www.flickr.com

نیم نگاه







زاده شدم در بیست و سه مرداد ۱۳۵۴

فارغ التحصیل دبیرستان البرز تهران ۱۳۷۲

دانش آموخته دانشگاه هنر ؛ کارشناسی کارگردانی سینما ۱۳۷۶

کارشناسی ارشد حقوق بین الملل دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران ۱۳۸۱

دانش آموخته در مقطع دکترای حقوق بشر دانشگاه خاورمیانه آنکارا – ترکیه ۲۰۰۶

دانشجوی پست دکترای تحلیل رسانه و ارتباطات دانشگاه آریزونا از سال ۲۰۰۸


دوازده ساله بودم که به عنوان بسیجی به جبهه جنگ تحمیلی رژیم بعثی بر ایران پيوستم و تا زمان پذيرش قطعنامه ۵۹۸ افتخار رزمنده بودن را داشتم؛ پس از پایان جنگ و اخذ دیپلم به عضويت نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمدم .در سال ۱۳۷۲ به فرمان علی خامنه‌ای رهبر حکومت ایران همراه با تنی چند از سرداران و افسران سپاه "انصارحزب الله " را راه اندازی نموديم . در این گروه بمدت شش سال همکاری‌ام در سمتهای عضو موسس و عضو شورای مرکزی و همچنین دبیر سیاسی ادامه داشت تا که در سال ۱۳۷۸ در واقعه یورش نیروهای حزب الله به خوابگاه کوی دانشگاه تهران در اعتراض به این عمل از عضویت خویش استعفا داده و با حضور در میان دانشجویان با سخنرانی افشاگرانه‌ای رهبر حکومت ایران را مسئول این حادثه دانسته .

بعد از این عمل بود که به مدت هشت ماه بصورت خودسرانه در بازداشت سپاه بودم که نهایت با پیگیری رئیس جمور وقت خاتمی و مجلس ششم موسوم به اصلاحات ابته تحت فشار افکار عمومی ومطبوعات آزاد شدم . پس از آزادی از زندان نیز مجددا در حضور دکتر شیرین عبادی وکیل مدافع خویش و دیده بان حقوق بشر الهه هیکس تمامی آنچه را که از نیروهای حزب الله و اقدامات خرابکارانه‌شان میدانستم در نواری تصویری افشا نمودم . این ویدئو به سرعت در داخل و خارج از کشور پخش شده و مورد توجه رسانه هایی بین المللی و مطبوعات مستقل از حاکمیت قرار گرفت . تاوان این عمل چهل و هشت ماه بازداشت بوده که به مدت ۱۸ ماه آن انفرادی بوده ، این پرونده به عنوان نوارسازان معروف شد و سرآغاز تنش بین مجلس ششم و قوه قضائیه گردید ، مجلس با تشکیل هیات تحقیق و تفحص در مورد این پرونده و اظهاراتم خواهان آزادی من و بازداشت نیروهای خودسربود و قوه قضائیه محافظه کار در پی محکومیت بی‌چون و چرای من .

دست آخر در پی فشار سازمانهای بین المللی حقوق بشر از جمله سازمان دیده بان حقوق بشر و عفو بین الملل و همچنین جریانهای مدافع حقوق بشر و افکار عمومی و مطبوعات به صورت موقت آزاد شدم .

در سال ۱۳۸۲ در حالیکه از مراسم سخنرانی‌ای در سالگرد واقعه ۱۸ تیر از دانشگاه تهران خارج می شدم بهمراه دکتر کشانی از معاونان دانشگاه تهران مورد سوء قصد قرار گرفتیم ویک گلوله از پنج گلوله شلیک شده نصیب من شد ! و به بیمارستان منتقل شدیم ،در این زمان در حالی که هم به اتهامات جدید مورد پیگرد بودم و هم حکم ده سال زندان و دو سال تبعید من تائید شده بود دادستانی به جای پیگرد ضاربین از تلویزیون و رسانه‌ها خبر تحت پیگرد بودن مرا صادر کرد و اینچنین بود که مجبور به ترک ایران شدم .

از آن زمان تا به حال همچنان بر عهد خود با مردم ایران که همانا رسوایی این نظام بوده است امیدوارم وفادار مانده باشم ، انتشار دو کتاب به نامهای " ازسربند تا چشم بند " و " جمهوری اشباح " که البته هر دو پس از انتشار مورد توقیف قوه قضائیه قرار گرفته . وهمچنین صدها مقاله و مصاحبه و یادداشت پیرو آن عهد است .

در خاتمه هیچ ندارم بگویم جز اینکه از اینکه زمانی حامی این نظام بودم و در قوام دادن آن سهیم شرمسارم .

همين




Amir Farshad Ebrahimi© 5:04 PM
  ');" target="_self"> | | Balatarin | | Donbaleh |

حدیث اول


من اميرفرشاد ابراهيمي متولد محله زرگنده تهران در مردادي ترين روز سال ۱۳۵۴ هستمنسب پدري و مادري‌ام به يكي ازطوايف شهريار مي رسد كه باقي مانده هاي آنها همچنان در دشت هاي شهريار وموسي آباد وقاسم آباد شاهي كه امروزه اسلامشهر ميخوانندش به كشاورزي و دامپروري مشغولند. پدرم ازپرسنل نيروي هوائي بوده كه درسال۱۳۷۸خرقه نظاميگري راازتن بدرآورده پدربزرگم نيزسرپاسبان يكم محمد ابراهيم ابراهيمي ازبازنشستگان شهرباني پهلوي اول و دوم بوده عموهايم و حتا عمه‌ام نيزنظامي بوده غرض اينكه دريك خانواده كاملا نظامي بزرگ شده .

ازدوران كودكي‌ام چيز به خصوصي ندارم كه بگويم و درحقيقت زندگي‌ام از ايام مقطع راهنمائي شروع شده كه رفته رفته ازشركت در گروه سرود و تئاتر و روزنامه ديواري شروع شده وبه بسيج و… ختم شد اينچنين بود كه من رفته رفته شدم يك عضو ثابت بسيج مسجد محـل و اردوهاي جبهه شـــايد نشود اسم اين را گذاشت انتخاب راه زندگي چراكه درآن سن وسـال بودن وازاين حرفها زدن كمي زود است .

واقعيت اين است كه انسانها تابع شرايط فضا و حال و هوائي هستند كه درآن زندگي مي كنند و من نيز مثل هر بچه أي علاقه به ابراز عقيده وحضور داشتم وخب همانطوريكه گفتم نظاميگري هم كه درخونم بوده مثلا وقتي هفت هشت ساله بودم عاشق لباس پرواز بودم و هميشه درمقابل آينه كلاه نظامي سرم ميگذاشتم وخودم راديد ميزدم ! اينها عوالم دوران كودكي‌ام بود شايد همين اشتياقها ازيك طرف و بوق و كرناهاي آن وقت هم يك طرف ،چراكه تلويزيون وسينما وخيابان و مدرسه و خلاصه همه چيز وهمه جا شده بود جنگ و جنگيدن و تبليغ براي جنگ مگر نه اينكه امام خميني فرموده بودند «جنگ در راس همه امور است» خب اينها هم بي تاثير نبود ! ازسوي ديگر هم كه گفتم مدرسه و تبليغات بسيج و مربي تربيتيمان "مسعود جليلي"كه بعدها شهيد شد همه و همه سلسله عواملي شدند تا پاي من به مسجد و مدرسه باز شود بعدها هم كه ديگرشرايط به نحوي شده بود كه انگار بسته به اين جريان شده‌ام البته بعدها كه بزرگتر شدم مثلا درايام نوجواني ودبيرستان حضور من دربسيج ديگر عشق به سربند و لباس خاكي رنگ بسيجي وكلاشينكوف وايست وبازرسي نبود بلكه ديگر مي شد اسم انتخاب برويش گذاشت ديگر معني گرايش وراه وزندگي را ميدانستم ومشتاق راه و ادبياتي شده بودم كه مملو بود از جنگ فقر وغنا,جنگ مظلومين ومرفهين وبدنبال آرمانشهري توحيدي وبي طبقه اسلام ناب دربسيج و مسجد ميگشتم . دوران دبيرستان را با اين حال وهوا و عضويت در بسيج وانجمن اسلامي در رشته ادبيات وعلوم انساني به پايان رسانيدم و باز در جستجوي همان آرمانشهر بود كه در بعد از پايان دوران متوسطه به سپاه پاسداران پيوستم و پس از فارغ التحصيلي از دانشكده علوم و فنون قدس در پادگان امام علي (ع) مشغول شدم البته تحصيل را نيز رها نكردم وخود را براي كنكور آماده ميكردم تااينكه درسال۱۳۷۲ دررشته كارگرداني سينما پذيرفته شدم و وارد دانشگاه شدم.

اما سپاه !جوسپاه را آنطوريكه شنيده بودم نيافتم ديگر گذشته بود آنزماني كه سرهرماه پول راميگذاشتند وسط و هر كس صادقانه هرچقدرميخواست و لازم داشت برميداشت و كسي هم كه نميخواست چيزي بر نمي داشت ديگر از آن عشق و صفاي دوران جنگ كمترخبري بود يكي افتاده بود به زراندوزي و ديگري درتقلاي كسب درجه بالاتري و آن يكي هم غرق درخط وخط بازيهاي سياسي و…نهايتا درسال۱۳۷۶ازعضويت درسپاه انصراف دادم وبه نوعي وارد جبهه فرهنگي انقلاب شدم .وحضور خودرادردانشگاه وانصار حزب الله بيشتر بسط دادم. و اما دلايلم براي انتخاب رشته سينما مختلف بود اول آنكه رفت و آمدهايم به چند گروه سينمائي وتلويزيوني باعث اين احساس شده بود واينكه نياز متعهدانه در اين عرصه رابه جهت حفظ وتحكيم فرهنگي انقلاب جدي ميدانستم البته درآن سالها رفت و آمدي به حوزه هنري ومجله سوره نيز داشتم وضمن آشنائي با سيدمرتضي آويني توصيه هاي وي نيز بي تاثيرنبود.

جوحاكم بردانشكده هاي هنري معمولا متفاوت تراز مابقي است و با توجه به سر و وضع من كه به بصورت خيلي تابلوئي برادر بودم! و اوج ايام فعاليت من در حزب الله بود و كمابيش نيز همدوره أي هايم نيز اين مسئله رامي دانستند و البته هر از چندگاهي اين مسئله رابروي ميز درس و يا پشت درتوالت و…به من گوشزد مي كردند خلاصه اينطوري بگويم با اون سر و وضع وتفكر بد وصله ناجوري به دانشكده سينما بودم. سينما وكلاً هنر دنياي جالبي است و منهم رفته رفته شيفته اين رشته شده بودم وهم اينكه خودم رادرگير يك نبرد مي ديدم پس با خودم عهد كرده بودم هر طوري شده تا به آخرطي كنم اين راه را وجا خالي نكنم ازلحاظ درسي نيز وضعيتم بد نبود و در حديك دانشجوي ممتاز بودم اما كارگرداني سينما در تكوين و رشد معرفتي من خيلي موثر بود در درجه اول كارگرداني يعني مديريت هنر يا هنر مديريت يكنفر هستي كه بايد يك مجموعه را هماهنگ كني مجموعه أي پر از تضادها كه آخرش بايد يك روال وآهنگ داشته باشد يكسرش رفته تو صنعت و ميكانيك مثل ريل و تراولينگ و سر ديگرش رفته تو روانشناسي و جامــعه شناســي يــك بعــدش چيــدمان شخــصيتها و بازيگرداني است جنبه ديگرش نور و رنگبندي و معماري است شايد باوركردني نباشد اما من خوي تعامل و مــدارا رادر سينمــا آموختم اينها دستاورد دانشكده سينماست

دراين چهار پنج سالي كه به لحاظ تحصيلي ميبايست فيلمهاي روزرا مي ديدم و نقد ميكردم و آناليز يكروز فيلمي ازحاتمي كيا روز ديگر ازبيضائي و فردايش ازكيارستمي يا مخملباف و…اين بودكه هميشه خود را در دريائي ازحرف و ايده و انديشه ميديدم درآنجا ديگر از يك بعدي فكركردن و ميزان كردن انديشه ات بروي يكنفر خبري نبود ديگر تمام اعتقادات نمي شود چندنفر مثلا حسني ومصباح و يا بلكه حسينيان شهرفرنگي است از همه رنگ. نمي خواهم حالا دانشكده سينما را و يا خود سينما را يك اتوپياي بنامم اما حقيقت اين است كه اگر بخواهم منصفانه خودم را نقد بكنم اين تحول فكري و تجديد نظردر رفتارم را مديون حال و هواي دوران دانشگاه سينما و تئاتر ميباشم. يك افراطي بودم كه وارد دانشگاه شدم واين دانشگاه بود كه مرا فردي معتدل و دمكرات و. . .كرد. واصلا مگر ميشود كه به دانشگاه رفت درس خواند و جامعه را و نيازهايش را از نزديك لمس كرد و باز آلت دست افرادي چون جنتي و يزدي و پائين ترش الله كرم و . . . و عضوي از گروه فشار ماند اينجاست كه آرزو ميكنم كه اي كاش تمام بچه هاي انصار دانشجو بودند و پايشان به دانشگاه باز ميشد البته براي درس خواندن و تحصيل و گرنه براي مراسم و سخنراني برهم زدن كه باز باز است ! و آنهائي هم كه در دانشگاه هستند چشم و گوشهايشان را بروي حقيقت نبندند و تسليم تحولات زمانه شوند و دائي ناپلئون وار به جامعه نگاه نكنند و واقع بين بشوندواما چه شــد كه به انــصار و حــزب الله پيوستم ، پيشتر اشاره كردم كه مدتي در نشريه سوره نوجوانان و سوره حوزه هنري رفت و آمدي داشتم كه در اين مراودات افتخار آشنائي با سيد مرتضي آويني را پيدا ، مرتضي آويني همان موقع مشغول پروژه تصويربرداري از مناطق جنگي و جستجوي پيكرهاي شهدا بود و ارتباطاتي با آنها همچون قاسم دهقان داشت در يكي از اين مأموريتها كه بنده نيز همراهش بودم به گروهي برخورديم كه الله كرم نيز همراهشان بود ، البته وي را در سپاه هم مي شناختم و تمام اين سر فصلها بابي براي آشنائي ما شد و كم كم ارتباطاتمان بيشتر تا اينكه يكروز وي آمد به دفتر نشريه و گفت كه بهمراه عده اي تصميم دارد يك گروهي را راه اندازي كند كه بچه مسلمانها را دور هم جمع كند كه چيزي متفاوت تر از هياتهاي رزمندگان باشد و روي مسائل فرهنگي و مسائل روز تكيه زيادي داشت و اينكه بچه‌ها نبايد اينطوري غير منسجم كار بكنند و متناسب با روز حرف راشته باشند مواقعي مثل اعتراض به نشريه فاراد و يا همين فرهنگسراها (آنموقع شهرداري تهران داشت فرهنگسراها را يكي پس از ديگري راه اندازي مي نمود و جريان راست سنتي و ضد اصلاحات و توسـعه نيز با اين حركت مخالف بودند و دلايلشان هم اين بود كه اين فرهنگسراها كه در آنها كلاسهاي موسيقي و مجسمه سازي و حجم و … رايج بود يك مكتب انحرافي است و باعث ترويج فساد در بين جوانان مي شود و دخترها و پسرها هم به جهت جذاب بودن وهم جديد بودن حركت و نداشتن مكاني براي اوقات فراغت بصورت جالبي جذب فرهنگسراها شده بودندچراكه فرهنگسراهاازجمله مكانهاي مختلطي بوده كه انقلاب به بعد سابقه تشكيل نداشتند. البته علما و زعماي آن جريان كه هميشه نگران تقويت رقيب بودند ميدانستند كه اين حركت فرهنگي امكان تبديل شدن تريبوني براي رقيب رانيز دارد اما نگراني خودشان را اينطور بروز مي دادند كه فرهنگسراها باعث كم رونق شدن مساجد شده است ‍.خلاصه صحبتهاي آنروزوي كشيده شد به اينكه جماعتي بنام ياران حزب الله وانصارراه اندازي مي نمائيم ومي خواهيم يك نشريه نيز كه ارگان فكري ومطبوعاتي مان باشد داشته باشيم تجمع ميگذاريم و…آنروزكه اينهارا ميگفت ضمن آنكه فكر همه جا را نموده بودعنوان مينمودكه به اين نتيجه رسيديم ويا فكر كردم ديدم اينطوري بهتراست وهكذا ومن نيز فكر ميكردم كه واقعا همينطور است وبه فكر وبرنامه خلاقش احسنت ميگفتم اما حالاكه چيزي حدود ده-يازده سالي است كه مي شناسمش حاضرم قسم بخورم كه الله كرم به تنهائي متولي اين فكرنه بوده ونه ميتوانست باشد وآن طــرحها و برنامه‌ها از خودش نبوده بلكه مجري دستور وفرماني بوده كه از جائي گرفته تا اين فكررا عملي نمايد .

نميدانم شايد اين شايعه حقيقت داشته باشدكه ميگويندوي ازسوي رهبري مسئول تشكيل انصار و هسته هاي حزب الله بوده و سپاه هم مأمور پشتيباني واجراي فرمان بوده. نمي دانم اينها گوشه هاي تاريكي است كه كمتر كسي از آنها اطلاع دارد اما وقتي كه مي ديدم افرادي چون ايشان كه در درون تشكيلات حزب الله بسيار مي باشند و جزو فعالين و مركزيت اين جريان بوده غالباً پاسدار مي باشند و درجات و رتبه هاي بالائي نيز دارند از سپاه حقوق مي گيرند و گاهاً حتا در خانه هاي سازماني اقامت دارند ولي جايگاه و سازماني ندارند و شب و روز بدنبال انصار و حزب الله هستند انگار كه محل خدمتشان و كارشان انصار مي باشد قبول كردن اين شايعه برايم سهل و آسانتر مي شود .بهر حال آنروز وي توضيحات كاملي داد و منهم كه كشته ومرده كار تشكيلاتي بودم قبول كردم و قرار شد براي اولين جلسه خبرم نمايد . چيزي حول و حوش يك ماه بعد اول ارديبهشت سال ۱۳۷۲ بود كه پس از آن صحبتهاي جسته گريخته بالاخره موعد جلسه كذايي شده بود . در اين مدت سيد مرتضي آويني در حين تهيه برنامه مستند روايت فتح بشهادت رسيده بود كه با توجه به آن تجليلي كه رهبر از وي بعمل آورده بود يك حال و هوا و فضاي خاصي بر جبهه فرهنگي انقلاب اسلامي حاكم شده بود . اولين جلسه انصار حزب الله در ساختمــان بسيج دانشجـوئي دانشگاه تـهران بـرپا شـد . در آن جلسه كليات مــطرح شد و بچه هادانشگاه تهران برپا شد . در آن جلسه كليات مطرح شد و بچه‌ها نظراتشان را گفتند از جمله افرادي كه در آن جلسه بودند الله كرم ، مسعود ده نمكي ، محتشم (عبداللهي ) و حاج آقا پروازي ، كشاني و… و هركسي پيشنهادات و شرايط خودش را اعلام مي نمود از جمله مواردي كه در آن جلسه گفتم و تا آخرين روزها هم بر آن اعتقاد داشتم ونيزدارم اين بود كه دو شرط براي سالم بودن و ادامـه راه اعلام نمودم اول آنكه از آنجا كه ما خود را حزب الله مي خوانيم پس بايد جميع شرايط اسلام را رعايت نمايم اسلامي كه در آن رحمت ، تعامل و گفتگو وجود دارد در ثاني بايد كار تشكيلاتي و فراگيري را به انجام برسانيم ضمن آنكه قواعد بازي را هم رعايت نموده .

در همان جلسه مقرر شد كه چه كساني در چه بخشي فعاليت نمايند و بنده نيز مشتاقانه اعلام نمودم كه در بخش كه در بخش مطبوعاتي فعاليت خواهم نمود در نشريه اي كه نامش يالثارات الحسين بود اين نام از فرازي از دعاي ندبه گرفته شده بود به معناي اي خونخواه حسين ! و اينچنين من قدم در راهي گذاشتم گه آغازش اخلاص و پايان كارش اوين بود آنروز نمي دانستم كه چه سابقه اي براي خودم درست مي كنم و فكر مي كردم كه اين عضو موسس بودن همواره برايم افتخار و باقي الصالحات خواهد شد اما افسوس و صد افسوس كه اين راه كه مي توانست ثمره هاي خوب و فراواني براي نظام و مملكت و اسلام داشته باشد از مسير اصلي‌اش منحرف شد و در حد استفاده هاي ابزاري محافظه كاران به گروه فشاري تنزل نمود كه عمده وظيفه‌اش تقابل با نظر و رأي مردم بود . آنروز در مسيري قرار گرفتم كه از نشريه به شوراي مركزي و بعد از آن زماني كه آمدم خود را كنار بكشم ديدم شده‌ام دبير سياسی حزب الله و در بسياري از اعمال و كردار آنها شريك ! نمي دانم چه بود سحر بود يا افيون كه معتادش كه شدي ديگر جدا شدن ازش برايت مثل مرگ باشد مثل يك سرطان كه ريشه هاي تمام سلولها و بافتهاي اندامت را در برمي گيرد و عمري بين ماندن و رفتن بين مرگ و زندگي دست وپا بزني نه توان رفتن داشته باشي و نه جان و ناي ماندن اگر بخواهم از آنچه كه در اين مدت ديده‌ام و بر من رفته است بگويم چگونه بگويم و از كجايش آغاز كنم ؟

از جزم انديشي و جنون فكري همراهانم بگويم يا از قساوتهايشان كه در پناه نام مبارك حزب الله انجام مي دادند . از بدعتها و حرمت شكستنها مثل يورش و اشغال حسينيه و بيت آيت الله منتظري بگويم يا از تكفير زدن و مزدور اعلام نمودن سروش و حجاريان و ملي مذهبي‌ها و … ، از چپاول و رانت خوري هاي سرمايه هاي ملي مثل معدن سنگ كلاردشت و گل گهر و يا انحصار واردات شكر و كامپيوتر و … بگويم يا از بازداشتها و ترور ارعاب و ضرب و شتم هاي فرمــايشي و خــود سـرانه ، ازسواستفاده و ابزار كردن مقدسات حتا پيكرهاي مطهر شهدا براي مطامع سياسي و … بگويم يا از تلاش براي تخريب خاتمي و ولايتمدار نشان دادن ناطق نوري براي ادامه حيات سياسي خودشان ، از جلسات هماهنگي با سعيد امامي و محفل‌اش بگويم يا از اقدامات به آشوب كشاندن اجلاس سران كشورهاي اسلامي براي تضعيف و مخدوش كردن مديريت خاتمي از به آتش كشيدن «مرغ آمين »بگويم يا از «آمران آن »از تخريب و اشغال«پيام دانشجو» بگويم يـا از حـمله به « ايــران فردا »از به خاك و خـون از كشيده شدن تجمعات دانشجوئي بگويم يا از معاملات پشت پرده براي اين اقدامات . از دفاع از مستضعفين و ارزشها بگويم يا از «توكا تور »و « مجتمع پروش ميگو» و … از كوخ نشينان بگويم يا از مالك پاساژ طبقه اول اسپ از مبارزه با ثروت هاي باد آورده بگويم يا از واردات خودروهاي سبك وسنگين عراقي از مريوان ، از مبارزه با فساد و تهاجم فرهنگي بگويم و يا از خانم» الف . ك » دلال محبت و … از تجليل از شهيد خداكرم بگويم يا از فرج مرادیان قاچاقچي مافيايي مواد مخدر .

نمي دانم . نمي دانم از كدامينش بگويم كه هم قلم عاجز و شرمناك از نوشتن است و هم بيمناك از عقوبت انشاي آنها ‍شايد روزي بيايد كه مردم خود پي به همه واقعيات ببرند ولي اگر روزي بشود گفت كه با نام اسلام و انقلاب و ارزشهاي ديني و مفاهيمي چون حزب الله چه‌ها انجام شده است شايد خيلي‌ها باور نكنند و خيلي‌ها هــم تا ابــد لــعن و نفرينشــان كنند و مــومنين و غيرتمندان ديني «واقعي » هم از آنچه مي شنوند دغ مرگ بشوند . چندين و چند بار در جلسات شوراي مركزي و حتا عمومي تناقضات رفتاري و گفتاري تشكيلات را بيان نمودم و حتا يك بار نيز در ديدار خصوصي كه با رهبر داشتيم عنوان نمودم كه البته نه تنها خاصيتي نداشت بلكه در ديگر ديدارها با دلايل و توجيهاتي از حضور بنده جلوگيري شد تا اينكه اين بغض فروخفته در ايام اغتشاشات تابستان ۷۸ تركيد … در شب جمعه اي كه دانشجويان عضو دفترتحكيم وحدت در محوطه كوي دانشگاه تهران در اعتراض به توقيف روزنامه سلام قرار بود تجمع آرام اما اعتراض آميزي داشته باشند برنامه از قبل هماهنگ شده اي در«ستاد ضد اصلاحات » در حال اجرا بود … مقرر شده بود در اولين تجمع تحكيم وحدت يا گروه طبرزدي و يا هر تجمع دانشجوئي ديگر پروژه اي اجرا گردد تا با پليسي و نظامي كردن اوضاع ادامه اين روند تا انتخابات مجلس شوراي اسلامي برقرار گردد. بدين سان بود كه بمحض اطلاع از برگزاري اين تجمع «خيلي‌ها » به تكاپو افتادند ، گروههاي نوپو - نيروهاي ويژه پاسدار ولايت - نيروهاي تحت امر قرارگاه ثارالله تهران و غالب نيروها و اعضاي فعال و هوادار انصار به يك نقطه فراخواند داده شدند البته با توجه به اينكه اين تجمع حسب اتفاق قرار بود در شب جمعه برگزار شود و دراين شب تجمع اكثر هواداران در چند محل عمده بــوده فقط لازم بود براي فراخواني آنها يك نفر به شهر ري برود و يك نفر به بهشت زهرا و چند نفر هم به پاتوقهايي من جمله چادر اتوبان آهنگ و … برود . همين چند نقطه براي اطلاع رساني به« همه » كافي بود كه به كوي دانشگاه آمده و از آنجا كه فكر »همه چيز » شده بود ابزاري چون ميله و چوب و شيلنگ به تعداد لازم نيز فراهم شده اكثر اعضاي فعال نيز كه داراي سلاح كلت سازماني «زيگزائو» و بي سيم بوده تا كار هماهنگي و هدايت نيروها انجام پذيرد .

همه آماده شده بودند تا شاهد پيروزي جوانمردانه غيرتمندان ديني انصار انحصار تا بن دندان مسلح بر دانشجويان باشند كه به عينه ديدم تنها وسيله باز دارنده‌شان كيف وكلاسورشان بود كه بروي سرشان مي گرفتند تا سنگ و آجر و ميله گرد بر سر ورويشان نخورد . حول وحوش ساعت ۸ شب بود كه براي دقايقي بوسيله يكي از خودروهاي معاونت اطلاعات به محل آمدم و اين صحنه كذايي را ديدم كه نيروهاي توجيه شده مشغول سنگ پراني و تهييج دانشجويان براي تحريك و ترغيب به شروع درگيري بودند كه آنها هم كمابيش داشتند بدون آنكه پي به اين ترفند ببرند وارد درگيري مي شدند البته تحريك فردي از بين دانشجويان كه قول همكاري به ما داده بود نيز بي تأثير نبود . صحنه را كه ديدم دلم گواهي داد كه اين رشته سر درازي خواهد داشت و ختم به خير ؟ ( يعني هماني كه ما ميخواستيم ) نخواهد شد ، سريع برگشتم نزد مابقي حضرات كه در ساختماني در بلوار كشاورز جمع شده بودند كه در واقع ستاد عملياتي ما بود و سعي كردم اعضا را متقاعد كنم كه درگيري را تمام كنند كه به نتيجه اي نرسيدم برگشتم به مقر بچه هاي نوپو كه در ميدان انقلاب موقعيت الغدير بود و با افسر رابطم سرهنگ حسين مستوفي صحبت نمودم و تبعات اين غايله را گفتم كه آنهم نتيجه اي در بر نداشت.

در نهايت به نشانه اعتراض استعفاي خود را اعلام نموده و رفتم به شــهريار كه نه تلــفن همراهم و نه بي سيم در دسترس نباشد اما همچنان تمام شب را نگران بودم صبح براي نماز جمعه برگشتم به تهران كه البته بعد از نماز تازه بچه هائي كه به نحوي ديشب خبردار نشده بودند متوجه شدند و آنها هم عازم كوي شدند كه درگيري تشديد شد باز برگشتم پيش بچه هاي شوراي مركزي و تحليل و خواسته ديشب را تكرار كردم البته حالا دو نفر ديگر نيز از بچه هاي شورا موافق اين خاتمه بودند اما هنوز مركزيت برادامه درگيري اعتقاد داشت در همين اثنا از اطلاعات ناجا نيز تماس گرفتند و گفتند بياييد و بچه هايتان را بكشيد عقب و قضيه را فيصله بدهيد كه ديگر دير شده بود . درست ديشب من همين وضع را پيش بيني نموده بودم كه اگر اين ماجرا كش پيدا كند تا نماز جمعه ديگر كسي جلوداراش نخواهد از بود . شعري را شروع كرده بودند كه حالا تو قافيه‌اش گيــر كردند ,حالا عمده بچه‌ها درگير ماجرا شده بودند من هنـوز اميد به خـاتمه اين غائله داشتم كه اگر همه اعضاي شوراي مركزي و چهره‌ها به محل مي آمدند و بچه‌ها را به عقب و خاتمه ماجرا دعوت ميكردند نيز هنوز دير نشده بود كه البته اين وضعيت تا حول وحوش ساعت ۶ عصر كه ديگر از اين ساعت به بعد حقيقتاً از طرف هيچكدام از دو گروه فوق يعني هم دانشجوها و هم مهاجمين مهار نشدني بود وضعيتي كه قرار بود رقيب را گرفتار نمايد و به اضمحلالش بكشاند حالا تبديل به شرايطي شده بود كه كليت نظام را به خطر انداخته بود تهران گوئي نارنجك ضامن كشيـده اي بـــود كه انــفجار را به انتظار نشسته و منتظر تلنگري بود و دست بر قضا و مثل هميشه كه هر حرمت شكني و اهانت و بدعتي را خود محافظه كاران پايه گذارش هستند اين بار نيز اين تلنگر را هم اينان زده بودند ، وزارت اطلاعات كه ادعا نموده بود نامه محرمانه شوراي مشاوران وزارت خانه را روزنامه سلام منتشر نموده با شروع بحران بلافاصله شكايت خود را پس گرفته كه البته نه نتيجه حقوقي داشت و نه نتيجه رواني در خاتمه اين غائله ، حضور نيروهاي يگان ويژه و ضد شورش نيز نه تنها تاثيري در وضعيت فوق نداشته بلكه بر اثر عدم تسلط فرماندهان ميدان وضع را وخيم تر نمود در همين اثنا بود كه خبر آوردند كه كيانوش مظفري در بين دانشجويان است و هم شعار ميدهد وهم بچه هاي انصار را كه داخل كوي هستند شناســـائي ميكنند و به دانشجــويــان معرفي مينمايد كه در همين حين «آقـاي دبير كل » با عصبانيتي حاكي از تنفر و استيصال حكم تير وي را صادر نمود .

مـن كـه شـاهــد ايـن وضعيت بودم ومي ديدم چگونه به همين راحتي در مورد جان يك نفر انسان آنهم كسي كه دوست ويار ما بوده اينطوري تصميم گرفته ميشود عصباني شدم و با حسین الله کرم بحثم شد كه كار كشيده شد به درگيري لفظي كه پس از مدتي كه ما درگير بوديم پشت بي سيم هاي اهدائي ناجا شنيدم كه به « همت بيست » اعلام ميشد كه دستور اجرا شد ‍! كه البته منظورش ترور كيانوش مظفري بود .

دنيا دور سرم گشت آخـر به چه گنـاهي كيانوش كه بـــدبخت ترين عضو ما بود نه سن وسالي داشت و نه خانواده درست وحسابي .با مادري تنها و رنج كشيده كه بارها ديده بودمش حالا به جرم انشعاب و كناره گرفتن از اين تشكيلات بايد كشته ميشد؟ مي دانستم كه بعد ازآنكه از نزد ما رفته بود مخصوصاً اززمانيكه به نحوي از وي اطلاعاتي گرفته شده بود و در روزنامه صبح امروز چاپ شده بود با توجه به آنكه در خيلي از كارهاي ما حضور داشت از بيم آنكه مبادا مجدداً مورد استفاده عناصر رقيب قرار بگيرد پس از آنكه مدتي به مشهد فرستاده شده بود اما اين نيز كفايت ننموده و اينچنين حكم قتل وي را صادر مي كنند .همان شب استعفايم را نوشتم و براي شورا فرستادم . به محض رسيدن نامه حسين الله كرم تماس گرفت و پس از مــدتي صــحبت حــرف آخــرش ايــن بود كه «تو هم بريدي و لياقت در خط ولايت ماندن را از دست دادي برو … » ديگر خبري نبود تا اينكه پس از صحبت نه چندان دوستانه در بهشت زهرا و يك سري بحث مجدد با وي در آخر تهديد نمود كه : « تو هم ميخواهي آخر و عاقبت كيانوش را پيدا كني ؟ حالا ميفهمي كت تن كيه ؟ » آنروز منظور وي را درست نفهميدم ولي دقيقاً دو هفته بعد از آن يعني در ۲۷/۵/۷۸ وقتي كه از مقابل منزلمان توسط عوامل معاونت اطلاعات ناجا ربوده شدم و هشت ماه بدون اتهام و دادگاهي در بدترين شرايط روحي و جسماني بازداشت بودم متوجه منظورش وفهميدم در اين مملكت بالاخره كت تن كيست




Amir Farshad Ebrahimi© 6:15 PM
  ');" target="_self"> | | Balatarin | | Donbaleh |

شکنجه گران بهشت

تابستان بود, بيست و هفتم مرداد سال 1378 داشتم صبحانه ميخوردم , ترم قبل نتوانسته بودم دو درس را پاس كنم همين شده بود براي اينكه از گير واحدهاي عمومي خلاص شوم دو درس اخلاق اسلامي و انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن را در ترم تابستاني ثبت نام كرده بودم براي همين عجله داشتم كه به دانشگاه برسم پس از صداي زنگ خانه مادرم آمد و گفت : دم در با تو كار دارند كمي تعجب كردم چون آنموقع با كسي كاري نداشتم , آمدم پائين آپارتمان و ديدم سرهنگ اكبر شرفي از ماموران اطلاعات نيروي انتظامي است .

مي شناختمش سلام وعليك و تعارف گفت : خيلي كار داريم بالا ديگر نمي آيم بيا با هم برويم ناتب * گفتم: باشد ولي الان نمي توانم كلاس دارم و بايد بروم كلاس شما برويد بعد از دانشكده خودم ميايم , گفت:نع ! همين الان بايد برويم تحكم خاصي در گفته اش بود چيزي كه باعث شد در ذهنم ورق بخورد نكند به خاطر استعفايم باشد نكند تهديد شان را عملي كرده باشند تا بفهمم "" كت تن كيه ؟"" اصلاً با من چكار دارند ؟ مگر قرار نبود ديگر با همديگر كاري نداشته باشيم ؟ و صدها سئوال ديگر اينجا بود كه كمي فكر كردم و با لحني متفاوت از معمول گفتم :به هر حال الان كه نميتوانم برو خودم تلفني با سرهنگ حسين مستوفي صحبت ميكنم و باز تكرار : نع !

كه يكباره دو نفر ديگر به سمتم آمدند كه تا آن موقع متوجه حضورشان در كنار يك پيكان تاكسي نشده بودم احساس خطر كردم و آمدم به سمت خانه بيايم كه متفقاً مراگرفتند و به زور داخل صندوق عقب تاكسي جاي دادند و منهم در برابرشان كاري جز تقلا و فرياد نداشتم كه انجام بدهم مادرم هم كه حالا يا عادت كنجكاوي هميشگي اش بوده و يا از صداي فرياد من اين ملاقات نه چندان دوستانه را از پنجره كه مي بييند خود را به پايين ميرساند كه تاكسي راه افتاده بود .

سريع به دژباني شهرك تلفن ميزند ولي تا آنها هم متوجه بشوند مرا از شهرك خارج كرده و خانواده ام به گمان ربايش من و يا گروگان گيري شروع به فرياد ميكند كه دزديدند خدا نشناسها بچه ام را همسايه ها همه جمع شده بودند وهر كس نظري ميدهد حتماً كار ضد انقلابهاست اينها منافق بودند كار حكومتي ها كه نيست مگر فرشاد از بچه هاي حزب الله نيست ؟ مگر از مريدان نظام نيست ؟ آري كار ماموران دولت نيست ! مگر با خودشان هم اينجوري ميكنند ؟ آري كار يا كار دزدهاست يا ضد انقلابها… و من با دست و پائي بسته كه پس از مدتي فرياد ايستادند و دهانم را هم بستند تا كه صدائي نشنوند كه بهتر به وظيفه شان برسند نيك ميدانستم كه تاوان ناسازگاري ام با حوادث كوي دانشگاه را دارم پس مي دهم و دوستان دست پيش گرفته اند تا فكر خيانت به سرم نزند البته هيچ وقت فكر نمي كردم تاوانش اينچنيني باشد .

در بدو ورودم به ناتب سرتيپ نجفي با دوسيلي آنچناني به استقبالم آمد پس از آن سرهنگ حسين مستوفي نيز به جمع دوستان اضافه شد تا نزديكيهاي غروب اين رفت و آمدها ادامه داشت و من فكر ميكردم باشب شدن اين مسخره بازيها تمام خواهد شد اما چه فكر باطلي بود… با تاريك شدن هوا مرا با استيشن پاساتي به بازداشتگاهي بردند كه بعدها دانستم نامش110 است و در حوالي ميدان ونك بدون كلامي به انفرادي 16 انتقالم دادند. يك شبانه روز بدون هيچ اتفاقي گذشت در دومين شب انفرادي نيمه هاي شب درسلول باز شد و مامور نگهبان ضمن بستن چشم و دستهايم مرا به بيرون هدايت نمود پس ازمدتي كورمال كورمال راه رفتن وارد سالني شدم كه بوي تعفن بسيار بدي داشت مرا به گوشهاي برد و پس از تذكر اينكه تكان نخور و سرت همچنان پائين باشد رفت و يا اينچنين وانمود كرد كه رفته است شايد چيزي در حدود پنج دقيقه همانطوري ايستاده بودم سكوت بود و سكوت كه يكباره پشتم سوخت كسي بي مقدمه و بدون هيچ حرفي باكابل بر پشتم ميزد و دستم نيز چون با دستبند از پشت بسته بود نيز از ضربات كابل بي نصيب نمي ماند حدودا" ضربه دهم بود كه ديگر نتوانستم بايستم و برزمين افتادم كه در همين حال بود كه با نعره و فرياد چند نفر ديگر نيز به جانم افتادند و ديگر همه جايم مورد ضربات كابل بود, براي اولين بار بود كه شايد معناي از ترس لرزيدن را تجربه ميكردم ‍!

نمي دانستم چه اتفاقي دارد مي افتد هيچ چيزي نمي گفتم ,نه داد و نه فرياد و نه تقاضاي پايان اين وضعيت ,البته سكوتم از مقاومت نبود, بلكه به واقع دهانم قفل شده بود, بعد ازحدود يك ربع ساعتي تمامش كردند و مرا كه ديگر رمقي نداشتم بلند كرده بروي صندلي نشانده و يك پارچي آب برويم خالي كردند فردي آمد و روبرويم نشست و شروع كرد به صحبت كردن كه البنه زود از صدايش شناختمش "سردار نجفي مدير اطلاعات ناتب" و اينكه: حتما" فهميدي كه ما با كسي شوخي نداريم پس بهتر است عاقل باشي و هر چي مي گوئيم گوش كني… وقتي به او گفتم :سردار منكه جرمي نكرده ام پس بهتر است اول بگوئيد اين كارها براي چه است ؟ خندهاي كرد وگفت: خيال كرده أي من حالا حالا ها باهات كار دارم اگه ازت تي ان تي نگرفتم اگه خودت نگفتي جاسوسي ,اگه ازت اسلحه و مهمات و بي سيم نگرفتيم ,اگه خودت به انحراف اخلاقي اعتراف نكردي اگه… كه من عصباني شدم وگفتم: گوش كن آقاي نجفي خودت مرا خوب مي شناسي و يا لااقل ميتواني از سرهنگ مستوفي سئوال كني اين حرفها چيست كه ميزني؟ و او نيز ديگر هيچ نگفت الا اينكه خود داني برو خوب فكر بكن … اين رفتار و شكنجه هاي روحي و رواني بارها و بارها تكرار مي شد و من نيز همچون كودكي مطيع و رام همچنان مدلهاي مختلف "عاقلانه فكر كردن"را مي گذرانيدم ,يك شب ساعتها ازپا آويزانم مي كردند و شب ديگر از دست.

اين وضعيت چيزي حدود يكماه ادامه يافت يكبار سرم شكست و هفده بخيه برداشت …مثل هرشب مرابه همان سالن متعفن "عاقلانه آموختن""برده چند روزي بود كه به اضافه دست بند پا بند نيز اضافه شده بود البته دست بند را در سلول كه بودم باز مي كردند اما پابند تماما" بسته بود راه رفتن با پا بند بسيار سخت است ,چراكه زنجير بسيار كوتاهي ميان دوحلقه اش است كه نمي گذارد براحتي قدم برداري برادر گرامي سردار نجفي چند روزي بود كه سخت بدنبال اين بود كه مي دانم تو سعيد حجاريان خط مي گيري و نفوذي ايشان در حزب الله هستي بايد اينرا بنويسي و بيائي پشت دوربين نيز بگوئي … به هر زحمتي بود به سالن رسيديم ,كيسه أي بدبو بر سرم كشيدند و هنوز شروع نكرده بودند كه سرهنگ اكبر شرفي پرسيدحرفي براي گفتن نداري؟ كه جواب دادم همه آنچه را كه عصر گفته ام,تمامش همان بود كه شرح آنكه چرا ازحزب الله جدا شده ام و چرا ديگر تمايل به رابطه با حسين الله كرم ندارم و… عصباني شدو گفت:باشه حالا معلوم مي شود ويكباره اين ضربات باتوم بود كه بر بدنم وارد مي شد در همين اوضاع و احوال بود كه يكي ازضربات باتوم به سرم خورد ,دردشديدي تمام بدنم را لرزاند و براي لحظه أي انگار بيهوش شدم پس از ثانيه ايكيسهاي كه بر سرم كشيده بودند پراز خون شده بود , خون را كه ديدند دست از كتك زدن برداشتند بدون هيچ اغراقي صداي فش فش خوني كه از سرم مي آمد را ميشد شنيد,بلندم كردند رمق راه رفتن نداشتم مرا توي چهار چرخه أي كه يكبار ديگر كه كف پايم باد كرده بود و نمي توانستم راه بروم گذاشتند و بردند به دستشوئي ماموري آمد و گفت:پيراهنت را در بيار و ببند روي سرت ,چيزي حدود ده دقيقه بعد فردي آمد و همانجا شروع كرد به بخيه زدن اول ميخواست كه موهاي سرم را بتراشد كه سردار نجفي كه تا آنموقع نمي دانستم آنجاست نگذاشت (ابتداي امر علت اين كاررانمي دانستم اماوقتي كه ديدم به مابقي بازجويان وشكنجه گران سفارش مي كند كه به صورتم ضربه نخورد فهميدم كه منظورشان چه است چرا كه ايشان سخت بدنبال اخذ اعتراف تصويري از من است و نمي خواهد قيافه ام به هم بخورد.) وقتي گفتم دكتر نمي شود يك أمپول بي حسي بزنيد سردار نجفي جواب داد كه: نع همينطوري بهتره آنرا‍‍‍ گذاشتيم براي وقتي كه مغزت آمد توي دهنت .هم از درد سرم وهماز درد اينچنين بخيه زدن به خودم مي پيچيدم نمي دانم بخيه چندم بود كه ديگر چيزي نفهميدم وازهوش رفتم … وقتي بهوش آمدم ديدم يك سرم بهم وصل است و توي سلول هستم ,سرم در حال تمام شدن بود زنگ نگباني را فشار دادم آمد سرم را قطع كرد و رفت ,اينبار بجاي چهار خرما ويك نان چيزي كه تحت عنوان صبحانه و نهار و شام هميشه ميدادند مقداري كوكوي سبزي و برنج آورد و رفت,نميدانستم نهار بود يا شام يا صبحانه كه پرسيدم الان چه وقتي است مي خواهم نماز بخوانم ؟ گفت:نزديك ظهراست .

فهميدم از ديشب تا بحال بيهوش بوده ام هرچند كه درد زيادي كشيدم اما ارزشش را داشت چرا كه سه روزي بسراغم نيامدند و از" عاقلانه آموختن" و…خبري نبود اما اين تعطيلي زياد طول نكشيد و شب چهارم دوباره بردنم بازجوئي كه باز سردار نجفي أمد و بعد از كلي نصيحت و صحبت و همدردي كه خودت مقصري كه كار به اينجور جاها مي كشد و سرت اينجوري شد بيا و حقيقت را بگو البته خود سعيد حجاريان كه وي مي گفت بازداشت شده همه چيز را گفته "ما همه چيزراميدانيم" كه گفتم:سردار من هم مي دانم شما همه چيزراميدانيد,ترا بخدا بس كنيد بهتر است شما هم كمي عاقلانه رفتار كنيد…كه بلندشد و رفت اينبار موقع بازجوئي يكنفر پشت سرم نشسته بود,پارچ استيل آبي روبرويم روي ميز بود ومنهم كه چشم بند داشتم البته از پائين چشم بند چيزهائي را مي ديدم ,ازجمله عكس سردار مسعود صدرالسلام راكه بروي پارچ آب افتاده بود سرجمع اين بازجوئي نيم ساعتي بيشتر طول نكشيد و هردو رفتند و مامور هم آمد مرا به همان سالن متعفن برد,سرهنگ اكبرشرفي آمدو پرسيد سرت چه طوره ؟ گفتم:بدنيست كه گفت الان خوب ميشه دونفر آمدند و پاهايم رابستند و آويزانم كردند و مثل پاندول ساعت حركتم ميدادند و يكنفرديگر با كابل بر شكم وپشتم ميزد درنتيجه اين نوازشها هم چانه ام تركيد و هم بخيه هاي سرم پاره شد,همان لحظه هاي اوليه بود كه از زور درد و بيرمقي ازهوش رفتم وقتي بهوش آمدم خودم راروي تخت بيمارستان وليعصر ناجا ديدم ....

بهوش كه آمدم يكي دوساعتي آنجابوديم و باز مرا كه دكترها هم ميگفتند بايد بمانم سوار استيشن پاسات كردند و به بازداشتگاه برگرداندند. اين آخرين باري بود كه"عاقلانه آموختن"راتجربه ميكردم .ديگر كارم همين بود كه بروم بنشينم و نصيحت بشنوم كه بيا و حقيقت را بگو و اعتقاد خودت را به انقلاب و حزب الله ثابت كن.و… هميشه موقع اين بازجوئي ها و يا بقول ايشان تلاش دوستانه براي بازگرداندن من به اصل و گذشته پرافتخارم سرهنگ اكبر شرفي و يا سردار نجفي براي اينكه حقانيت خودشان را ثابت كنند از امام و شهدا و انقلاب هزينه ميكردند و از كشف توطئه ها و خدماتي كه براي اين انقلاب شده مي گفتند و اينكه نخواهند گذاشت افرادي مثل سعيد حجاريان و…اين انقلاب را كه به مثابه بهشت روي زمين است را آلوده كنند و به آن ضربه بزنند ومن هميشه در خلوت سلول انفرادي به اين مسئله فكر ميكردم كه اينها كه خودرا مطيع اسلام ومقيد به انقلاب مي دانند واز فهواي كلامشان اينچنين بر مي آيدكه انگاري شب و روز فقط مشغول نگهباني از بهشت هستند ,پس اين چه رفتاري است كه دارندو مگردر بهشت هم سلول انفرادي است؟مگر در بهشت هم از شكنجه و اقرار گرفتن و دروغ خبري هست؟ اگر اين بهشت است پس جهنم كجاست؟

اينها با من كه از دوران كودكي عاشق اين انقلاب بوده ام و همواره خود را فدائي اين اين نظام ميدانستم اينچنين ميكنند پس با مخالفان نظام چه مي كنند؟ اينها همه فكرهائي بود كه شب و روز مرا در بازداشتگاه 110ناجا پركرده بود كه بعد از هشت ماه شكنجه و اذيت آزار مرا بدون دادگاه و تفهيم اتهامي در آخرين روزهاي سال 1378 رها نمودند,شايد كه ديگر گرفتن اعتراف عليه سعيد حجاريان احتياج نبود چراكه ""آقا سعيد زحمتش را كشيده بود "" چراكه قوه قضائيه مشغول ماست مالي كردن پرونده كوي دانشگاه بود. روزي كه آزاد شدم يك هفته اي بود كه سعيد حجاريان را ترور كرده بودند و دادگاه مهاجمين به كوي دانشگاه با آن فضاحت در حال بر گزاري بود. درآن هشت ماه من بهترين درسها را آموختم و نكته هائي را ديدم و فهميدم كه هرگز در ترم تابستاني دانشگاه و با درسهاي ""انقلاب اسلامي و ريشه هاي آن"" و ""اخلاق اسلامي"" به آنها نمي رسيدم چرا كه در اين ترم كه البته بصورت خصوصي برايم برگزار شد هم ريشه هاي انقلاب اسلامي آنهائي كه به خلوص و صداقتشان شكي نداشتم را فهميدم و هم اخلاق اسلامي اين كليد داران بهشت را ديدم با يادگاري كه هميشه با من خواهد بود : جاي بخيه هاي سرم وچانه ام .



Amir Farshad Ebrahimi© 6:22 PM
  ');" target="_self"> | | Balatarin | | Donbaleh |

تولدي ديگر

براي چند روزي جهت تحقيقات فعلاً بازداشت هستيد !

اين تنها جملاتي بود كه قاضي "محمود علیپوریان " گفت و مرا با يك آمبولانس تويوتاي سپاه روانه بازداشتگاه كرد البته بعد از اينكه فيلمي كه مي گفت براي «حاج آقا» است از من گرفتند و من دفاعي اجمالي از اتهاماتم كردم و اينكه سالم هستم و «آزادانه» اين مطالب را مي گويم قاضي روي اين «آزادانه» سفارش اكيدي داشت كه حتماً بايد بگويم . نزديكيهاي خيابان سعدي كه رسيديم يك چشم بند هم بروي چشمم بستند تا با دست بندم ست بشود ! فردي كه بغل دستم توي آمبولانس نشسته بود گفت: حواست جمع باشد اسمت از اين به بعد در بازداشتگاه «محمد بروجردي فرزند عباس» است اين براي حفظ جان خودت است راجع به جرم و اتهامت هم به كسي اگر به غير از بازجوهايت سئوال كردند چيزي نگو بگو از خدمت فرار كرده ام فهميدي؟ بعدها علت اين بازيها را فهميدم من درزنداني غيرقانوني بودم كه خارج از نظارت سازمان زندانها و براي اطلاعات سپاه بوده و در ثاني نمي خواستند كسي از وجود من در اين بازداشتگاه مطلع باشد چرا كه غالــب بچه هاي سپاه و يا حــداقل معاونت اطلاعات سپاه مرا مي شناختند حالا يا از ترس «عوامل خودسر» بوده كه مباداكاري بكنند و يا اينكه نكند از اينكه دبير سياسي شوراي مركزي حزب الله بخاطر گفتن واضحات و بديهيات كارش به اينجا كشيده شده شايد در روحيه شان تاثير بگذارد چرا كه درست است كه مطالبي را كه من گفتم براي خيلي ها تازه باشد و حتا فكرش راهم نمي كردند اما براي خودي ها مسئله تازه اي نبود و ديگر مدتهاست كه اينها برايشان عادي شده است .

بعد از مدتي آمبولانس ايستاد در حاليكه چشم بند بر چشمم بود و نگهبان روزنامه لوله شده اي داده بود دستم و مرا بسوي خود ميكشيد (قبلا شنيده بودم مجاهدين خلق را اينطورمي بردند چرا كه به قرائت دادگاه انقلاب نجس هستند اما مطمئن بودم كه بخاطر تضعيف روحيه با من اينكار را مي كنند شايد هم نجس باشم و خودم خبر دار نباشم ؟) وارد سالني شديم هر چه كه داشتم پول,ساعت, انگشتر و…همه را گرفتند ,يكنفر داد زد گوني را بياوريد ترس برم داشت ,يعني مي خواهند مرا توي گوني بياندازند؟ صداي پائي آمد و يك گوني را انداخت پيش پايم و گفت:هرچه داري بريز اين تو لباسهايت را هم عوض كن ,كمي صبر كردم فرياد زد كه چرا معطلي؟ فهميدم كه خجالت و حجب و حيا اينجا معنا ندارد هر طوري بود لباسهايم را عوض كردم و يكدست پيراهن و شلواري كه هم كهنه بود و هم سه چهار سايز بزرگتر پوشيــدم لـباســهائي بـود طـوسي رنگ و دوباره با همان وضع قبلي روزنامه لوله شده …مرا حركت دادند و وارد سلول شماره 43 شدم تا صبح همانجوري چمباتمه زده گوشه اي نشسته بودم و فقط فكر مي كردم به گذشته و آينده محتومي كه درانتظارم هست صبح شده بود و صداي مارش نظامي و رژه مي آمد, دوشنبه بود مطمئن شدم كه هرجا هستم براي سپاه است دوشنبه ها در پادگانهاي سپاه مراسم صبحگاه مشترك است ,بعدها فهميدم حدسم درست بوده ,بازداشتگاه 59 سپاه پادگان وليعصر (عشرت آباد) بودم. طرفهاي ظهر درسلول غژي كردوباز شد دوباره چشم بند وروزنامه…با همان آمبولانس به دادگاه برگشتيم وازآنجا هم با خودروئي كه آدرس منزلمان را خوب بلد بود راه افتاديم به سمت خانه اما نه براي ديد وبازديد كه انگار گمشده اي داشتند دوازده سيزده مامور به تفتيش خانه پرداختند ماموران وظيفه شناس هر كدام سهمي از خانه نود متري راانتخاب كردند وخوب ميكاويدند اماچيزي جز مشتي ورق پاره وكتاب نيافتند ومن فقط نگاه مي كردم به چهره غمزده پدرم كه چون كوه دماوند ايستاده بود ودر برابر اين زيروروكردن ميهمانان ناخوانده حرفي نداشت .به مادرم كه چون ابر بهاري فقط مي گريست وخواهر وبرادر كوچكم كه همچون كبوتران ياكريم در گوشه اي مچاله شده بودند ورنگ بررخسار نداشتندومن فقط نگاه مي كـردم وهيچ ومــاموران هــم در طلب گمشده خويش بودند كه گاه در آلبوم خانوادگي به جستجويش بودند وگاه در كمد لباسها. وبعدهم همه خسته براه افتاديم مادرم درست مثل همان وقتي كه به جبهه مي رفتم ,درست مثل وقتي كه به لبنان وبوسني ميرفتم به بدرقه ام آمد اززير قرآن ردم كرد و يك كلام بيشتر نگفت «خودت با ش حق وحقيقت»! ودست آخر از پشت شيشه هاي دودي ماشين ديدم كه پياله اي آب به پشت سرم ريخت ومن فقط نگاه مي كردم ودر خود مي شكستم كه مادر اين رفتن از آن رفتنها نيست ودر دلم حرفها مي زدم با او كه مطلع تمامي اش اين بود كه دوستت دارم مرا ببخش كه ترا پيش نامردان خوار نمودم ببخش كه صندوقچه ات را كه هيچ كس جرات دست زدن به آنرا نداشت به يادگار كودكي وجواني ات به صندوقچه اسرارت بي احترامي شد واينچنين پخش اتاق شد پدر ببخش كه حريم خانه ات دست خوش تجاوز چكمه پوشان شد ببخش كه اينچنين غرور مردانگي ات را لگد مال كردند در پيش چشم اهل خانه . از سرازيري معروف اوين گذشتيم و وارد زندان اوين شديم با لباسي كه پراز نقش و نگار ترازوهاي عدالت بود عكسي انداختم نه به يادگار كه براي الصاق بروي كارتي كه مرا زنداني شماره 7912980 مي خواند و شدم زنداني ويژه (بخوانيد سياسي) با اتهام نشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي . ودر دل با خود مي گفتم براستي جرم من نشر اكاذيب بوده؟ براستي من باعث مشوش شدن اذهان عمومي شده ام؟ وبراستي اين عــموم كه هستند؟ كه هستند كه از گفتن حقيقت وحرف حق مشــوش شـده اند؟ومگر كسي از حرف حق مي شورد؟

براستي كه حرف حق تلخ است… يك شبي در بند انفرادي240 بودم و فردا آقائي "تهراني" نام با لهجه غليظ اصفهاني! آمد سراغم وبا تويوتاي هايسي مرا به زندان توحيد برد يكدست لباس راحتي قهوه اي رنگ يك بشقاب استيل و يك پارچ آب و ليوان پلاستيكي هزار بار مصرف ! و يك قاشق اينها تمام وسائل زندگي نا معلومي است كه توحيد به ميهمانانش مي دهد به غير از لباسهاي طوسي و قهوه اي رنگ بدون نقش ترازوي عدالت اولين چيزي كه زندان توحيد را لو مي دهد صداي زنگ بانك سپه ميدان توپخانه است . از فردايش6/3/79بازجوئي هايم شروع شد ديگر كارم شده بود همين سلول انفرادي و شبها بازجوئي «علیرضا صداقت و احمدي » دو بشري كه بازجوهايم بودند .

هي بر سر كاغذهائي كه بالايش نوشته شده بود «النجاه في الصدق »برايم سر مشق مي نوشتند و منهم درست مثل يك شاگرد زرنگ درسخوان قلم ميزدم اما نه آدمي را آدميت لازم است نه ادب مرد به ز دولت اوست نه نيست بر لوح دلم جز, الف قامت يار … كه آن روز كي بود و آنجا كجا بود كه بعد از فيلم برداري با شيرين چه خورديد با چــه مــاشيني آمــديد و با چه رفتيد … و من رفته رفته به اين زندگي انفرادي عادت ميكردم اما سلول انفرادي فقط اسمش انفــرادي است نميــدانم چه حكمتي در اين اتاق يك در سه متري نهفته است كه دنيايي درش جــا ميگيرد كه يكـبار ميبردتت وسط شلوغي هاي تهران مي اندازدت يكبار ميبردتت به كودكي و بار ديگر خاطرات جنگلهاي گيلان را برايت زنده ميكند و در آخر تو به قول زندانيها مي بري اما اين بريدن نه به معناي تسليم شدن در برابر بازجوست كه تو را رها ميكند و چون پر كاهي سبك ميشوي و گريه وگريه و شايد به اندازه تمام عمرت گريه ميكني و هي سبك ميشوي و كسي هم نيست كه مزاحم خلوتت بشود آزاد آزاد هستي درست مثل وقتي كه مادر بزرگ عزيزم « مرحمت » مرده بود و من گريه ميكردم و همه ميگفتند : كاريش نداشته باشيد بگذاريد گريه كند سبك شود درست مثل آنروزها گريه ميكردم اما نه براي مادر بزرگم نه براي وضعيتي كه گرفتارش شده بودم نه براي مادرم كه مظلومانه آب پشت سرم مي ريخت و نه براي خودم فقط گريه ميكردم آنقدر كه به هين هين مي افتادم و از فرط گريه سكسكه ام ميگرفت و چقدر با صفا بود آن حال و چه حال عجيبي بود مرا ميبرد به آسمان هفتم شايد هم بالاتر نمي دانم آنقدر كه سرم ميخورد به سقف دنيا و اينچنين بود كه من هنوز باور ندارم آن اتاق يك در سه متري كوچك است و تنگ وتاريك نـع! ســلول انفرادي بهترين جاي دنياست بهترين جائي كه دچار بي وزني ميشوي آدم در آن تاريكي تنها به غير از دو پتوي رنگ رو رفته كه بر زمين سرد سيماني افتاده هيچ چيز ندارد هيچ چيز حتي اختيار خودش را و يك كاسه توالت استيل ساخت فرنگ و شير آبي كه مدام چكه ميكند و با موسيقي اش هي پتك ميكوبد بر مغزت . تو تاريكي دراز ميكشيدم و آواز آشناي اي ايران اي مرز پر گهر با فردي كه هر روز صبح با صداي خفيفي آهنگش را با سوت مينواخت زمزمه مي كردم(بعد از آزادي فهميدم كه آن شخص مهندس حشمت الله طبرزدي بوده است .) اين وضع هشت ماه طول كشيد در اين مدت 240 روز تا چه حد به مرز ديوانگي و جنون رسيده بودم خدا ميداند ياد فيلم پاپيون افتادم من فيلم پاپيون را هيچوقت نديده بودم يعني نخواستم ببينم فقط شنيده بودم راجع به چيست سينما خوانده ام كارگرداني هميشه از همان سالهاي اول دانشگاه علاقه داشتم راجع به يك زنداني فيلم بسازم براي همين بودم كه نمي خواستم فيلم پاپيون را ببينم تا مبادا ازش تاثير بگيرم اما دراين جا در اين سلول انفرادي آرزو ميكردم اي كاش ديده بودمش شايد چيزي ازش ياد ميگرفتم . در باز شد نگهبان پير كه «دائي »مي خواندنش آمد و گفت : بازجوئي داري چشم بند بزن و بيا بيرون دوباره آغاز مكافات بود باز دوباره پنج شش ساعت جهنمي آغاز شده بود بايد دوباره پنج شش ساعت سرمشق و جواب كلنجار رفتن و بحث و جدل الكي بي آنكه به اصل ماجرا يعني حرفهايم در آن نوار بپردازند , بازجوئي هايم هميشه يك روال داشت اول همان سرمشق و جواب بعد تطميع و قول آزادي و بعدش هم تهديد و ارعاب و فحاشي دست آخر هم چند دست چك و لگد و كتك , هميشه همينجوري بود ! بعد هم بر مي گشتم تو اتاق تنهائي هايم سلول انفرادي در بسته مي شد و چشم بند را بر مي داشتم و نگاهي به دور وبر سلول خودم بود ؟

آري فقط پتوهايم را بهم ريخته بودند نمي دانم در اينجا هم دنبال دنبال چه بودند چيزي را گم كرده بودند يا براي بهم ريختن اعصاب و خلوت تنهائي هايم درغياب من در بازجوئي سلول را زير وبالا ميكردند ديگر برايم عادي شده بود پتوها را مرتب ميكردم و دراز ميكشيدم و فقط من بودم و من و درد بود ودرد بعضي وقتها خود بازجو به جاي دائي مرا تا دم سلول مي آورد و در آخرمي پرسيد مشكلي نداري ؟ وبي آنكه منتظر جوابي باشد مي رفت . براي اين دنيا متاسفم براي تمام اين دنياي بيمار، درونم چنان از تنفر شديد لبريز شده بود كه مضاعف شده بود بر درد كليه هايم , تمام بدنم مي لرزيد نه از ترس نه از سرما كه از شدت تنفر . همه آن فكرها باز به سراغم مي آمد خانه مادر پدر دانشگاه ودرس رشته حقوق راستي حقــوق ! چه خنده داراست و احمقانه اين حقوق . حقوقي كه فقط لاي كتابهاست و دانشكده حقوق و باز همه وهمه از ذهنم تهي ميشد مگر تنفر اين تنفر شامل حال اين زندانبان پير « دائي » و يا آن بازجو با آن كابلي كه در دست داشت وميگفت : متهم عاقل كن است ويا آن قاضي با خنده هاي بي ربط احمقانه اش و يا اين ترازوي هميشه ميزان عدالت نمي شود . تنفر از خاطره هايم تنفر از اين يك دهه اي كــه بـه بـطالـت در ميان مدعياني حزب الله گذرانيده ام ميشود .

به دور وبرم نگاه ميكنم هيچ چيزي نيست كه در اين مدت تغير كرده باشد هيچ چيزي حركتي ندارد جز دريچه كوچكي در پايين در كه در شبانه روز سه بار باز ميشود و غذايي و تكه ناني خشك را دستي به داخل مي گذارد و بي كلامي ميرود اشتهايي نيست اما هميشه خودم را وادار مي كردم تا ذره آخرش را بخورم در وضعيتي بودم كه فكر ميكنم هر انسان ديگري را از پا در مياورد و دچار ياس و نااميدي كامل مي كرد . نه حامي , نه كمكي و نه اميد به عدالتي اما اهورائي نيرو بخش در نهادم دلداري ام مي داد به اميد فردا , فردائي كه خواهد آمد خواهد آمد و به اين وضعيت خاتمه خواهد داد , خونم مي جوشيد و جوششي مملو از اراده و خرسندي و همين برايم بس بود ! خاطره ها و گــذشــته هــايم مانند عكسهائي متحرك از مقابل چشمانم مي گذاشتند حتا خاطره هاي از كساني كه هيچ كاه نه ديده بودمشان , خاطره هائي دور كه هميشه قصه هاي مادربزرگم بود , از درگيري پدر بزرگم با خانهاي ظالم از محاصره ده توسط قزاقهاي چكمه پوش … عكسها و خاطره ها مدام مي چرخند در ذهنم مي رقصند , پدرم سركار نمي رود مي گويد همه نيروي هوائي اعتصاب كرده اند , ديروز با گارد در گير شده بوديم , دوشان تپه بود و آتش و خون مي چرخد . نيمي از قهرمانان خاطراتم الان ارواحي شده اند و به تاريخ پيوسته اند , اينطـرفتر در حاليكه سنم سيزده سال بيشترنيست،خوشحالم كه عضو بسيج محل شـده ام , لباس خاكي رنگ رزمنده ها را پوشيده ام و سربندي سرخ بر پيشاني ام , اتوبوسي با شيشه هائي گل خورده . گردان كميل , لشكر 27 حضرت رسول (ص) مرتضي خانجاني , محمد زندي , جواد موحدي , مسعود باقرزاده همه شهيد شده اند . پادگان دو كوهه , دو كوهه محبوب , مي چرخد ساختمانهاي پنج طبقه كه هر كدام اسمي داشت حبيب , مقداد , كميل , تخريب , عمار , زمين صبحگاه , رزم شبانه , مناجات اميرالمومنين , حركت قطار از مقابل پادگان تهران , مرخصي شهري به دزفول , عكس يادگاري كنار پل خرمشهر , رفتن قاسم دهقان روي مين , تكه پاره شدن مرتضي آويني …. همگي به تاريخ پيوسته اند , اما همه شان بخشي از من بودند و هستند و سازش ناپذير , زير لب مي گويم : من به شما خيانت نخواهم كرد و اوليــن قـدم باز يافتن روحيه و نيروي جسمي ام هست . سلول كوچك است اما روزانه يكساعت در اين فضاي كوچك قدم مي زدم و بعد مسائل و معادلات رياضي را براي خودم طرح و حل مي كردم .

شعر مي خواندم و قطعه هاي ادبي را كه زماني جزئي از زندگي ام بودند و با اشتياق وصف ناپذير به « سوره نوجوانان » براي چاپ مي سپردمشان , باز تك تك آنها را با خودم مرور مي كردم نمي دانستم در اين سلول چند زنداني براي هميشه خرد و نابود و يا بقول اينها « حذف » شده اند , اين برايم عذاب آور بود . ديوار نوشته ها و چوب خطهاي بروي سلول نشان از رفت و آمدها ي زياد مي داد انگار حكم است كه هركه آمده بايد چيزي بر روي ديوار مي نوشتند ، يكي از نامردي و خيانت رفيقش ناليده ديگري در غم و فراق يگانه فرزنــدش ناليــده يكي ازمعرفت نوشته و شعري : معرفت در گراني است به هر كس ندهند پر طاووس قشنگ است به كركس ندهند يكي فقط و فقط نوشته مادر و آن يكي خدايا غلط كردم ديگر بس است و منهم در خودم احساس وظيفه اي كردم كه حتماً بايد چيزي بنويسم پس تسليم شدم و با گوشه قاشق به كندن اين شعر بروي ديوار پرداختم كه :چرا هميشه غمينم نگاه بايد داشتچه كرده ام كه چنينم نگاه بايد داشت اگر نه لايق لطفم , براي جور خوشممگر نه , بهر همينم نگاه بايد داشت .نمي دانم اين شعر را از كه شنيده بودم ولي احساس كردم بهترين چيزي است كه بايد نوشت . در باز شد و دائي آمد و گفت : چشم بند بزن بازجوئي داري ظاهراً اين آخرين باز جوئي ام بود چون در آخر نوشته اي از من گرفتند كه از روند بازجوئي ام راضي بودام و هيچگونه فشار و اذيتي در كار نبوده , پشتم هنوز از درد كابلهاي ديشب درد ميكرد , بازجو گفت : امضا كن , نگاهش كردم گفت: براي خودت است اينطوري بهتره مگر نه ؟ دوباره تنفر درونم موجي زد و گفتم : آره بهتره وامضا كردم و زير لب گفتم همه اينها را مي توانم ببخشم ولي هرگز فراموش نخواهم كرد . دادگاهم به سرعت و بطور غير علني بدون هيات منصفه و حضور وكيل بطور مسخره آميزي شروع و تمام شد و محكومم كرد به نشر اكاذيب و تشويش اذهان عمومي . بدون اينكه اين « اكاذيب » بررسي شود و يكباره بپرسند چه بوده ! البته بيش از اين هم از اين خرابه هفتاد ساله بقول خودشان انتظاري بيش نداشتم و يكماه ديگر هم جهت اطمينان بيشتر در سلول انفرادي نگهم داشتند تا اينكه يكروز صبح در حاليكه ديگر چوب خطهاي روي سلول تعدادشان به 545 رسيده بود يكنفر آمد و گفت : آماده شو قراره سلولت عوض شود نگاهي به دور وبرم انداختم طوري كه انگار در وديوار مي شنوند گفتم : خداحافظ هشتت ماه خـلوت وتنـهائـي ام , خـداحافظ اي محرم اسرارم . خداحافظ اي صبورترين ديوارها , خداحافظ اي سلول 57 اي بزرگترين اتاق دنيا … . به همراه ماموري راه افتادم بسمت بند 269 اوين كه آموزشگاه مي خوانندش ديگر از چشم بند خبري نبود و اين بعد از هشت ماه يعني بهترين حالت انسان بودن . مسئول بند كه قورچيان نام داشت مردي بود حدود 35 الي 40 ساله مي گفت : خوش آمدي آقاي نوارسازان ! مي دانستم دارد متلك مي گويد بروي خودم نياوردم و فقط به دنياي كاغذي اش خنديدم نگاهي كرد و ادامه داد : سعي كن راحت باشي , همه چيز را ساده بگير , هر وقت كاري داشتي به نگهبانها بگو بياورندت پيش من ومنرابردند سالن 5 اتاق 99 اينرا بروي كاغذي نوشـــت و بــدست مامــور دادراه افتاديم از راه پله اي گذشتيم چهره هاي متفاوت نگاهم مي كردند حالت چهره ها از بي تفاوتي تا عصبانيت متغير بود احساس مي كردم در اقيانوسي غريب و در كابوسي دهشتناك و بي انتها گام گذاشته ام فريادهاي دروني ام كم كم بصورت بغضي آشكار در آمده بود نگهبان در سالن را باز كرد و گفت برو اتاق 99 . من در خانه جديدم بودم !. اتاقها يا سلولهاي عمومي زندان براي اسكان ده نفر ساخته شده است اما حالا در هر سلول از 20 الي 30 نفر زندگي مي كنند در همه بندهاوضع همينطور است هـزاران زنـداني اعـم از سياسي و مواد مخدر ومالي و… در همين اوين بسر مي برند و همه شان بجاي تربيت و تنبه ( چيزي كه هميشه مسئولان زندان مي گويند ) به غير از تقويت تنفر و كشيدن نقشه هاي انتقام كار ديگري نمي كنند سيستمي احمقانه و بيرحم است اين زندان و كاري هم از دست كسي ساخته نيست . نظام چرا ندارد ! بند 269 , سالن 5 اتاق 99 ديگر براي آينده و تا وقت آزادي خانه من است عجب آدرس سرراستي اما براي كه ؟ اين آدرس از آن آدرسها نيست كه به دوستان و آشنايان بدهي كه مثلاً امشب تشريف بياوريد , اين آدرس از آنها هست كه اگر آمدي ديگر رفتنت با خودت نيست اينقدر بايد بماني كه صاحبخانه دلزده بشود و خسته بشود و بفرستدت بيرون تا يكنفر ديگر بيايد درست مثل من تا ديروز محمد قوچاني اينجا بوده صبح رفته درست ســرجايش من آمدم وبعد من هم نمي دانم قرعه فال به نام كي بيفتد وارد اتاق شدم , سلام منرا اينجا فرستاده اند هم سلولي هاي جديدم به من زل زده اند , زنداني جديد با لباس زندان و ساكي در دست در ذهنشان مي گذرد جرمش چيست ؟ همنشين خوبي است ؟ چقدر حرف جديد دارد برايمان بزند و… سكوت آنقدر طول نكشيد يكنفرشان كه نامش مجتبي بود سلامي گفت وتعارف كرد بنشينيم اسمم را پرسيد . گفتم : فرشاد ابراهيمي كـه ســريعاً تمام اتاق انگار كه اين سمفوني را بارها تكرار كرده بودند . گفتند: نوارسازان , آخ كه چقدر از اين نام مسخره ساخته شده در اتاق جنگ رواني محافظه كاران بدم مي آيد , گفتم : بله كه يكهو انگار سالهاست با اينها دمخور ورفيق بوده ام يكي ساكم را گرفت و در گوشه اي نهاد ديگري برايم چائي ريخت وآن يكي به خيال سيگاري بودنم سيگاري تعارفم كرد و خلاصه در همان لحظات اول رگبار سئوالهاي پي در پي و عجيب بود كه در برابرش قرار گرفتم : راست است كه نوري را حزب اللهي ها ميخواستند بكشند ؟ واقعاً مصباح يزدي بشما خط مي داد ؟ اين قدر چماقدارها پول از كجا مياورند ؟ از پيروز دواني خبري نداري ؟ حسين شريعتمداري راستي واقعا شكنجه گر بوده و است ؟ گفتم عجله نكنيد دو سالي براي اين حرفها وقت است ! نيست ؟ كه دوباره سئوالها شروع شد محكوم شدي ؟ حكمت قطعي است ؟ با سند نمي ري ؟ من كه فكر مي كنم به همين زودي ميري ؟ نگران نباش زود ميگذره … يكهو احساس كردم وه كه چقدر مهربانند نگاه كه كردم ديدم جلويم از چاي و شكلات و آجيل و هرچه كه فكر ميكني پر است نمي دانم از چه بوده كه بغضي گلويم را گرفته بود خوشحالي بود , شكر بود , از اينهمه محبت ذوق زده شده بودم نمي دانم فقط اينرا مي دانم كه چيز عجيبي بود , سرهنگ هي به آجيل تعارفم ميكرد بخود آمدم و ساكت شدم و تا نيمه هاي شب حرف زدم , حرف زدم تو گويي كه انگار در اين هيجده ماه بسان ساليان سال حرف نگفته داشتم و چه زود به وضعيت جديد وفق گرفتم اما هنوز يك ناراحتي ته دلم قل قل مي زد ملاقات با خانواده ام.! اين هيجده ماه بجز چند ملاقات آنهم در حال رفتن به دادگاه و توي پله هاي كاخ دادگستري و دو بار تلفن سه دقيقه اي هيچ خبري از خانواده نداشتم . ياد حرف مسئول بند افتادم : « هر وقت كاري داشتي بيا پيش خودم» با خودم گفتم صبح درست مي شود و صبح رفتم پيش نگهبان : «من با مسئول بند كار دارم » نگاهم كرد و با تمسخر گفت : چشم همين الان مي فرستمش خدمتتان . گفتم : نه بي احترامي نباشد خودش گفته . اما نگهبان در را بست و رفت دوباره در زدم اينبار آمد ولي كاملاً عصباني تا آمدم حرف بزنم گفت : فكر ميكني كي هستي نكند فكر ميكني آمدي هتل ؟ ها اشتباه نيامدي هتل كمي پايين تره ! اگر يكبار ديگر در بزني مي فرستمت سوراخي ! و سوراخي منظورش همان سلول انفرادي بود بناچار برگشتم به اتاق يكي ازبچه ها گفت : زياد فكر نكن مطمئن بـــاش ملاقاتت هم آزاد ميشود مجبور بودم قبول كنم .آره فردا درست ميشود و فردا ميامدبي آنكه چيزي عوض شود . دو ماه گذشت ! كه يك روز صبح اسمم را بلندگو صدا زد: « امير فرشاد ابراهيمي فرزند پرويز هرچه سريعتر افسر نگهباني ملاقات ! » نمي دانم چه جوري حالم را بنويسم براي اولين بار فهميدم چقدر خانواده ام را دوست دارم چيزي بين غم و شادي بين دلتنگي و خوشحالي نمي دانمش چيست تعريف ناشدني است و احساس ميكنم هرچه بود حال است و به زبان قال نيايد ونشود گفتش آماده شدم و نه بروي زمين كه از ابرها خودم را رساندم به نگهباني و از آنجا كابين ملاقات مادر ، پدر، دو خواهرم و برادرم يكباره غم دنيا را بروي خودم ديدم خانواده ام از پشت شيشه هاي ملاقات مرا بوسه باران كردند نه آنها گوشي آيفون را برداشتند نه من . چيزي براي گفتن نبود و مگر گفتن فقط با زبان است مگر مادر و فرزند با چشمها نمي توانند صحبت كنند ؟ آه مادر در اين هفت هشت ماه تو چقدر پير شده اي . پدر موهايت به اين سپيدي نبود .

فرناز و مهشاد خواهرانم شما چرا به اين روز افتاده ايد ميثم چقدر فرق كردي به مردان مي ماند ديگر آن پسرك بازيگوش نيست و كل نيم ساعت ملاقات فقط به نگاه و گريه وخنده گذشت و ديگر يكشنبه ها ،يكشنبه هاي انتظار بود و فقط يگانه دلخوشي ام همين بود كه يكشنبه خواهند آمد … و من به اين زندگي ديگر عادت كرده بودم . زمان در اوين نه كند و نه تند فقط مي گذرد . زمان مفهومي ندارد , اگر كسي از من نپرسد زمان يعني چه مي دانمش چيست ولي اگر بپرسد چيست راستي چه جــوابي بايد بدهم روال زندگي در زندان يكجور است و يكنواخت ديروز مثل امروز و امروز مثل فردا بدون تغييريساعت 6 صبح آمار و اعزام كساني كه دادگاه دارند ساعت 5/7 صبح صبحانه ساعت 9 صبح باز شدن در هوا خوري و حياط ساعت 1 ظهر نهار ساعت 6 عصر شام ساعت 30/6 بسته شدن درهاي حياط ساعت 7 عصر آمار ساعت 10 شب خاموشي و سكوتقوانين زندان تغيير ناپذيرند زندان روال و موسيقي خاص خودش را دارد تمامش پر از صداي قدم زدن و بسته شدن و باز شدن در آهني . پچ پچ هاي بي پايان و شبها سكوت و فريادهاي سربازاني كه در برجكهاي نگهباني به همديگر علامت مدهند . ديوارهاي بلند سيماني پنجره هائي با ميله هاي آهني و سيمهاي خاردار و رايحه هميشگي كسالت و دلتنگي . اينها عناصر ثابت اوين هستند . دربند عمومي بهترين اوقاتم در هواخوري بود . اسم هواخوري در ابتدا شايد برايت مأنوس نباشد اما بعد رفته رفته برايت مي شود نامي آشنا درست مثل پارك . ملت . پارك نياوران و… يعني جائي كه مي تواني آزاد و رها قدم بزني و هــواي تازه بخـوري در اين فضاي محصور به ديوارهاي بلند سيماني و سيم خاردار هميشه آزادي موج مي زد , دليلش را هم زود فهميدم آسمان را مي توانم ببينم ابرهاي كومولوس دامنه هاي كوههاي توچال , هواپيمائي كه در آرامش مسافرانش را مي برد و خورشيد كه پرتــو افــشاني مي كند . زندانيها د رآرامش قدم مي زنند و شايعات بي پايه و اساس كه بازارش گرم است و نوعي سرگرمي است رد وبدل مي شود و تمامش راجع به اصلاح قانون چك و دادگاهها و عفو عمومي است و… روزهاي يكشنبه روز ملاقات سالن است و سالن حال وهواي ديگري دارد البته اين روز را حتي اگر ايام هفته را هم نداني به آساني ميتواني حدس بزني و براحتي ميشود فهميد كدام زنداني چشم انتظار است و ملاقات دارد اين زندانيها حمام مي گيرند . اصلاح مي كنند و لباسهاي ترازو نشانشان را مي شويند و با لبخند به ملاقات مي روند و با حالتي معمولاً پكر و دمغ برمي گردند و به زير پتو سر فرو مي برند صبحهاي يكشنبه سالن شاد است و عصرها عجب دلگير و ساكت . «علي آمريكائي» زنداني چند ساله كه صبح رفته بود ملاقات بازنش عصركه آمد سر به زير پتو فرو برد و ساكت گريست چرا كه زنش برگه احضاريه دادگاه خانواده را تسليمش كرده بود . حاج كاظم پيرمرد با صفاي سالن همچون بيد مجنون مي لرزيد كه نمي دانم شهريه دانشگاه دخترم را چه جوري تأمين كنم بخدا ديگر دستانم پوست پوست شده اينقدر لباس شستم و …. مدتي گـذشــت امـــاعليرغم پيگيري ها و نامه هايم هيچ تغييري دروضغيتـم حاصل نشدوانگار كه دچار سرنوشتي محتوم شده ام نهايت دست به روزه سياسي زدم ديگر هيچ نخوردم و نامه اعتصاب غذايم را هم تحويل نگهبان سالـن دادم و بار ديگر مسئول بند مرا خواست گفت :« برو غذا بخوراين ادا اطوارها هم براي اينجا نيست وقتي رفتي فرانسه رفتي ياآمريكا آنجا اعتصاب غذا بكن» . گفتم : من ميخواهم قانون نسبت به من اجراشود ماندن و نگه داشتن من غير قانوني است من حكم ندارم بايد مثل بقيه مثل شيرين عبادي مثل دكتر رهامي با وثيقه آزاد بشوم نگاهي عاقل اندر مجنون كرد و خيلي رك وراست گفت: قانون ؟‍ ‍‍‍‍‍‍‍‍ از چي حرف مي زني سرم نمي شود تو با يك نامه آمدي زندان با يك نامه هم بايد بروي . من از قانون فقط همين را مي دانم اما اعتصاب ادامه يافت به مطبوعات و راديوهاي فارسي زبان خارج از كشور كشيد تا اينكه روز 25 دي 79 صدايم كردند رفتم پائين دم افسر نگهباني كه بك خودروي تويوتاي هايس آمد و سوار شدم اتاقك تويوتا پنجره نداشت و معلوم نبود به كجا مي رويم اما معلوم بود كه اين مسافت د رخارج از زندان است پس از يك ودو ساعتي ماشين ايستاد و باز دوباره چشم بند و حركتم دادند داخل ساختماني و مرا بردند به سلول مانندي و دم غروب فردي آمد و مرا به اتاقي برد و روبروي ديوار نشاند و پشت سر من نشست و شروع كرد از اسلام ونظام و خداو قرآن و … حرف زدن درست مثل يك نوار ضبط شده گاهي هم براي اثبات حقانيت و صـداقتش به تربـت پـاك امام خميني قسم مي خورد و قرآن را مثال مي آورد اون مي گفت و مـن هم به حال قرآن و اسلام مي سوخت و فكر مي كردم كه بعضي وقتها قرآن تو دست اينجورها آدمها از عرق و شـراب دسـت الكلــي ها بـدتر و خطرناكتر است درست مثل همين آقاي متشرع كه بد جوري نگران است كه اعتصاب غذاي من به اسلام وقرآن و نظام ضربه بزند يعني كاري كه در هشت سال سربازان تا بن دندان مسلح بعث عراق نتوانستند انجام بدهند و جمهوري اسلا مي ايران را ساقط بكنند اين اعتصاب غذاي من مي تواند بكند . اينها چه جوري خودشان را راضي ميكنند كه تمام كارهايشان را به حساب قرآن بگذرند و دم از خدا و پيامبر بزنند و بعد هم خيلي راحت از آدم مي خواهند تا بياد و د ربرگه هاي « النجاه في الصدق » دروغ بنويسد خلاصه آخر حرف اين آقاي بسيار مسلمان و پيرو خط ولايت فقيه اين بود كه اگر ميخواهي اين دنيا و اون دنيا شرمنده امام زمان و شهدا نباشي بيا و بگو تاج زاده و الهه هيكس مرا بدبخت كرده اند و … ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنند و دلم را به دريا زدم و گفتم : حيف شما به اين آقائي و متشرعي كه نفهم تشريف داريد ‍‍‍‍! البته عاقبت كار هم معلوم بود . كتك ,شكنجه و يا به اسم و ادعاي ايشان تعزير ‍! و دوباره صحبت و انذار براستي كه هيچ وقت ياد نمي گيرند تو اين دنيا بايد چه جوري زندگي و اعمال اين دنيا چيست ؟ نتيجه اين است ديگر من اعتصاب غذا كرده ام تا مشكلم حل بشود و اعتـراض كـرده ام بـه وضعيـت خــودم مــرا بــرداشتـند آوردنــداينها كه معلوم نيست اصلاً كجاست و اينها كي هستند و مي گويند بيا و بر عليه تاج زاده و دوم خـردادي ها و الهه هيكس حرف بزن و دروغ بگو تا مشكلاتت حل بشود! نمي دانم اين زعماي ويرانه هفتاد ساله چه جوري فكر مي كنند هر كس حق داره هر طور بخواهد خودش فكر كند اما نميتواند براي ديگران هم فكر كند من خودم قبل ا زاينكه با ديگران زندگي كنم بايد بتوانم با خودم كنار بيايم و زندگي كنم وجدان آدم تنها چيزي است كه نميتواند تابع نظر ديگران باشد آخر من چه جوري به خودم بقبولانم كه براي حفظ اسلام و انقلاب بايد بيايم و دروغ بنويسم و بعدش هم آزاد بشوم از اين زندان كوچك تا پايم را به زندان بزرگتري بگذارم چرا كه آنوقت نگاههاي مردم و … برايم زندان است اين روال چند باري تكرار شد تا يكبار در زير كتك ها و مشت و لگدهاي آن آقاي بسيار متشرع و حافظ قرآن و انقلاب بيهوش شدم ونفهميدم كي بهم سرم وصل كرده بودند لباسهاي تنم تكه وپاره شده بود فردايش مرابا همان لباسهاي تكه پاره شده به اوين منتقل كردند.وارد اوين كه شدم مرابه بند انفرادي 240 منتقل نمودند دم دماي غروب بودكه «شيخ صالح»كه بين زندانيان سالهاست به جلاداوين مشهور است ومسئول جوخه اعدام زندان ازسالهاي63-1362 است آمد و مرا به اتاقي برد وشماره تلفن خانه امان را گرفت و گوشي راداد دست من پدرم بود و گفت اعتصاب غذايت را بشكن اينها حرف كه حاليشون نيست بيخودي به خودت هم ضــررنــزن وكــاررا ازهـمين كـه هسـت خرابتر نكــن چيزي نگفتم وخداحافظي كردم بعدها فهميدم كه خانواده ام هم مقابل مجلس تحصن كرده بودند واعتصاب غذا كرده بودند .شب كه شد آقاي ملا حسيني مسئول حفاظت اطلاعات زندان اوين با عليپوريان قاضي پرونده ام آمددرسلول وشروع كرد همان حرفهاي مزخرف قبلي اش رازدن واينكه ما به اين كارها توجهي نمي كنيم قوه قضائيه مستقل است وبيا اعتصاب غذايت رابشكن وبروبند عمومي يااينكه همين جا بمان ! به همين آساني البته راست هم مي گفت قوه قضائيه مستقل است واز هيچ كس جز همپالكي هاي محافظه كارش حرف شنوي ندارد . روز دوازدهم بود كه يكنفر كه خودش را دكتر قوه قضائيه اعلام ميكرد بهمراه دونفر ديگركه لواساني ومولائي نام داشتند واز هيات ويژه قوه قضائيه بودند آمدند وقول دادتد كه ظرف مدت يكماه مشكلهاي موجود در پرونده را مرتفع خواهند كردوپس ز صحبتهايشان شيريني وچاي آوردند ومنهم قبول كردم البته نه اينكه حرفهايشان را قبول كرده باشم نع! ديگر اصلا اميدم را نسبت به عدالت وقانون ازدست دادم وهمان شب به بند 269 بند قبلي ام برگردانده شدم ودوباره زندگي ام رادراسالن 5 اتاق99شروع كردم. دوباره باز همان صحبتهاي بي پايان شبانه با هم بندي ها,قدم زدن درهواخوري و ملاقات روزهاي يكشنبه,بازرسي هاي هر ازچندگاهي سـالن كه تمام اتاق را بدنبال نميدانم چه زيروبالا ميكردند و… همان دور هميشگي و تكرارمكررات و منهم كه هيچ راهي نداشتم جز صبروتسليم در برابر زمانه با دنياي بظاهر كوچك اوين خو گرفته بودم و در لحظه لحظه هايش غوطه ور بودم . ايام انتخابات رياست جمهوري بود . بعضي از خانوده ها كه به ملاقات مي آمدند گاهاً عكسي و بروشوري به بچه ها مي دادند كه عمدتاً از تقويم آنها استفاده مي كردند . خواهر من نيز عكسي از آقاي خاتمي را آورده بود كه در كنارش شعري از حافظ بود : سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد . آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد كه اين عكس را بر بالاي تختم زده بودم . سه روز قبل ازانتخابات آقاي ملاحسيني كه مسئول حفاظت اوين بود بهمراه چند سرباز به تمام سالنهاي آموزشگاه ريخته . هرچه عكس خاتمي بود جمع كردند و در برابر اعتراض زندانيان گفته مي شد كه استفاده از امكانات دولتي جهت تبليغات انتخاباتي ممنوع است ! « ديگر اينكه تا چند روز قبل از انتخابات اعلام شده بود كه زندانيان مي توانند با همان كارت عكس هويت زنداني مطابق هميشه و قبل رأي بدهند اما روز انتخابات بيكباره اعلام شد كه فقط شناسنامه بايد باشد و طيبعي است كه خيلي از زندانيان شناسنامه هايشان را همراه نداشتند و نتوانستند رأي بدهند . پس فرداي انتخابات كه مصادف بود با ميلاد حضرت رسول و امام صادق (ع) تعدادي از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي براي بازديد اززندانها بهمراه نقل وشيريني و شكلات كه آقــاي ســليمانـي مسئول پخش آن بود به زندان آمدند حالا نمي دانــم ايــن شيــريني ميـلاد بود يا بمناسبت پيروزي آقاي خاتمي و يا اينكه بمناسبت هردويش بود ، از خانم هاي نماينده حقيقت جو و كولائي بودند و از آقايان هم موسوي خوئيني و سليماني و تعدادي ديگر ، مدتي از وضعيت پرونده ام صحبت شد و اميدواري به اينكه بزودي هيأت تحقيق و تفحص مجلس راجع به پرونده قضائي بنده نظرش را اعلام خواهد كرد فرداي آنروز دوشنبه 21/03/80 نگهباني مرا خواستند كه بيا پايين دادياري زندان با شما كار دارد ، بنده نيز اجابت نمودم ولي به محض اينكه از محوطه آموزشگاه شهيد كچوئي خارج شدم و مطابق معمول با ميني بوس بايد به محوطه اداري مي رفتيم يك تويوتا لندكروز با شيشه هاي دودي منتظرم بود بدون حرفي در جواب منكه مگر قرارنيست به دادياري برويم ؟ چشمهايم را بستند و دستبندي به دستهايم زدند و حركت كرديم بعد از آن كه به مقصد رسيديم و به سلول انفرادي منتظم نمودند متوجه شدم كه در بازداشتگاه 59 سپاه هستيم حالا به چه اتهامي خدا مي داند ! از فردايش بازجوئي دوباره شروع شد ، مأمور بازجو كه از بچه هاي سازمان حفاظت و اطلاعات سپاه بود خود را مسعود نيا معرفي كرد و با لهجه شيرين گيلكي صحبت مي نمود گرچه برخورد بسيار ملايم و خوبي داشت و هردفعه كه بازجوئي مي آمد خود را مقيد به آوردن چاي و ميــوه وشيريني مي دانست و بقول خودش مي خواست « ناگفته هاي پرونده نوارسازان » را كشف كند ، گرچه دستور قضائي از سوي دادگاه داشت و خودش اعــلام مــي كرد تمـام هفده جلد پرونده رامطالعه نموده و حتي «هويت » همه را هم مي شناسد اما در عمل فهميدم كه اينطور نبوده مثلاً در اولين سئوالش كه البته خــــطش را خودش بايد مي خواند نوشت : « نقش خانم الهه ويكس چه بوده است ؟ » حال اصلاً كار ندارم به اينكه ايشان اصلاً نقشي داشتند با خير در صورتيكه اگر ايشان حداقل يكبار پرونده را خوانده بودند و يا واقعاً «هويت » ايشان را مي دانست هيچوقت هيكس را ويكس نمي گفت ! و با اينكه حداقل متن حكم دادگاه بدوي را در اختيار داشت ، نه اينكه فتوكپي حكم را كه در يكي از نشريات كه بطور غير قانوني و حذف و تعديل هاي مطابق ميلشان چاپ كرده اند را بر مي داشت مي آورد براي بازجوئي اين روند 34 روز به طول انجاميد گرچه بنده اعتراض خودم را اعلام نمودم گرچه علي القاعده هر بازجوئي بايد در ابتدايش تفهيم اتهامي صورت گيرد و اين بازجوئي كه پيرامون پرونده نوار اعترافات بنده آخرين دفاع و حتي ختم دادرسي با صدور دادگاه اعلام شده است حالا پس از يكسال مجدداً آمده اند و روز از نو روزي از نو در آخرين روزهاي بازجوئي البته هدف آنها را فهميدم و اينكه مسئله بازجوئي و نحقيق از نوار يك حركت انحرافي بوده و وقتي سئوالات رسيد به آقاي عزت الله سحابي و علي افشاري و حبيب الله پيمان كه نظرت راجع به اينان چيست ؟ آيــا تــا بــه حـال برخوردي با ايشان داشته اي ، با گروه ملي مذهبي ها چطور ؟ كه نشستم كلي صحبت با آقاي بازجوي محترم نمودم كه ترا بخدا بس است اينقـدر افتضاح بــازي و… كـه وي دوباره با همان لهجه شيرين گيلكي اش گفت : خوب باشد پس نمي خواهي چيزي بگي ! فردايش مرا به دادگاه انقلاب سر شعب26 نزد قاضي حداد بـــردند ايشان نيز يكساعتي صحبت كرد واينكه ما حتي راجع به روال پرونده ات با مسئولين قوه قضائيه صحبت كرده ام منهم مي دانم تخلف زياد شده است و هزار وعده ووعيد و قول كه حالا منكه اينقدر براي تو دلسوزي مي نمايم تو هم بيا و حقيقت را بگو و خيلي خودماني گفت : خدا وكيلي تو با ملي مذهبي ها رابطه نداشتي ؟ كه منهم با همان لحن گفتم : حضرت عباسي نه ! از آقاي حداد چيزهاي خوبي نشنيده بودم ولي برخوردش با من بد نبود بعد از اين قسم و آيه نان و پنيري با هم خورديم و دستور عودت مرا به زندان اوين داد و ظاهراً قضيه ختم به خير و همان نان وپنير شد ! دوباره زندان اوين ، دوباره سالن پنج و دوباره اتاق 99 و تكرار تكرار و ملاقات و روزهاي يكشنبه و خبرهاي ضد و نقيض كه اين گفته آزاد مي شوي ، آن يكي گفته نه حالا حالاها ايشان آزاد نمي شوند و اينكه تسليم زمانه شدند تا كه چه روزي از اين بازي ها خسته مي شوند و تن به قانون مي دهند ، چرا كه طبق قانون بنده آزاد بوده حالا به هرروايت كه ايشان مي گفتند اگر بنده محكوم پرونده برخورد با آقايان مهاجراني و نوري هستم اولاً پس بقيه متهمان كجا هستند ؟ چرا حكم فقط براي بنده اجرا مي گردد و آن شانزده تن ديگر كه محكوم شده اند و هنوز از فعالين «انصار» مي باشند كماكان ا ز مصونيت برخوردارند ؟! در ثاني اين حكم چرا بـه هــيچ وجــه به بنــده ابــلاغ نمي شود ؟ از همه اينها كه بگذريم اين فقط بايد با شكايت شاكي خصوصي آغاز گردد و بعد اگر مدعي العموم خواست شكايت نمايد و پيــگيري ادامه پيدا كند در حاليكه آقايان مهاجراني و نوري اعلام نموده اند و حتي مجدداً نيزكتباً به دادگستري نوشته اند كه به هيچ وجه شكايت نداشته و ندارند حالا از تمام اينها بگذريم و همه اين موارد را نديده بگيريم و تن به اين سال زنداني هم بدهيم بنده مشمول عفو عمومي 22 بهمن سال 79 شده ام و اگر متهم و زنداني پرونده نوار هم باشم كه وثيقه درخواستي را تأمين نموده ام پس آيا جز اين است كه اراده اي فوق قضائي بر آن است كه بنده در زندان بمانم تا حضرات موافقت نمايند . بالاخره پس از گذشت هيجده ماه از غير قانوني نگه داشتن بنده در زندان در در نهم آبانماه سال 1380 كه شب تولد امام زمان (عج) بود و اتفاقاً برحسب سال قمري همين شبها ايام تولد خودم نيز بود ساعتهاي آخر شب در حـاليـكه بـروي تختم دراز كشيده بودم و به اين بيست و شش ،هفت سال عمرم فكر ميكردم و اينكه چه كسي فكر مي كرد سرنوشت من به اينجا ها كشيده شود و هزاران فكرديگر كه افسر نگهبان آمد به اتاق كه فوراً وسايل هايت را جمع كن بيا پايين و من كه اصلاً فكر نمي كردم آزاد شده باشم چرا كه همين امروز براي ملاقات پدر بزرگم كه سخت بيمار بود تقاضاي مرخصي هشت ساعته كرده بودم و مخالفت مي شد ، حالا امشب آزادم ؟! به گمان اينكه حـتماً دوبــاره انتقالم خواهند كرد به زندان ديگري از بچه ها خداحافظي كردم و وسايلم را را جمع كرده ، مهندس خـــداحافظ ، مهـــــران بچه خوب شهسوار خداحافظ ، اورنگ دوستتان دارم ، دادگر مرد مهربان يزدي خداحافظ ، اي كاش ميشد اينجا مي ماندم و به زندان ديگر نمي رفتم مجتبي دوست و برادر عزيزم مگر من دلم مي آيد از شما خداخافظي كنم ، شما كه چونان پدري مهربان با فرزندش با من رفتار كرديد ، درست مثل همان لحظه هاي اوليه ورودم دوباره بغض و بغض و خودم را براي سرنوشت محتوم ديگري آماده مي كردم مجتبي وسايلهايم را جمع كرد و سرهنگ هم مثل هميشه فقط گفت : خب خب خدا شكر ،! انشاءالله خير است ، ناراخت نباش ، چيزي نيست ! سوار آمبولانسي شدم كه رويش نوشته شده بود «پزشكي قانوني » حركت كرديم ، در ذهنم مدام ورق ميخورد يعني ابنبار ديگر چه شده است ؟ آيا دوباره انفرادي است ؟ آخر به چه اتهامي ؟ پس از ساعتي آمبولانس ايستاد و مأموري آمد پايين و اثـرانگشتي ازمن گرفت كه بر بالاي ورقه نوشته شده بود : «ابلاغيه آزادي» مات و مبهوت بودم گفت: بيا پايين ، آمدم و بي كلامي ديگر آمبولانس حركت و در شلوغي خيابان گم شد . نگاهي به دور و بر انداختم ، ميدان سعادت آباد يعني چه ؟! اينجا كه خيابان خانه مان است ، يعني آزاد شده ام ؟‌خب چرا از همان اول نگفتيد ، يعني تاآخرين لحظه هم بايد آدم را در فشار روحي بگذارند ! و باز در كمال ناباوري بسمت خانه راه افتادم . آري ؛ ديگر بايد قبول كرد آزاد شده ام ، در شب تولدم و تولدي ديگر ، دنيائي ديگر واعتقادات و نظري ديگر و فردائي ديگر



Amir Farshad Ebrahimi© 12:22 PM
  ');" target="_self"> | | Balatarin | | Donbaleh |

آخرين دفاعيه من در دادگاه - دوشنبه 7/6/1379

اين دادگاه برگزار شده است تا به اتهامات نشر اكاذيب و افترا بقصد تشويش اذهان عمومي كه در فيلمي ويدئوئي ضبط شده است رسيدگي نمايد و دفاع از اين اتهام در اين فضا و كيفيت برايم بسيار سخت است و ناممكن و در توانم نيست و بر وفق قانون است كه اين وظيفه را وكيل مدافعي حال چه تسخيري و يا چه انتخابي بر دوش گيرد اما حال كه جناب آقاي قاضي با اين اصل قانوني و حق بنده به دليل نمي دانم چه مخالفت نموده پس بناچار بنده نيز دفاعي حقوقی ندارم ودفاعیاتم را به گونه دیگری تقديم مي دارم كه انشاءالله ميسر واقع شود .در خانواده اي سنتي و متوسط ديده به اين سفينه خاكي گشوده ام ، پدرم نظامي نيروي هوائي بوده و اكنون نيز كه پس از 30 سال خدمت در اين نظام پدرم لباس خدمت را از تن بركنده و در خانه اي استيجاري مي نشينيم و نه خود ونه خانواده ام شايد تا بحال يك ميليون تومان بيشتر را يكجا نديده ايم و نه داشتـه ايم ، خانه مان را هم كه مأموران وظيفه شناس قوه قضائيه بكلي زيرورو نمودند ديديد كه كل اثاثيه آن شايد ازدو سه ميليون بالاتر نرود ، اين تمام زندگي بنده و خانواده ام هست در حاليكه همين شكات محترم مدافع ارزشها و مستضعفان كه مدام از جامعه ولائي علوي و مظلومان هزينه مي كنند خودروهاي مدل بالايشان نرخ دست دومش از تمام زندگي بنده بالاتر است و در خانه هاي مصادره اي با قراولي در دربش ( اشاره قاضي كه از اتهامات دفاع كنيد ) اتفاقاً دارم همين كار را مي كنم بهر حال بايد بنده و اين شكات محترم شناخته شوند ( قاضي : شكات تماماً از خادمين نظام و ياران انقلاب و جانبازها و رزمندگان هشت سال دفاع مقدس هستند بهر حال شاكي خصوصي هستند و ما به اموال كسي كاري نداريم از اتهامات دفاع كنيد ) مگر من كي هستم من از سن نوجواني از فرط عشق و علاقه به نظامي كه مكتبي و انقلابي مي دانستمش و در آن ادبياتي همچون جنگ فقر و غناء ستيز مستضعفان و مستكبران ، اسلام آمريكائي و اسلام پا برهنگان ، مرفهان بي درد و مظلومان و كوخ نشينان و كاخ نشينان و… يافت مي شد را در عالم نوجوانانه ام منكه طعم تلخ فقر را چشيده بودم مقصود يافتم و با جان و دل پذيرايش شدم . هنگامي كه براي اعزام به پادگان آموزشي بسيج در سال 66 مي رفتيم كوچكترين سايز پوتين نظامي 32 نيز به پايم بزرگ بود و لق لق مي كرد و بناچار كتاني ساقدارچینی رابرپاي كردم ، غرض خودنمائي و به رخ كشيــدن گذشتـه ام نيست منظورم اين است كه بدانيد كه اين متهم رديف اول كه در جامعه مثل يك غول و خائن انقلاب و پروده ضد انقلاب و … معرفي كــرده ايد كيست ( قاضي : ما شما را مي شناسيم بازهم تكرار ميكنم از اتهامات دفاع كنيد ). دفاع بنده همين است مگر اين دفاع نيست كه من كه هستم مني كه طبق سنت همين شهدا كه شكات روحشان را جريحه دار مي دانند با اين فيلم ، لباس مقدس خاكي رنگ بسيجي را با غسل شهادت بر تن نمودم و سربند سرخ لبيك يا خميني را با گلاب ديدگانم شستشو دادم و بوسيدم و بر پيشاني بستم . بعدها كه نردبان اتصال زمين و آسمان و باب شهادت و مجاهدت بسته شد باب جهاد اكبرراگشوده ديديم و خيمه و خرگاهي برپا نموديم و نام انصار حزب الله ، يعني انصار بهترين ياران خدا كه همان برادران و دوستان شهيدمان بودند را بر ارودگاه خويش نهاديم اما اينبار ديگر اسلحه اي در ميان نبود ، سلاح را به فرمان امام خميني بر زمين نهاده بوديم و همپياله شده بوديم با وي در جام زهر اما خاكريزها همچنان بود كه جنگ فقر و غنا ، جنگ مرفهان و مظلومان ابدي است از آدم تا خاتم از خاتم تا عاشورا تا يوم الجزا برپاست اين جنگ تمامي ندارد. آموختم آموختني ها را در پاي منابر و مكاتب همين شكات آري هرچه هستم و هرچه مي گويم ريشه د رهمين ها دارد يا در مسجد امام بازار تهران يا در مدرسه علميه حقاني يا در مكتب و منبر آيات عظام مصباح و نوري همداني و جنتي و حسن زاده و ….

در همه اين ايام جز به اداي تكليف و وظيفه نمي اندشيدم چرا كه پير جماران گفته : همه ما مكلفيم به انجام وظيفه در اين انقلاب . و من در اين جبهه گشوده شده و نهضت جهاني اسلام سربازي فدائي و گمنام بوده و براي خود مرزي قائل نبوده روزي در كسوت پاسدار درنيروي قدس سپاه روز ديگر در كسوت دانشجو در دانشگاه و جبهه فرهنگي يكروز در ميدان ولي عصر تهران در مبارزه با مهاجمين فرهنگي و مرفهين نوكيسه بي درد روز ديگر در سيستان و بلوچستان در مبارزه با اشرار يكروز در مبارزه با اراذل و اوباش روز ديگر در مبارزه با اشقل اشقيا و صهيون يكروز در كنار رزمندگان لبناني روز ديگر در كنار مجاهدين بوسنيايي .آري اگر بنا بر جنگ مستضعفين و مستكبرين باشد تمام اين سفينه پر است از خاكريز و هر زمان عاشورا و هر مكان كربلا . اما هميشه و هميشه اين كلام د رگوشم از مولا علي (ع) زنگ مي زند كه سياست 2 روز است يكروز براي تو و روز دوم بر عليه تو . حال از كلام ورينو خطاب زيردست فرانسوي بگذريم كه گفته است : « انقلاب فرزندان خود را مي بلعد» و با زير گيوتين رفتن خودش و تمام ژيروندنها در فرانسه اين كلام را ثابت كرد و براستي مگر در اينجا نيز در اين انقلاب نيز اينطور نبوده است ؟ قطار انقلاب تا به حال چه مسافراني داشته است كه پياده نموده مهندس بازرگان و همفكرانش ، آيت الله منتظري ، مهندس موسوي ، دكتر سروش ، مــوسوي خوئيني ها ، عبدالله نوري ، آيت الله طاهري ، اسدالله بيات ، دكتر يزدي و كوچكترها هم مثل مخملباف و … و براستي اينها كه بودند و جرم عزلت نشيني شان چه است ؟ آيا چيزي جز امثال همين اتهام كه بر بنده وارد كرديد نيست ؟( قاضي : خودتان را با كسي مقايسه نكنيد . اسم كسي را نبريد يا از اتهام دفاع كنيد با بنشينيد) . اينها تماماً دفاع است و حرفهائي است كه بايد زده شود بنده نيز همواره به 2 اصل پاي بند بوده ام تعامل و رعايت قواعد بازي و پس از سالها كه همراهان خويش را مقاوم در برابر اين 2 اصل ديدم در ايام كوي دانشگاه تهران بود كه اين بغض فرو خفته به ناگهان تركيد و در تكريم خون شهيدان اين يورش و دانشجويان مظلومي كه من تمامي شان را فرزندان همين انقلاب و نسل 57 مي دانم خودم را كنار كشيدم و استعفا دادم معمول است كه در چنين اوقاتي براي كسي كه پس از سالها فعاليت خود را كنار مي كشد مجلس توديعي براي بزرگداشت و خداحافظي برپا مي كنند اما معرفت اين عزيزان همين حد بود كه مراسم مرا هشت ماه در زندان توحيد و شكنجه گاههاي مخوفش برگزار نمودند .در همه اين سالهاي كوتاه عمرم همچنان كه جميع شكات خود مو به مو خلقياتم را آگاه مي باشند هيچگاه اهل فرياد نبوده ام جز براي خدا و دفاع از حق پايمال شده اما اينبار كه حق و حرمت مرا كه خدا حرمت مومن را از حرمت پرده كعبه بالاتر مي داند پايمال نموديد نيز فرياد نزدم و همچنان پاي بندي خود را به قانون و رعايت قواعد بازي را مراعات نمودم ، د رحاليكه بند بند تنم مجروح از شكنجه هاي هشت ماهه عمال و ياران همين شكات بود در طلب احقاق حق خود در بدنه نظام و مراجع امنيتي و قضائي بر آمدم كه اولين قدم استحضار ايشان از آنچه بوده و شده بود كه بهترين راه براي اين اطلاع رساني به ايشان ضبط وارسال اين نوار كذائي بوده است . اما چه انتظار بيهوده اي شكايت داروغه را به داروغه برده بودم من صفحه شطرنج گسترانيده بودم و رقيب با پنجه بوكس آمده پاي صفحه و اكنون نيز به جرم بيان بديهيات و واضحات در برابر شمايم .اكنون نيز نه خود را دوم خردادي مي دانم و نه حزب اللهي كه به اين نبودن ها هم افتخار ميكنم بلكه امروز هم خود را مستضعف و مظلومي مي بينم در برابر مستكبران و مرفهان و نوكيسه گان سياسي خود را فرزند اين انقلاب مي دانم كه امواج توطئه در حال غلطاندن من به دهان كوسه اي است كه قصد بلعيدن مرا دارد . عزيزان ! شكات بزرگوار ! باشيد ، من نه قصد انشعاب و نه قصد تخريب چهره شما و سازمانتان را دارم باشيد ، اما اين كلام را از دوست قديمي تان بشنويد كه خودتان باشيد نه انعكاس و پژواك ديگران من هرچه هستم ، اگر ناشر اكاذيب مي خوانيدم ، اگر عنصر نفوذي اگر پباده نظام ملي مذهبي ها مي دانيدم هرچه كه مي خوانيدم هر كجا در پشت تربيون نماز جمعه ، پشت تلويزيون ، در روزنـامه هـايتان هر كجا هر لقبي را به من مي خواهيد بدهيد اما در خلوت خود با خدا كمي فكر كنيد آيا سزاوار بود بجاي چفيه و سربند در اين مراسم توديع چشم بندي اينچنيني (چشم بند سياه را نشان همگان داده ) به من هديه كنيد ؟! باز خدا شكر كه سهم بازنششتگي من همچون كيانوش مظفري تكه اي سرب داغ نبوده ، تا همين جا هم ممنونتان هستم ! با خودتان فكر كنيد اين قدرت و سياست چيست و آيا واقعاً ارزشش را دارد و به روز دوم خودتان طبق كلام مولا علي (ع) بينديشيد كه شايد دير نباشد كه شما هم در اين خرقه ترازو نشان و پشت اين تريبون و در اين منصب جاي گبريد .هيچ دفاع ديگري ندارم جز اينكه نه روال دادگاه و نه اين بازجوئي و نه اين اتهام را هيچكدام را قبول ندارم اما هنوز هم بر اعتقاد قانونمندي خويش پاي بندم و هنوز تن دادن به قانون را اول وظيفه هر شهروندي مي دانم و هر حكمي هم كه بدهيد قبول ولي دفاع اكمل و مستدل خود را وامي گذارم به ايام بعد از تحمل حبس و آزادي در حضور قضاوت و دادگاه ملي. اما دوستان يك نكته را در آخر بگويم كه مطمئن باشيد من و امثال من ته مانده هاي نسلي هستيم كه با زبان قانون و كاغذ با شما حرف مي زنند و من نيز اگر براي بيان مخالفتم به دادگاه رفتم ديگر امثال من و ما نخواهند آمد و با زبان ديگري با شما صحبت خواهند كرد .

آتشي كاندر نهاد من فتاد گرچه من را سوخت اما زنده باد

زنده باد اين آتش رسواي من آتش پوينده در رگهاي من

رگ رگ من شعله گير آتش است تار و پودمن اسير آتش است

سوختم اما سر فرياد نيست شكوه كار مرد آتش زاد نيست

چيست آتش ؟ عشق مردم داشتن دل به زير نيش كژدم داشتن

و السلام

امير فرشاد ابراهيمي



Amir Farshad Ebrahimi© 7:42 AM
  ');" target="_self"> | | Balatarin | | Donbaleh |



Creative Commons License
حقوق این وب طبق پروانه‌ کریتیو کامن لایسنس محفوظ است

© 2009 ازسربند تا چشم بند | Site Feed Back to top
Designed by Graphit | For Goftaniha.org