، مأموريت هاي خارج از كشور هم داشتيد؟
بله . مدتي با شهيد نواب در بوسني بودم . در جبل العامل در لبنان حضور داشتم و يا همراه با سرتيپ سپاه س . ق در سودان بودم . ما اغلب در پوشش خبرنگار، كميته امداد امام خميني و يا جهاد سازندگي ويزا ميگرفتيم، نكته اي كه سبب خنده بروبچه هاي خودمان نيز ميشد. در كتاب ديگري كه آن را نيز براي اخذ مجوز به وزارت ارشاد داده ام، خاطرات خودم با انصار حزب الله را شرح داده ام و بخشاً به مسافرت هاي خارج از كشور نيز كه تحت عنوان فيلمسازي و خبرنگاري انجام ميشد، نيز اشاره كرده ام .

* انگيزه شما از نوشتن اين كتاب چه بود؟
ـ "سراب راه راست" كه نام كتاب من است فقط سرگذشت من نيست بلكه روندي ست كه بسياري از اعضاي انصار طي كرده اند. كيانوش مظفري از آن جمله است . او از اعضاي حزب الله بود و اكنون معتاد شده و در وضعيت بسيار بدي به سر ميبرد. حاج آقا پروازي عضو ديگري بود كه كنار كشيد و الان در گوشه اي در قم نشسته و اجازه منبر و سخنراني ندارد. انگيزه من، در حقيقت نگراني من از وضع اين افراد و بيشتر از آن، نگراني براي كساني است كه هنوز در اين جريان هستند. ميدانم كه اكثر آنها روزي جدا خواهند شد . آيا آنها سرانجام كيانوش مظفري و يا من را خواهند داشت و يا آينده ديگري در انتظار آنهاست، خدا ميداند!

* برنامه شما براي آينده يعني بعد از به فرجام رسيدن پرونده تان چيست؟
ـ برنامه اول ادامه تحصيل است. گرچه الان دانشگاه آزاد به دليل غيبت زياد مرا اخراج كرده است. اما شايد بتوانم در كميته انضباطي دلايل خود را به كرسي بنشانم و دوباره تحصيلم در رشته حقوق را از سر بگيرم .
برنامه ديگرم تأسيس گروهي براي دفاع از حقوق بشر در ايران است . اگر خدا بخواهد و بتوانم چند نفر همفكر خود را جمع كنم حتما اينكار را خواهم كرد. اما در مجموع در اين وضعيت نميتوان از هيچ چيز اطمينان داشت زيرا ممكن است همين فردا به خاطر عبور از چراغ قرمز مرا دستگير كرده و به اوين ببرند
.
مصاحبه با هفته نامه براي ايران - چاپ ژنو
زمانی بود که امیرفرشاد ابراهیمی بسیار در رادیو و تلویزیونها حضور داشت و مصاحبه می کرد اما مدتی است که فقط درسامانه اینترنتی اش می نویسد و کمتر مصاحبه می کند یا اگر هم بخواهد بکند خیلی کوتاه و مختصر است . هر طوری بود شماره تلفنش را پیداکردم و گفتم که گروه کوچکی هستیم در سوئیس و نشریه دانشجوی ای داریم به نام" برای ایران" و برای سالگرد قتلها می خواهیم مصاحبه ای از ایشان داشته باشیم قبول نکرد و گفت چیزی برای گفتن ندارم و خسته ام! شانه خالی می کرد خلاصه اطمینان دادیم هر چه بگوید چاپ خواهیم کرد قبول کرد اما این باراین ایشان بود که گاهی از پاسخ طفره می رفت و یا می گفت :"حالا اینو نمی خواهد بنویسید و یا میشه ضبط را خاموش کنید " ! اما هرچه که بود مصاحبه دو ساعت طول کشید و فرشاد ابراهیمی هم که با تلفن با ما صحبت می کرد دیگر به مقصدش رسیده بود و می گفت الان باید بروم دیگه نمی شه بگذارید برای فرصت بعد!! ، وگرنه شاید برای ما بیشتر از آن دورانها تعریف می کرد . نگار محتشمي
ن _ م : آقاي ابراهيمي با تشکر از اینکه مصاحبه با ما را قبول نمودید چندی دیگر سالگرد قتل های زنجیره ای است موافقید از کجا شروع کنیم ماجرای اعترافاتتان و یا خروجتان از کشور و یا قتل های زنجیره ای ؟
, ف _ ا : من در خدمت شما هستم اما دیگر پرداختن به ماجرای افشاگری های من تکرار مکررات است ، حرفهایی بود که در آن موقع به اطلاع مردم باید می رسید چون می توانست موازنه های بسیاری را در هم بکوبد که همان هم شد !
ن _ م : فقط در يك كلام آيا شما هنوز بر سرحرفهايتان در آن نوار هستيد ؟‍
ف _ ا : بله ! تماماً مو به مو و سطر به سطر و اگر قوه قضائيه مايل به رسيدگي در يك فضاي عادلانه بود در مقام اثبات تک تک آنها و خیلی ناگفته ها هم بر می آمدم که این اهتمام را هیچ وقت نداشتند و طبیعی هم بود که داروغه به شکایت داروغه رسیدگی نمی کند و اگر همین الان هم کسی و مرجعی پیدا بشود که به گفته و ناگفته های من بخواهد رسیدگی کند از همین راهی که آمدم برمی گردم به ایران !.
ن _ م : اصولا همه شما را به عنوان فعال سیاسی و یا روزنامه نگاری که کارش افشاگری است می شناسند ، اين تلاش راتا كي ادامه ميخواهيد بدهيد ؟
‍ف _ ا : ببينيد خوی من گرایشهای سیاسی دارم طبیعی است که یک شاقولهای سیاسی دارم برای خودم ولی پیشتر از اینکه خودم را یک آدم سیاسی و به قول شما فعال بدانم یک روزنامه نگار می دانم در ایران هم روزنامه نگار بودم حتی قبل از بی ورودم هم به اردوگاه محاظه کاران هم روزنامه نگار بودم و اصلا همین یکی از دلایل انتخاب من برای همکاری در بنیانگذاری حزب الله بود و اصلی ترین رسالت یک روزنامه نگاردادن آگاهی به مردم است کشف کند بیابد و ارائه دهد این یک اساس است در حرفه ژورنالیسم اما تا کی می خواهم ادامه بدهم خوب این وظیفه و حرفه و رسالتی است که من بر دوش گرفته ام و الان ديگر شرايط عوض شده است و هدف من ديگر افشاي ماهيت انحصار طلبان نيست الان هدفم افشای ماهیت خائنان صدر و ذیل این نظام است و طبيعي است تا جان در بدن دارم و این رسالت را احساس کنم ادامه خواهم داد .
ن _ م : اگر اجازه بدهيد مي خواهم نظر شما را در باره اصلاحات و دوم خرداد ۷۶ بدانم ؟‍
انگيزه اصلاح طلبي معمولاً وقتي در يك جامعه پديد مي آيد كه تقاضاهائي براي تغيير شرايط حاكمه و اوضاع سياسي بوجود آمده باشد ، حرف نيروهاي اصلاح طلب هم اين است كه در حاليكه انقلاب را پر هزينه مي دانیم و یا بقول دوست عزیزم آقای شمس یکبار انقلاب کردیم برای هفت پشتمان بس است ، پس روي به انقلاب آرام و مسالمت آميز يعني اصلاحات مي آوريم ، از همين رو است كه اصلاحات هميشه ملي و مردمي بوده و دولتي نمي باشد يعني نميتواند باشد چرا كه از پايين جامعه و از بطن مردم مي جوشد و بسمت بالا و بطرف حاكميت و دولتمردان در حركت است اينجا ست كه عرصه اصلاحات تبديل مي شود به قلمرو ارتباط مردم با حاكميت و حكومت با نظر كار آمد كردن نظارت و اعمال ارده ملي و ارتباط مستمر مردمي با حاكميت كه همان مشاركت است . اما در دوم خرداد اینطور نشد یعنی مردم شروع کردند اما بدست دولت افتاد و اصلاحات حکومتی شد حتی نیامدند که از میان مردم و سازمانها و نهادها اصلاحات را پی گیری کنند و رفتند سریع یک حزب حاکم و دولتی را ایجاد کردند این پدیده ای است که شاید ما فقط در ایران شاهدش باشیم همه جا احزاب دولت تعیین و یا انتخاب می کنند ولی در ایران این دولتها هستند که می آبند حزب تشکیل می دهند دوره هاشمی آمدند کارگزاران را راه انداختند و این دوره هم دولت جبهه مشارکت را راه انداخت این یکی از معضلات در ایران است دیگری هم اینکه در نظام جمهوري اسلامي اصلاحات البته بخاطر صراحتش در قانون اساسی در كليت انجام نمي شود كليت نظام كه همان فلسفه وجودي حكومت و رژيم سياسي است مطابق قانون اساسي بهيچ وجه مورد نظر و اصلاح قرار نمي گيرد اما مي شود راهها و شيوه هاي مشاركت و نظارت مردم بر حكومت و حاكميت را مورد اصلاح قرار داد كه اين خودش به تنهائي چيز كمي نيست و بسيار مهم و حساس است چرا كه اگر همين شيوه نظارت مردم و اعمال حاكميت مردمي يا همين مردمسالاري را نديده گرفت و يا تضعيفش كرد قابليت سخت افزاري آنرا دارد كه كليت و اساس نظام را زير سئوال ببرد و موجبات فروپاشي را فراهم كند . پس ا زدوم خرداد كه به نوعي يك رفراندوم براي نظام سياسي ايران بود علي القاعده بايد رفرمي در ساختار قانون اساسي و نظام سياسي حكومت شكل مي گرفت که افسوس نگرفت ! و ما كمبود اين حركت را همچنان حس ميكنيم . من لازم ميدانم يك نقل قولي از انـــديشمند غــربي تامــس پين كه مـي گويد حاكميت به عنوان يك «حق» به هيچ فردي تعلق ندارد و اختصاص آن تنها براي ملت است و ملت نيز در همه حال از اين حق ذاتي و فسخ ناپذير برخودار است كه هر شكلي حكــومتي را كه منافع با و خواسته ها و خوشبختي هاي او همراه باشد را انتخاب كنيد، فكر مي كنم دوم خرداد ۷۶ به عينه پيام آور اين تغيير ذائقه مردم بود اما فقط مردم اینرامی خواستند حاکمیت نمی خواست اینرا
.ن _ م : الان نظرتان درباره اصلاحات در جمهوری اسلامی چیست ؟
- ف _ ا : والله چی بگویم من نه سعید حجاریان هستم نه شمس الواعظین که بخواهم تئوری بدهم و یا کسی را به میدان بکشم . گفتم خدمتتان یک روزنامه نگارم ولی نگاه کنید دمدمای انتخابات سال 76 بود من آنموقع در واحد تحقیقات و بررسی مطبوعات وزارت اطلاعات از طرف ستاد امربه معروف کار می کردم شرحش را در یکی از نوشته هایم داده ام که چه می کردم خلاصه یکروز از طرف دفتر سعید امامی که آنموقع مشاور بود نامه آمد که : با همین مضمون لیستی از روزنامه نگاران ناراحت را تهیه کنید ! ما هم نشستیم فیشها و روزنامه و مجلات را بالا و پائین کردیم و یک لیستی حدود سی ،چهل نفر شد و خلاصه قرار شد در هتل هما همه را گرد بیاورند بعضی ها آمدند و بعضی ها هم ترسیدند خوب وزارت وقتی به کسی می گوید بیا هتل گپ بزنیم ترس دارد ! به نظر من کل این ماجرا ها همانجا و همانروز رقم خورد جلسه برگزار شد و حتی خود سعید امامی هم آمده بود ماحصل این بحث این بود که چپ و راست قراره در این انتخابات بیایند وسط قرار هم هست حرفهایی نویی زده بشود حالا حرف حساب شما چی هست ؟ که الان درست یادم نیست که بود ولی یکی از همان روزنامه نگارهای بقول امامی ناراحت برگشت و گفت آقا اگر قراره اصلاحات و آزادی ای هم داده بشه بدید همین آقای ناطق برای مردم بیاره نه ما را اذیت کنید نه خودتان را و نه مردم را تو دعوا بیندازید ! واقعا به نظر من کل این اصلاحات همین بود و ای کاش آنروز حرف آن شیر پاک خورده را گوش می دادند ! الان هفت سال ونیم از اصلاحات گذشت و ما رسیدیم به کجا ؟ این چه دستاوردی برای ما داشت آیت الله خمینی در بهشت زهرا تمام سلطنت پهلوی را اینجور تعریف کرد مردم را معتاد و بدبخت کردند قبرستانها را آباد کردند و زندانها را پر کردند ! اینجا هم این دقیق کاری است که این هفت هشت ساله با جامعه شد کشتند و زندان کردند و یک خفقان دیگری آمد !
- ن _ م : اما بهر جهت ثمراتی هم داشته ....-
ف _ ا : نه نه! اشتباه نکنید این ثمره اصلاحات نیست ! ببینید مثل این است که شما بیائید آمار دانشجویان در زمان پهلوی را درصد بگیرید و الان هم درصد بگیرید بعد بیائید بگوئید این ثمره انقلاب است رشد علمی داشته ایم این یک انقلاب جهانی است این یک موج است اگر ناطق نوری هم رئیس جمهور می شد این وضع بوجود می آمد بهر جهت مطبوعات می آمدند مردم دیگر مردم سالهای دهه اول و دوم انقلاب نبودند از خلسه جنگ و خمینی بیرون آمده اند و تکلیفهای خودشان را انجام داده اند و الان یاد حقهایشان افتادند این دیگر به خاتمی و ....مربوط نیست من یک یادداشتی نوشته ام به اسم "اصلاحات چرا باید پشیمان بود ؟ این در لوموند چاپ شده البته در سایت خودم هست این موضوع را آنجا بررسی کردم برگردیم کمی به عقب ، خاتمی وقتی که می خواست کاندیدا بشود بهمراه آقای کروبی می روند پیش خامنه ای و می گویند حالا که موسوی نمی آید ایشان آماده شده اند که خامنه ای هم بر می گردد و می گوید برای من فرقی نمی کند اما ترسم از آقای خاتمی این است که وسط راه ببرد و استعفا بدهد و خط قرمزهای نظام را زیر سئوال ببرد که آقای خاتمی آنجا قول می دهند که اینکار را نمیکنند و آقای خامنه ای هم قول می دهند که تا آخر همراهی شان کنند و الحق هم که هم خاتمی به قولش وفادار مانده هم خامنه ای !!! اگر کمی منصفم باشیم می بینیم که خامنه ای الحق و الانصاف بسیار پشت خاتمی است و هر جا لازم بوده ازش حمایت کرده اگر نبود این حمایتها الان خاتمی را همین آیه الله های قم نشینی مثل مصباح و یزدی و جنتی و یا مهدوی کنی و خزعلی یا باز عسگراولادی خورده بودنش ! بعد آقای خاتمی می آیند با برو بچه های بقول معروف سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و ...مرکز تحقیقات استراتژیک امثال حجاریان و عبدی و آرمین که حالا که من آمدم شما هم بیائید تنور را داغ کنید که آنجا هم این افراد قول می دهند تا آخر پای ایشان بیایستند به شرطی که ایشان مرد عمل باشند ، اما خوب دیدیم که اینطور نبود و خاتمی بیشتر به قول اولش وفادار بود تا قول دومش، خاتمی شاید درست از دومین سخنرانی اش که در مزار آیت الله خمینی انجام شد و درباره مدینه النبی و جامعه مدنی بود راه خود برای قول اولش را طی کرد و این جریان هم تابع موج جریان جهانی راه خودش را رفت اگر ما در این هفت هشت ساله چیزی هم می بینیم این دستاورد اصلاحات نیست شما نگاه کنید مردم به مطبوعات رو آوردند که دیدید حاکمیت نظام یک شبه دستور قتل عام بیست روزنامه را داد رهبر اصلاحات چه کرد ؟ مردم باز به دنبال خواسته شان برای دانستن رفتند و به اینترنت و سایتها و بلاگها رو آوردند الان هم که می بینید دارند بلاگرها را میگیرند و سایتها را فیلتر می کنند و ... خاتمی هنوز هم می تواند ولی کاری نمی کند چقدر فرصت داشت و کاری انجان نداد در کوی دانشگاه چه کرد؟ در همین ماجرای قتلها چه کرد؟ دسته دسته دانشجو و وکیل روزنامه نگار نماینده مجلس را گرفتند و بردند زندان انداختند و محاکمه کردند ، در روز روشن زیبا کاظمی را بردند در زندان کشتند چه کرد ؟ ، حالا خیلی می خواست توجه نشان بدهد هیاتی را مسئول می کرد برایش گزارش تهیه کنند که بگذارد تو کازیه میز کارش ! این حضور مردم و تقلایشان برای حضور در صحنه و اطلاعات و صاحب نظر بودنشان به کس و جریانی ربطی ندارد این دستاورد دوران گذار است یا بقول الوین تافلر موج سوم . ن _ م : شمااخيراً در مصاحبه ای از وجود دولت در سايه گفته ايد و از نهادهاي غير قانوني كه همچون دولت و مجلس عمل مي كنند و آنها را اصلي ترين و سرسخت ترین لایه مخالف و كارشكنان اصلاحات مدني در ایران اسم برده ايد اينها چه نهادهائي هستند آیا اینها نمی گذارند روند اصلاحات به جلو برود ؟‍ف _ ا : نگاه كنيد ! يكي ازحرفهای مردم این روز این است كه «يك مملكت يك دولت آنهم به رأي ملت » اما ما می بینیم که هستند نهادها و تشكيلاتي كه اهدافي موازي با اركان دولت دارند و گاهاً مشاهده شده با اغراض سياسي سعي در ناكارآمد نشان دادن دولت و يا با اغراض سود جوئي و مالي ادامه راه مي دهند اینها تماما از یک آبشخور آنهم از حاکمیت نظام یعنی علی خامنه ای خط می گیرند که هر جور دلشان می خواهد نه دولت را بلکه خود خاتمی را هم می رقصانند حرف مردم الان اين است كه ماليات مي دهيم كه وزارت بازرگاني باشد وزارت تعاون باشد بهزيستي باشد و غيره يعني هم رأي داديم رئيس دولت انتخاب كرديم هم ماليات مي دهيم اينها را بنيان مي دهيم پس ديگر اين بنيادها مثل مستضعفان و ۱۵ خرداد و… چه صيغه اي هستند ؟ اينها كه با اين تشكيلات عريض و طويل كه ميلياردها تومان سرمايه ملي را نيز مثل معادن ، سدها ، كارخانه ها و … را در اختيارات دارند و وظايفشان هم نيز گنگ است و از آن مهمتر هيچ شيوه نظارت مردمي هم مثل تحقيق و تفحص مجلس و يا استيضاح زعمايش در مجلس راهم برايش متصور نبوده ديگر قابل تحمل نيست و يا وقتي ما مجلس شوراي اسلامي داريم كه عاليترين و يگانه جايگاه رسمي مقننه كشور هست پس ديگر شوراي انقلاب فرهنگي كه براي خود مقام و حق وضع قانون متصور است يعني چه ؟ در كجاي قانون اساسي ما ميتوانيم اينها را ببينيم . و خوب خاتمی هم اعتراضاتی کرده روزنامه نگاران هم گفتند دانشجویان هم فریاد زدند اما چه اثری داشته ؟ هیچ چرا بخاطر اینکه اینها پشتشان به خامنه ای و به قول خودشان به کوه وصل است دولت اینجا کاره ای نیست به نظر من فاتحه دولتی را باید خواند که سفیر یک کشور استوارنامه اش را بیاورد بجای آنکه به رئیس جمهور یا وزیر امور خارجه اش بدهد برود بدهد به رئیس مجمع تشخیص مصلحت ! این حالا گرچه شیطنت انگلیسی ها بود اما در اصل یعنی اینکه هم خارجی ها دیگر فهمیدند اینها کاره ای نیستند و هم اعتبار آن دولت پنهانی را می رساند . تشکیلات عریض و طویلی که هم بودجه دولتی دارند هم حق قانونگذاری و هم حق اجرا و همه چی خلاصه دستشان است . خاتمی هم اعتراض می کند ولی صوری است کسی هم نیست بگوید اگر بقول شما اینها غیرقانونی هستند چرا برایشان در دولت ردیف بودجه تهیه می کنی ؟برای سازمان تبلیغات برای شورای عالی انقلاب فرهنگی برای بنیاد مسکن برای ستاد امربه معروف و هزار تشکیلات دیگر.ن _ م : مثلاً دادگاه ويژه روحانيت ؟ ف _ ا : نخير ! منظور من دادگاه ويژه روحانيت نيست ! اتفاقاً دادگاه ويژه روحانيت بر اساس این قانون اساسی ای که الان حاکم بر جمهوری اسلامی است هم قانوني است و هم شرعي ، ما می توانیم بگوئیم دادگاه ویژه روحانیت بر خلاف موازین حقوق بشری است ولی بر خلاف قانون اساسی فعلی نیست اگر اینجا مشکلی هم باشد مشکل با قانون اساسی است ، بهتر است كه از بالا و رأس هرم قضائي به اين مسئله نگاه كنيم ما در جمهوري اسلامي داريم كه ولايت فقيه عالي ترين مقام حكومتي است ، ولايت فقيه هم در جامعه اسلامي يكي از شئونش مقام قضاست ولي فقيه ميتواند براي ايجاد انتظام و عدالت در حكومت اسلامي اين شأن و اختيار را بفرد مجتهد و يا مورد قبولي واگذار نمايد كه ما در قانون اساسي ايشانرا بعنوان رياست قوه قضائيه داريم كه وي را رهبر تعيين مي كند ، حالا همينطوري كه ولي فقيه شرعاً و قانوناً ايشانرا تعيين مي نمايد از سوی دیگر هم ميتواند دادگاهي و يا قاضي ويژه اي را هم براي امري خاص تعيين نمايد يعني امری را خاص کند و مأموريتش را به فرد ديگري بسپارد كه دادگاه ويژه روحانيت كه براي رسيدگي به جرائم و تخلفات روحانيون تشكيل شده است از اين جمله اســت ايــن امــري اســت كه ما مي بينيم در قوانين قضائي و ساختاري قوه قضائيه نيز حتي رئيس دادگستري استان نيز مجاز به آن است مثلاً دادگاه ويژه رسيدگي به تخلفات كاركنان دولت يا درباره واقعه خاصي مثلاً دادگاه ويژه مبارزه با مفاسد اقتصادي و … از نظر شرع و قانون ايرادي به شاكله دادگاه ويژه روحانيت نبوده و نيست ايراد اصلي به عملكرد حضرات گرداننده اين مجموعه بر مي گردد كه متأسفانه با توجه به شواهد موجود مونوپل يك طيف سياسي خاص شده و شده اهرم بازدارنده اي براي رقيب بايد انگشت روي اين معضل گذاشت و روي اصلاح اين محور كار كرد نه كليت دادگاه ويژه روحانيت چرا كه اگر اين مجموعه روي خط و معيار اصيل خودش حركت نمايد مشکلی نخواهد بود مگر دادسرای نیروهای مسلح نیست ، اشكالي كه به بعضي از دوستان روزنامه نگار و منتقد وارد است اين است كه آمده اند اصلاً منكر مشروعيت دادگاه ويژه شده اند و نمي گذارند نقد در مسير و فضاي سالم خودش انجام بشود در صورتيكه بجاي تقاضاي برچيده شدن دادگاه ويژه كه خب خواسته اي است كه اجابت هم نمي شود بايد گفت : مثلاً نبايد عبدالله نوري كه قرار بوده توسط محفل نشينان راست افراطي ترور بشود در دادگاهي محاكمه شود كه هيأت بظاهر منصفه و قاضي آن از دوستان سعيد امامي و از مدافعان حركت او و از فعالان جريان راست افراطي مي باشند ؟! نبايد دادگاه ويژه روحانيت را افراد متعصب جناحي حــالا چپ و راستش را كار ندارم پر كنند اين قانون نيست ، و غیر قانونی است كه دادگاه ويژه روحانيت بشود سرقفلي محافظه كاران و راست افراطي ، نبايد بشود محفلي براي حذف و طرد رقيب . یا اینکه تلاشمان را برای تغییر قانون اساسی بکار گیریم ، چراکه تا این قانون اساسی باشد وضع بدین قرار است
.ن _ م : در آن نوارتان و مقالاتتان ما به کرات از آقاي هاشمي و خانم فائزه هاشمي می بینیم که اسم می برید و مطالبی را عنوان می کنید مبنی بر بستگی هایی که ایشان با طیفی از اصلاح طلبان داشبه و دارد مخصوصاً در آن ایامی که اعترافات شما منتشر شد بسياري از گمانها را راجع به فائزه و كارگزاران سازندگي تبديل به يقين كرد
.ف _ ا : من راجع به اين مورد ۲ حرف دارم اول آنكه بهرحال كارگزاران سازندگي جزو ائتلاف دوم خردادي ها بود و در این هیچ حرفی نیست در این هم که پدر معنوی و راس کارگزاران هاشمی است هم که اظهرالشمس است و اينكه آيا آن حرفها راست بوده يا خير من در سئوال اول جواب شما را دادم اما مسئله آقاي هاشمي را من جداي از اين موارد مي دانم ايشان بهرحال بعنوان مرد دوم قدرت از ابتداي انقلاب تا به حال مطرح بوده است وكارنامه آنچنان موفق و شفافي هم نداشته اند ايشان بهرحال بايد روزي تن به شكستن و افطار روزه سكوت بدهند ، پاسخگوئي در اينكه چرا اينقدر علاقه به شكاف در بدنه جنبش دانشجوئي دارند ؟ اينكه چرا خيلي دوست دارند دشمنان آنچناني داشته باشند مثلاُ آن رسوائي بلژيك ؟ يا در مورد اموال و ثروتهاي آقــازاده هــايشان مثــل ياســر و آن سهــم22 درصدی از ۴۷ درصد طرف ايراني شركــت هواپيمــائي ايــران و وعربستان يا در مورد ادامه جنگ و يا اينكه در پشت قضيه بازداشت ۲۳ تن از اعضاي نهضت آزادي صرفاً بخاطر مخالفت با سياستهاي ايشان چه كساني بودند ؟‍ آيا واقعاً همانطور كه خودشان در مجلس ابراز داشته اند ؟‍« آقاي سحابي رويش زياد شده بود و گفته بود بگيريدش تا رويش كم بشود » ! و از همه مهمتر ايشان بايد در مورد اتفاقات و حوادثي غير مترقبه كه در زمان ايشان در وزارت اطلاعات روي مي داد ، بيشتر توضيح بدهند ايشان اگر مي خواهند ادامه حيات سياسي شان ميسر باشد بايد به ابهامات موجود پاسخ بدهند . که از این قبیل ابهامات هم تا دلتان بخواهد هست .ن _ م : این روزها شاهد آن بودیم که ماشاءالله شمس الواعظین در مقاله ای به نحوی به تمجید از هاشمی و حضورش در انتخابات آتی پرداختند ،تحلیل شما چیست ؟ نکند آن وابستگی ای که گفتید هاشمی با اصلاح طلبان داشته دوباره جان بگیرد ؟ف _ ا : بله البته تمجید نبوده ایشان گفته اند : دولت شبه دمكراتيك خاتمی از رحم دولت توسعه گرای هاشمی رفسنجانی متولد شد خوب این حرف منطقی است همانی است که من گفتم حالا من گفتم از دل وزارت اطلاعات برآمده مثلا آقای حجاریان و مشارکتی ها می گویند از دل تئوری های ما در مرکز تحقیقات استراتژیک که بحثی نیست هر دوی اینها زیرمجموعه دولت و هاشمی بودند ، و البته دوست و استاد عزیزمن آقای شمس هم نه سخنگوی اصلاح طلبان هستند نه جهت دهنده و خط دهنده به آنها ایشان آمدند یک تئوری داده اند که سه دولت میتوانیم در نظر بگیریم توتالیتر و بحرانی و توسعه گرا که حالاعنوان کرده لیدر این دولت توسعه گرا و بسترسازش میتواند هاشمی باشد ولی غفلتی که اینجا کرده اند این است که ما از دولت بقول ایشان توسعه گرای هاشمی در حالیکه من دولت هاشمی را دولتی توتالیتر می دانم رسیدیم به دولت باز به قول ایشان شبه دموکراتیک خاتمی که می دانیم یک دولت کاملا بحرانی بود ! خوب به قول معروف از آسمان به زمین یا از زمین آسمان ما باید پیشرفت کنیم یا پس رفت این دیگر در کدام قاموس است که باز برگردیم به سوی دولت توسعه گرا ما امروز همه تلاشمان باید برای ایجاد و پیداکردن یک دولت لیبرال باشد که البته متاسفانه صدای پای دولت توتالیتر و دیکتاتوری می آید !
ن_م : آقای ابراهیمی برویم سر اصل مطلب ! تحليل شما از قتلهاي زنجبره اي چيست ؟
‍ف _ ا : قتلهاي زنجيره اي مسئله و فرايند پيچيده اي دارد كه از چندين زاويه بايد به آنها پرداخت اول آنكه آتش تهيه اين قتلها را چه كسي و چه عواملي تأمين كردند ؟ چرا كه ما مي بينيم در قبل از قتلها به اسم مبارزه با تهاجم فرهنگي آمدند چهره قشر عظيمي از نويسندگان و روشنفكران ، متفكرين فلسفه و حكمت و ديني و فعالان سياسي را برانداز و دگر انديش و حرمت شكن و يا معلوم الحال لقب دادند و اينها را بعنوان هتاكان ارزشها و مقدسات معرفي نمودند در فاز بعد آمدند از يك تريبون رسمي كشور براي اينگونه افراد و كساني كه ارزشها و مقدسات توهين مي كنند حكم در همان دم و آن اعدام كردن را دادند از يكسو هم آمدند با ايجاد و فعال نمودن گروههاي خيـاباني اقدامات خشونت گرايانه مثل حــمله بـه سينماها آتش زدن كتابفروشيها، بازداشتهاي خودسرانه برهم زدن اجتماعات و مراسم ها حتا مراسم و يا ختم و عزاداري مردم را هم تست زدند و خشونت را امري ملموس و عادي در جامعه نشان دادند مثلاً شما اگر بيائيد به عمده برنامه ها و فيلمهاي تلويزيون در يك برهه خاص نگاه كنيد مي بينيد كه پر است از كشت وكشتار و جنگ و ترور بعد هم خيلي عادي با جعبه اي شيريني و گل يكروز عصر رفتند منزل فروهرها و آن دو عزيز را تكه تكه كردند و رفتند پي كارشان درست مثل آب خوردن بهمین سادگي ! البته مسائل ديگري هم هست و اينكه اگر هاشمي و فلاحيان ابزارهاي نظارتي و دموكراتيك مثل حق تحقيق و تفحص از وزارت اطلاعات را محترم مي شمردند ما مطمئناً شاهد اين قتلها نبوديم كه خب متأسفانه خيلي از مسائل قتلهای زنجیره ای مرموزانه ناديده گرفته شد و فراموش شد .
ن _ م : مثلاً ؟
!ف _ ا : مثلاً اينكه تعمدا رهبری نظام علی خامنه ای دستور داد تا در پیگیری از مصطفي كاظمي بالاتر نروند دیگر و یک جوری سرو ته اینرا هم بیاورند ، سعيد امامي هم آنجوري خود به خود بكنار رفت . مثلاً يكي نيامد بگويد آنچه مسلم است اين قتلها در وزارت اطلاعات شكل گرفته حالا خودسرانه بوده یا مسئولانه قبول ، پس تشكيلات عريض و طويل حفاظت اطلاعات وزارت و شبكه ها و سرويسهاي آن چكاره بوده اند ؟ چرا گذاشتند معاونت امنيت و يا اداره كل چپ نو وزارت اطلاعات تبــديل به حياط خلوت جنايتكارن شود ، آيا فلاحيان و دري نجــف آبــادي در جريـان اینكه در مجموعه شان چه ميگذشت نبوده اند ؟ بوده اند ؟ چرا جلوگيري نكردند ؟‍آيا به قول آيت الله منتظري فقط ماشين امضاء بوده اند ؟ آيا در دوران وزارتشان به غير از دفتر كارشان در خيابان دبستان به ادارات و معاونتها و حوزه هاي ديگر وزارت هم سركشي مي كردند ؟‍ اينها پارادوكسهائي است كه فقط شخص آقايان هاشمي و فلاحيان و دري نجف آبادي ميتوانند شفافش كنند با پاسخگوئي، که خوب می بینیم که این انتظار هم انتظار احمقانه ای است و آنها هرگز تن به این عمل نخواهند داد از طرف دیگر هم مردم مثل همه اتفاقات هم همه فراموش کردند ! مردم ما مردم روزنامه ای هستند شما نگاه کنید روزنامه امروز دیگر خیلی مهم و عزیز باشد تا شب است دیگر تمام شد رفت پی کارش می روید سفره اش می کنید چه می دانم شیشه با آن پاک می کنید مردم ما هم اینجوری هستند زود فراموش می کنند قتلهای زنجیره ای هم از آن تب های داغی بود که زود عرق آورد الان فقط شده دستمایه چند تا سایت و تلویزیون لوس آنجلسی برای برنامه ساختن و صفحه پر کردن اما هیچ کس مردانه نمی ایستد بگوید پس دادگاه چه شد محاکمه چه شد ؟آن پیگیریهای بین المللی که می گفتند به کجا رسید ؟ چی شد ؟ اصلا مجازات قاتلین پیش کش وکیل خانواده مقتولین را گرفتند آقای زرافشان را گرفتند انداختند زندان حداقل اینرا آزاد کنید . در جریان قتلها چون نقطه ثقل جریان روی عصب نظام بود همه بریدند و زود هم به بایگانی فرستادنش .چرا ؟ چون بقول آن شاعر : گر پرده برافتد نه تو مانی و نه من ! حالا من الان اگر حرفی بزنم خدمتتان می شود مصداق این است که هر کسی از ایران بیاید بیرون باید دیگر بشود مخالف صد در صدی جمهوری اسلامی و باید به زمین و زمان جمهوری اسلامی فحش بدهد باید یک چیزی باشد در مایه های آقای بهروز صور اسرافیل وگرنه سازش کار است ! اما این حرف امروز من و اینجا نیست حرف مال سال هشتاد است در مقاله لیلاج بازنده وقتی در ایران بودم هست ! دقیقا معلوم بود که تب قتلهای زنجیره ای زود فروکش خواهد کرد . من یک واقعه تاریخی می آورم برایتان تا مسئله جا بیفتد : قریش وقتی خواست حضرت محمد را بکشد برای اینکه خودش را از شر پیگیری و مجازات و هزینه دادن این ترور بکاهد آمد از هر قبیله ای یک نفر را برداشت و در این ترور شریک کرد که بروند محمد را بکشند و رفتند و آن مسئله که حضرت علی جای ایشان در بستر بودند و ...اتفاق افتاد در واقعه قتلها هم ما می بینیم که از تمام جریانهای فکری سیاسی نظام در آن بودند هم راست ها دست داشتند هم چپ ها و هم یک جریان دیگر که بقول مرحوم سعیدی سیرجانی از رفقا و دوستان هستندو تا آخرین لحظه ها هم بنده خدا آنهارا دوست می دانست ، که متاسفانه دیکتاتوری اپوزسیون خارج از کشور مجال گفتنش را برایم نمی گذارد ! ما همینجوری به نماینده خامنه ای بودن متهمیم وای بحال آن موقع که مثلا بخواهیم بگوئیم این رفقا و دوستان چه کسی هستند و یا مثلا چه کسی فیلم جلسات درون گروهی این احزاب را برای برنامه هویت به امامی می داد و ... از بحث خارج نشویم بخاطر همین شراکت بود که ما امروزه فقط می بینیم تنها کسی که داد میزند قتلها فقط خانواده های مقتولین هستند و بس ! یعنی این قتلها جریانی بود مشترک تا اگر یک وقت چپ ها داد زدند که آی کشتند آن بقول اکبر گنجی عالیجناب سرخ پوش بگوید ساکت باش اینجا یک مصطفی کاظمی هم هست ، اگر راستها هم داد زدند اینها این کار چپ هاست بگوید ساکت باش مثلا عالیخانی یا امامی ! جریان قتلها و اخص تر آن همین چهار پنج قتل آخری یک جریان پیچیده ای بود که نه امامی می دانست چه می کند نه وزیر و نه کاظمی تنها و تنها همان عالیجناب بود که می دانست مهره ها را چطوری بچیند که مات نشود البته دودش به چشم نظام رفت و بهر جهت حیثیت و اعتبار این نظام زیر سئوال رفت نه تنها نظام به نظر من که اصلا تیشه به ریشه تشیع زدند و واقعا اگر قرار بود اقدامی انجام بگیرد برای پاک کردن این لکه بايد با اين قضيه يك همت مثل همتي كه در برخورد با قضيه سيد مهدي هاشمي شد انجام مي گرفت بايد بافلاحيان با دري نجف آبادي و هركس كه مسئوليتي در آن مجموعه داشته و در آنزمان اين روند شكل ميگرفته برخورد مي شد تا حيثيت افرادي و روحانيون طراز اولي كه شايع شده بود فتواي قتلها را داده اند محفوظ مي ماند که نکردند و نخواستند چون گفتم که شکایت داروغه را به داروغه بردن بود آقاي هاشمي اگر حداقل زير دستانش را مكلف به پاسخگوئي در دادگاه مي نمود شاهد آن افتضاح انتخابات مجلس نبود .
ن _ م : شما در نوار متفاوتي از آنچه كه در داخل پخش شده و در خارج از كشور منتشر شده گفته ايد كه در زمان ساخت برنامه« هويت» دست داشته ايد و حتا هنگام مونتاژ آنها حضور داشته ايد در اينمورد لطفاُ كمي توضيح بدهيد
:ف _ ا : اول آنكه نوار ديگري اصلاً وجود خارجي ندارد نوار ديگري بوده كه در دفتر يكي از دوستانم كه ارتباطاتي با اعضایی از جبهه مشاركت داشت ضبط شد كه موارد آن نيز به هيچ وجه متفاوت نبود همين ها بود حالا شايد كمي هم تعديل شده بود كه بنا به اظهار آن عزيز پس از آنكه متوجه ميشوند نوار اول كه در دفتر خانم عبادي تهيه شده به مبادي زيربط از جمله روساي محترم قواي سه گانه رسيده يعني همان كاري كه ايشان مي خواستند انجام بدهند بنا به گفته خودشان كه دادگاه هم پذيرفت آن نوار معدوم شده است و من خودم با مرور سايتهائي كه متن نوار را آورده بودند به اين قضيه يقين پيدا كردم كه نوار يكي است
.ن _ م : و اما سئوال ما ارتباط شما با برنامه هويت ؟‍
ف _ ا : اجازه بدهيد بيان اين مسئله را براي آينده بگذاريم !
ن _ م : اما این یکی از مهمترین سئوالات ماست مخصوصا که برنامه هویت را هم خیلی ها آغاز گر این پدیده می دانند ؟
ف _ ا : ببینید من الان از کشور خارج هستم قصد بی احترامی خدا ناکرده به کسی ندارم ولی اینجا خیلی ها هستند که اصلا نمی دانند دوغ چه هست و دوشاب چه ! فقط یک چیزی شنیدند انصار حزب الله و فرشاد ابراهیمی حالا دستشان هم که به مثلا خیلی های دیگر نمی رسدکه بروند سر آن فریاد بزنند و نگاه هم نمی کنند که من درسته که مدتی با این جریان بودم ولی تاثیر آن نوار و این افشاگری ها را هم ببینند آخر همش که نیمه خالی لیوان را که نباید نگاه کرد ، بیرون گود نشسته اند و الدوروم بلدوروم آره این عامل جمهوری اسلامی است و با اونها بوده مثلا همین چندی پیش که اسم ایشان را هم می آورم چون به هر جهت به من تهمت زده و باید جایی پاسخگو باشد ، آقایی بنام خدابخشیان آمده در رادیو صدای ایران عنوان کرده که بله من نماینده خامنه ای در خارج از کشور هستم که وظیفه ام تخریب هاشمی است ! ببینید حالا اینها چقدر دگم هستند این همان قضیه خسن و خسین دختران مغاویه اند هست ! ببینید ما داریم کجا زندگی می کنیم ؟ یکی نیست به ایشان و امثال ایشان بگوید آخه برادر من اولا یعنی در کل این حکومت به این بالا و بلندی کسی دیگر را خامنه ای پیدا نکرده جز من ؟ در ثانی الان هاشمی که همسو با خامنه ای است ؟؟ حالا در این فضا دیگر شما نگذارید من برای خودم کیفر خواست دست این آدمها بدهم که به اندازه کافی ما رخت چرک داریم که این آقایان تا تکان بخوریم می آورند می اندازند روی بند . اما در یک جمله کوتاه بله من در ساخت مستند هویت نه در محتوای آن بلکه در امور فنی آن مثل مونتاژ و تدوین دست داشته ام اینهم بر می گردد به زمانی که من یکی از کارگردانان گروه تلویزیونی روایت فتح بودم و در آن زمان وزارت اطلاعات با توجه به دوستی و روابطی که با بعضی از مدیران این گروه داشت آمد و تولید این برنامه را داد به ما همین ! و هیچ ربطی هم به دیگر ارتباطات و عضویتهای من ندارد ما فقط تیپها را تحویل می گرفتیم و بر اساس ناظر تهیه کننده و کارگردان تدوین می کردیم .
ن _ م : ببخشید گفتید کارگردان ، چه کسی کارگردان این برنامه بود ؟
- ف _ ا : والله اگر عنوان کنم شاید کسی باور نکند و هزار عنوان و لقب دیگر به من بچسبانند و حتی بگویند دیوانه است ! فقط همین که یکی ازهمین دو آتیشه های اصلاح طلبان دوم خردادی که آنزمان دارای نقش و عنوانی در وزارت اطلاعات و صداو سیما بود کارگردان این برنامه بود .
- ن _ م : آیا اینکه گفته می شود مرتضی آوینی هم در این برنامه دست داشته با توجه به گفته شما که در روایت فتح هم تهیه شده درست است ؟-
ف _ ا : من از کسی تا بحال اینرا نشنیدم که آوینی دست داشته و این اولین بار است و جالب هم هست که شما ایشان را می شناسید . به هیچ وجه دلیل من هم این است که آوینی بنده خدا بعد از شهادتش شد آوینی و در تمام دوران حیاتش مغضوب نظام بود حالا از کیهان گرفته تا صداو سیما و ارشاد و حتی دفتر رهبری . مثلا ما رفته بودیم سه ماه با جان خودمان بازی کرده بودیم و آن مستند خنجر و شقایق را تهیه کرده بودیم و صداو سیما فقط بخاطر اینکه آوینی نریش آنرا نوشته بود پخش نمی کرد و می گفت اروتیک است ! خوب من گفته ام برایتان در سوره هم من کنار ایشان بودم حتی یکبار دستور دادند ما یک شماره سوره را جمع کردیم و خمیر شد . آوینی اگر روی مین نمی رفت الان مطمئن هستم با این جریان دموکراسی خواه همسو بود نظام از شرش راحت شد و بعد دید حالا یه جنازه ای این وسط است و همان خامنه ای با یک فرصت طلبی آمد حوزه هنری که یا الله بلندش کنید و همان کیهانی که دیروز نوشته بود کشته شد سریع تیتر زد که سید شهدای اهل قلم! ، نه آوینی در آن قضیه دستی نداشت و اصولا مورد اعتماد هم نبود روایت فتح هم صرفا و صرفا بخاطر این بود که چند تا از بچه های قدیم روایت فتح جذب وزارت اطلاعات شده بودند و میتوانست جای خلوت و ساکت و مطمئنی برای اینکار باشد همین !
- ن _ م : از نقش آقاي شريعمداري در این برنامه میتوانید بگوئيد ؟‍
ف _ ا : آقاي شريعتمداري ضمن آنکه در اساس این کار نیز با سعید امامی همکاری داشتند و در ضبط برنامه ها و گرفتن اعترافات تصویری از متهمان کمک کار امامی بودند و هم در نسخه اي كه از تلويزيون پخش شد ۳ يا ۴ بار مصاحبه و تحليل داشتند اما در نسخه اصلي ضبط هاي بيشتري از ايشان هست يعني چيزي حدود صدو بيست الي دويست دقيقه ضمن آنكه ايشان نريشن هاي برنامه هويت را نيز نوشته اند و اما نمي دانم چرا سعي دارند اين ارتباط را كتمان كنند من فكر مي كنم صادق ترين يار سعيد امامي و مرد ترينشان آقاي حسينيان است حالا كاري به خط فكري و اعتقادات و جناح متبوع ايشان ندارم اما معرفت ايشان قابل تحسين است كه از دوست خود دفاع مي كند تحت هر شرايطي اين يك مورد ضد اخلاقي است كه شما با فرد دوست ويار غار باشيد همه جا گام به گام باهم باشيد بعد به محضي كه دوستتان حالا يكجوري مشكل دار شد هم خودت را بكشي كنارو سریع رنگ عوض کنی ! هم منكر دوستي با ايشان بشوي حتا به او فحش هم بدهي و بگوئي او دشمن من بوده درست مثل همان حرکتی که گفتم با آوینی داشتند كه قبل از شهادتش هميشه شريعتمداري و نصیری و تیول کیهانی ها فحشش مي دادند حتی در همان قضیه خنجرو شقایق شریعتمداری درکیهان نوشت اینها از خون شهدا دارند کاسبی می کنند !. بعد به محضي كه شهيد شد ، شد تيتر و محبوب كيهان ، اين هم ظاهرا یکی از خصلتهای عجیب شريعمتداري است دیگر ؟ بنده خودم ارتباط و آشنائي با سعيد امامي داشتم و صراحتاً مي گويم، کتمان هم نمی کنم در مقالات و تمام حرفهای خودم هم گفتم نقش و نحوه ارتباط خودم را هم گفتم و اینكه وي را هم آخرين مقتول قتلهاي زنجيره اي مي دانم بهر حال با هر قرائت چه خودكشي چه كشته شدن . ايشان نيز قرباني يك تفكر غلط و مسموم و الحادي شده است همانطوريكه براي فروهرها و مختاري و پوينده فاتحه مي خوانم براي ايشان نيز مي خوانم همانطوريكه براي پرستو ، آرش و ديگر بچه هاي قربانيان متأثر مي شوم براي دو بچه سعيد نيز ناراحت و متأثر هستم ، بهر حال از موضوع خارج نشويم آقاي شريعتمداري بايد پي به اين حقيقت ببرند كه ديگر زمانه فرافكني و ايجاد بحران گذشته تا بتوانند مثل هميشه با زيست در بحران گذران امور كنند و مثل چند وقت عنکبوت بازی کنند ! ايشان عاقلانه است كه كمي به اطراف خودشان نگاه كنند ببينند در چه جايگاهي نشسته اند ایشان نماینده رهبر مملکت هستند و اگر برای رهبرشان و این انتخابش مختصر عقل و احترامی قائل هستند باید یک تجديد نظري در افكارشان داشته باشند و اين پارادوكسهاي گسترده اي هم كه در محاطشان هست را رفع كنند از يك طرف خود را نگران و مدافع ارزشها و مقدسات مي دانند بطوريكه اگر مثلاً يك ديوانه در فلان ديوانه خانه يك جسارتي به مثلاً حضرت يعقوب (ع) بكند اينرا يكهفته اي تيتر مي كنند و تحليل و نظر و مصاحبه بعد به نوعي ربط داده ميشود به رئيس ديوانه خانه و نهايتاً وزير بهداشت و دست آخر به رئيس جمهور منتهي مي شود كه آهان ببينيد اين قضيه از ايشان آب مي خورد ! دقیقا مثل همین چند وقت پیش که آره یک مرد عنکبوتی یک شبکه ای دارد که یک سرش در سایتهای مثل امروز و روزنامه اعتماد است و سر دیگرش در بروکسل و پیش بنده خدا فرشاد بیان ! ولي در «قند پارسي» بصراحت به ام الائمه حضرت زهرا (س) جسارت و توهين مي شود د رحاليكه آقاي شريعتمداري در آنجا مشغول فعاليت بوده و بلكه بقرار موثق قبل از انتشار نيز در جريان بوده اندو انگار نه انگار كه اصلاً اين اهانت عظيم انجام شده است،خب اين تناقض چگونه قابل درك است ؟ مثلاً ايشان از ايام يورش به كوي دانشگاه به بعد هر جا كه ميخواهند از غائله كوي نام ببرند مي گويند شورشها ساخته و پرداخته گروه طبرزدي و يا حزب ملت و پان ايرانيستها در حاليكه اگر اين آشوبها را زير سر پان ايرانيست ها بدانيم پس عامل اصلي آشوبها خود ايشان هستند ! چرا كه در زمان آقاي هاشمي و وزارت اطلاعاتي آقاي فلاحيان وقتي كه آقايان پزشكپور و بني احمد تقاضاي برگشت به ايران مي نمايند و حالا به نحوي از نظام امان نامه مي خواهند ايشان بعنوان كارشناس پرونده در اطاق ۹۱۵ هتل بزرگ آزادي مي نشيند و ساعتها با ايندو صحبت مي كند و بقول معروف عقايد و نظراتشان را سبك وسنگين ميكند و نهايتاً طي نامه اي موافقت خودشانرا با اين اقامـت بـه وزيــر اعلام مي نمايند و حتي در هامش نامه قيد مي كنند كه احتياجي به گرفتن مصاحـبه تصويــري و اخـذ توبه نامه هم نيست چرا كه فكرنمي كنم خطري ازجانب اينها نظام را تهديد بكند ، پس اگر پان ايرانيستها و حزب ملتي ها آشوب طلبند چرا امان نامه و اقامت ايشان را تجويز نموده ايد یا اینکه شما كه اينقدر مشتاق نيمه پنهان ديگران هستيد و مي گرديد در شجره نامه افراد تا يكنفر را كه مشكل داشته پيدا كنيد و علم كنيد يكبار شده به حسين باروتي عضو تيم عملياتي ارتش ملي آزاد يبخش سازمان مجاهدين اشاره بكنيد از اين موارد راجع به آقاي شريعتمداري بسيار است
ن _ م : شما یکبار اقدام به شکایت از کیهان و شریعتمداری نمودید و پیش از برگزاری دادگاه شكايتتان را از ايشان پس گرفتيد علتش چه بود ؟
ف _ ا : به چندين دليل عمده كه اصلي ترين آنها احترام به شأن و منزلت وجايگاه مطبوعات و رعايت قاعده آزادي مطبوعات بود و آن با شعار دفاع از آزادی مطبوعات ما در آنزمان در تضاد بود و اينكه اعتقاد دارم اتفاقاٌ علي رغم خط مشي اي كه در روزنامه كيهان حاكم است بايد همچنان منتشر بشود اعتقاد من اين است كه همه بايد تربيون داشته باشند حتا اگر روزي مثلاً قشر چاقو كش ها هم خواستند نشريه داشته باشند بايد اجازه اش را داد چرا كه اين خودش يعني تن دادن به رعايت قواعد بازي كه يعني آمده ام تريبوني ايجاد كرده ام ومي خواهم حرف بزنم ، مي خواهم باشم ،خب اين شروع خوبي است چرا كه همين كه فرد تن داد به گفتگو بيش از نيمي ازمشكلات و موانع برسر راه تعامل برداشته شده ببينم به نظر شمــا ترور حجاريان زشت بود يا مطالب کیهان و شلمچه و جبهه بله بايد اين طيف تريبون داشته باشند تا به نحوي بتوانند حضور خودشانرا در جامعه اثبات كنند اينجا ديگر ما با باقي وشمس الواعظين که طرف نيستيم اگرروزنامه جامعه ونشاط بسته شد شمس هيچوقت نمي آيد وسط ميدان ولي عصر داد بزند نمي آيد توختم كسروي در مسجد سهروردي براي اينكه حرفهاونظرات خودش رانسبت به آن مرحوم اعلام بكند بزوركتك درمسجد را ببنددوباكتك مردم رابنشاند كه گوش كيند ماراجع به ايشان حرف داريم ! نع ! آقاي باقي اگرتريبون ازش گرفته بشود مي رود مي نشيند توي خانه اش وكتاب مي خواند فكر مي كند وبرنامه ريزي مي كند براي فردا براي ۴ سال آينده می رود وب سایت تشکیل می دهد نمي رود كه ديگر مثلاً سعيد مرتضوي را ترور كند ، ما اينجا تو قضيه شلمچه وكيهان و جبهه ورسالت و از قبيل نشريات اتفاقاً اگر خواستند خودشان هم به نحوي روزنامه شان را تعطیل كنند نبايد بگذاريم ، بايد اينها همچنان حرفشان را بزنند ، ادبيات و تفكرشان را براي مردم نمايان كنند تا مردم اينها و سطح فكر و ادبياتشان را بشناسند و ديگر اينكه شكايت از كيهان به قوه قضائيه باز همان قصه کهنه شكايت داروغه به داروغه است و تأثيري ندارد جز اتلاف وقت .
ن _ م : آقاي ابراهيمي ايشان بازجوي ويژه سعيد امامي بوده اند ؟
ف _ ا : ببينيد آنچه اظهر من الشمس است ايشان در زمان فلاحيان مسئول گروه اجتماعي وزارت اطلاعات بوده اند و د ربعضي پروژه هاي وزارت نيز مثل پروژه هاي اربعين و يا ميثاق بازجوي ويـژه بوده اند ، اين مسئله هم از همان مسائل عجيبي است كه ايشان خودشان دارند حادش مي كنند ما از اينطرف هم در اردوگاه دوم خردادی ها حتا در سطح تئوريسن ها داريم افرادي را كه سابقه كار اطلاعاتي و امنيتي داشته اند و کتمان هم نمی کنند مگر نه اينست كه ما ميگوييم اين مملكت اسلامي است و رفتگرش هم در حين كار ثواب مي برد ديگر تكليف بازجوي ويژه امنيتي كه مشخص است ، پس حتماً تخلفاتي شده كه ايشان از ابتداي امر منكر مي شوند حكايت همان حكايت بگو الف است شايد مي ترسند صحبت از سعيدي سيرجاني بشود و يا اينكه آقاي صباغيان تا حاضر به مصاحبه براي برنامه هويت نشدند تعزيرشان تمام نشده بهر حال ديگر سني از آقايان صباغيان و عزت الله سحابي و عيسي خندان گذشته كه بيايند دروغي اينچنيني بگويند اينها واقعياتي انكار پذيرند شايد امروز از قبولش بشود شانه خالي كرد ولي فردا خير .
ن _ م : اگر هم موافقید کمی به گذشته خودتان هم بپردازیم ؟
ف _ ا : همان داستان رخت چرکها و انداختن روی بند !
ن _ م : نه بیشتر می خواهیم ناگفته هایتان رابدانیم اگر مایل باشید ؟
ف _ا :(ایشان می خندند ) باشه حرفی نیست .
ن _ م : چه شد كه د رحمله كوي دانشگاه شما بيكباره تغيير جهت داديد و خود را از بدنه فعال گروههاي فشار كنار كشيديد ؟ مگر شما چه ديديد ؟
ف _ ا : اختلاف ما البته يك شبه نبود من دقيقاً شايد از چيزي حدود يكسال قبل از كوي دانشگاه تصميم به كناره گيري داشتم و البته در آنزمان هدفم فعال شدن در يك بخش ديگر بود و حتا اين موضوع را صراحتاً هم اعلام نموده بودم اما خوب قول گرفتند كه تا انتخاب دبير سياسي جـديد در كنــگره سـال آتي بمانم در همان زمان معمولاً ديدارهـاي عمومي نيز داشتيم معمولاً خانواده هاي شهدا و رزمندگان و عمده تيپ هاي كه اهل نماز جمعه بودند اگر مشكلي داشتند درهمان نماز جمعه مي گفتند و يا مي آمدند دفتر . يكروز در دفتر جبهه فرهنگي نشسته بودم يك مادري آمد و گفت پس از سيزده سال پيكر پسرش پيدا شده و آوردنش و ما هم رفتيم اين تابوت و پيكر شهيد را آورديم الان سه روز است كه در منزل است دلم هم طاقت ندارد غريبانه ببريم دفنش كنيم مي خواهم برايش حداقل يك مراسم مختصر زيارت عاشورا بگيريم ولي الان پول نان خالي براي شام هم ندارم بالاخره بايد يك قند و چائي بگذارم جلوي مردم ، گفتم شوهرتان كجاست گفت از غصه شهيدم دق مرگ شد خودم هستم و يك دختر بچه بيست وچند كه مي فرستمش بالا شهر ميره تو خانه ها رخت و لباس ميشوره ، سبزي پاك ميكند خلاصه اينجوري بگم كلفته ، بد تكوني خوردم عجب ما براي مثلاً يك تجمع مردمي كه مردم را جمع كنيم بياوريم براي استيضاح عبدالله نوري شعار بدهند جلو مجلس يكهو مي ديدي ميليونها تومان خرجمان مي شد و آنوقت همين خانواده شهيد كه هرچي مي خواهيم ازش هزينه مي كنيم سه روز جگر گوشه اش را برده خانه اش نگه داشته تا پنجاه تومن جمع كند قند و چائي بخرد مراسم زيارت عاشورا بــراي پســر شهيــدش بگيرد حقيقتاً از آنروز به بعد از تمام اين كارها نفرت پيدا